کافر را اعدام کنید قسمت هفتم


درست در زماني كه همه چيز داشت به خوبي پيش مي رفت اتفاق هولناكي به وقوع پيوست .يك هفته پس از ملاقات عباد و بهروز همه چيز به هم ريخت.عباد از طريق يكي از دوستانش با خبر شد كه نيروهاي اطلاعات رژيم به صورتي كاملا" ناگهاني به سازمان حمله ور شده وهمه ي اعضا را دستگيروزنداني كرده بودند.شايد تنها كسي كه دستگير نشده بود خود عباد بود و ان هم به اين دليل بود كه همه فكر مي كردند عباد سالها قبل از سازمان كناره گرفته و در اصل هم همينطور بود و حدود دو سه سال بود كه عباد رسما" همه ي كارها را به بهروز سپرده بود و فقط به كار تدريس اشتغال داشت.البته در تمام اين مدت ارتباط عباد با سازمان به طور كلي قطع نشده بود ودر واقع تنها عشق واميد به سازمان بود كه او را زنده نگه داشته بود.به هر حال حتي نظافتچي سازمان هم دستگير شده بود و از حال و احوال اعضاء هيچ كس با خبر نبود.عباد از شنيدن اين خبر چنان شكه شده بود كه تا مدتي زمينگير شد.كاري از دست عباد ساخته نبود از طرفي هم معلوم نبود بلاخره سراغ او هم مي امدند يا نه! خلاصه وضعيت وخيمي پيش امده بود و هيچكس به طور قطع نمي توانست حدس بزند دقيقا" چه اتفاقي افتاده!

بعد از چند روز كه حال عباد بهتر شد از طريق وكيل سازمان متوجه شد كه اعضاء به جرم فعاليتهاي براندازانه بر ضد رژيم دستگير شده اند.البته اين عمل حكومت كار تازه اي نبود و انها از قبل مي دانستند كه دير يا زود دچار چنين سرنوشتي خواهند شد.به هر حال تا ان موقع چندين بار سازمان متهم به مسائل امنيتي و سياسي شده بود ولي در وخيم ترين وضعش فقط چند روز پلمپ شده بود ودوباره با تلاش عباد و سايرين سازمان به فعاليتش ادامه داده بود.عباد كه بارها طعم تلخ توقيف وشكنجه و دستگيري را چشيده بود بيشتر از همه نگران بهروز بود.معلوم نبود به عنوان مدير سازمان چه بلايي سر او مي اوردند!
از دستگيري اعضاء چند ماه گذشت ودر اين مدت عياد كاملا" مطمئن شد كه پاي او گير نيست.شايد از نظر حكومت او ديگر يك مهره ي بي اهميت شده بود، كسي كه عملا" نمي توانست كاري بكند. يك ادم معترض كه فقط گاه گاهي مقالات تند و تيز مي نوشت و با سانسور و اين جور چيزها مي شد جلويش را گرفت.خلاصه پس از اينكه عباد ازعدم پيگرد خودش توسط مامورين رژيم مطمئن شد شروع كرد به نوشتن مقاله و نامه و غيره به سازمانهاي بين المللي و روزنامه هاي چپ و جناحهاي اصلاح طلب و غيره.
عباد هر چه بيشتر تلاش مي كرد كمتر نتيجه مي گرفت،توي اين مدت بارها توهين و تحقير شد،بارها او را به دستگير شدن تحديد كردند ولي او بيكار نمي نشست.بالاخره در اثر تلاشها و افشاگريهاي او تعدادي از اعضاء عادي سازمان ازاد شدند.ولي همچنان از وضعيت بهروز و چند تن از افراد رده بالاي سازمان خبري در دست نبود. فقط از تهمتها و اتهاماتي كه به پاي انها بسته بودند مي شد فهميد كه رژيم استبداد ديني به اين زوديها دست از سرانها بر نمي داشت.
در ابتدا و با تلاشهاي عباد و البته حسن شهرت سازمان در انجام امور عام المنفعه و انساني، حمايتهاي جسته گريخته اي از طرف مردمي كه انها را مي شناختند صورت گرفت ولي پس از اندك زماني با توسل به سم پاشيهاي روزنامه هاي جيره خوار وتبليغات حرفه اي و حساب شده ي سازمانهاي شست و شوي مغزها و صدا و سيماي وابسته به رهبري كم كم اين حما يتها فروكش كرد.عباد وقتي مي ديد چه ناجوانمردانه و نفرت انگيز تلاشهاي سازمان براي تبادل علم با دانشگاهها و موسسات معتبر بين المللي را به عنوان جاسوسي و همكاري با كشورهاي غربي براي ضربه زدن به اسلام و انقلاب تحريف مي كنند روحش از شدت انزجار از رژيم به درد مي امد.مگر مي شد باور كرد كه حكومت جمهوري اسلامي ان تلاشهاي خستگي ناپذيرسازمان براي گسترش فرهنگ مطالعه و مبارزه با بيسوادي و فقر در مملكت را با يك تردستي و چشم بندي به يك خيانت بزرگ بر ضد اسلام و ايران بدل كند.همه ي اينها براي عباد قابل تحمل بود ولي سكوت مردم و بي اهميت بودن سازمان در نظر انها غير قابل تحمل بود.

ماهها از بسته شدن سازمان و دستگيري اعضا ء گذشت و بار ديگر عباد طعم تلخ شكست را چشيد.اري يكبار ديگر تمام اميدهاي او به ياس مبدل شد.يكبار ديگر عباد متوجه شد كه بهاي ازادي سنگين است.يك بار ديگر داشت به اين نتيجه مي رسيد كه طلوع دوباره ي خورشيد در سرزمين پاك اريايهاي نجيب غير ممكن است.باز هم عباد وجودش از سرماي سخت و طاقت فرساي زمستان در حال لرزيدن بود و هيچ تن پوشي جز سكوت پيدا نمي كرد.تمام روزعباد ارزو مي كرد كه كاش خورشيد زودتر غروب كند و شب فرا رسد و سكوت همه جا را پر كند .ودر تمام شب ارزويش اين بود كه اي كاش خورشيد زودتر طلوع كندو هوا روشن شود شايد روز ديگر اتفاق ديگري را رقم بزند.روزگار سر سختانه و لجوجانه مي گذشت وعباد تازه داشت معني پوچي را كه اگزيستانسيالسيتها حرفش را مي زدند مي فهميد. عباد تازه داشت مي فهميد كه چرا هدايت و كافكا خودكشي كردند،تازه داشت حال پدري را كه تمام فرزندانش را از دست داده بود مي فهميد.خلاصه داشت دردهاي قرون وسطي را بر پيكره ي مسيحيت احساس مي كرد. 

همه چيز از ان شب شروع شد.شب عجيبي بود.سوگند همسرش طبق معمول باز شروع به قر زدن كرده بود و عباد هم مثل هميشه بي خيال روي كاناپه نشسته بود و كتاب مي خواند.شايد از بس حرفهاي تكراري زنش را شنيده بود ديگر برايش عادي شده بود.عادتي تلخ كه عباد جز سكوت علاجي براي ان پيدا نكرده بود.حدود يك ساعت به طور مداوم صداي همسرش را تحمل كرد ولي مثل اينكه اينبار دست بردار نبود.ناگهان فكري به ذهنش رسيد.از جايش بلند شد و تلوزيون و ماهواره را روشن كرد،كاري كه به ندرت و براي رفع كسالت انجام مي داد.البته اين بار فرق مي كرد و عباد داشت از دست قرقرهاي سوگند اين كار را مي كرد.چند كانال را عوض كرد ولي انگار حوصله هيچكدام را نداشت،انقدر كلافه شده بود كه خودش هم نفهميد كي ماهواره را خاموش كرد با حالتي عصباني خواست تلوزيون را هم خاموش كند ولي به صورتی خيلي اتفاقي دستش روي دكمه هاي تعويض كانال رفت وتلوزيون روي كانالهاي صدا و سيما رفت. بله جمعه شب بود و شبكه يك داشت نماز جمعه ان هفته را به امامت رهبر انقلاب پخش مي كرد.عباد همينطوري و با بي ميلي جلوي تلوزيون ايستاده بود و نمي دانست چه كار كند؟ به قرقرهاي زنش گوش بدهد يا به فرمايشات مقام معظم رهبري؟به نظرش در هر دو صورت بايد به يكسري حرفهاي اعصاب خوردكن و تكراري گوش مي داد.چند لحضه همينطور مردد ايستاد ولي بالاخره تصميمش را گرفت، روي كاناپه نشست و صداي تلوزيون را زياد كرد. بله اقاي رهبربا چفيه ي دورگردنش حسابي داغ كرده بود و داشت پشت سر هم اراجيف به خورد حاضرين مي داد:
- مگر مردم اجازه مي دهند كه اين انقلاب از دست برود؟ دشمنان اسلام بايد بدانند كه اين انقلاب ثمره ي خون شهيدان است وانها بايد از كينه توزي و دورويي نسبت به مردم ايران دست بردارند! يعني چه؟ ما بحمدلله روز به روز پيشرفت مي كنيم ولي انها مدام وضعيتشان رو به وخامت است!اي مردم بدانيد كه غرب داراي هيچگونه پشتوانه ي غني فرهنگي و ديني نيست و به همين دليل رو به اضمحلال است!اين كاملا" روشن است.اين ديگر قابل انكار نيست و نتيجه اش را هم داريد مي بينيد.مردم ما روزبه روز به پيشرفتهاي عظيم علمي و فناوريهاي روز دست پيدا مي كنند ولي در اين شرايط انها با بحرانهاي بزرگ اقتصادي و فرهنگي دست و پنجه نرم مي كنند!همچنين خيلي ها هستند كه در جهان داعيه ي ازادي و حقوق بشر دارند ولي شما مردم غيور و با ايمان خوب مي دانيد كه در اصل ازادترين و با فرهنگترين مملكت دنيا همين ايران اسلامي خودماست!  
عباداز شدت عصبانيت خواست با مشت روي ميز بكوبد ولي به هر ترتيب جلوي خودش را گرفت و سعي كرد به خودش مسلط شود. با خودش فكر كرد "مگر امكان دارد يك ادم تا اين اندازه دچار توهم باشد! فكر كنم قرقرهاي سوگند بهتر از اين چرنديات باشند" شنيدن اين حرفها حالش را بدتر كرد به همين دليل دستش را روي كنترل برد و خواست تلوزيون را خاموش كند ولي ناگهان سر جايش ميخكوب شد!
- اي ملت ايران همه ي اين پيروزيها به بركت اسلام است.
اين جمله اي بود كه مثل زنگ چندين بار در گوشش طنين انداز شد.با خودش گفت:
- همه ي اينها به بركت اسلام است!چرا زودتر از اين به اين نكته ي ساده توجه نكرده بودم؟ اسلام....اري اينها ارمغان اسلام هستند!بله صاحبان اسلام اينها هستند پس.....
عباد همينطور جلوي تلوزيون خشكش زده بود و با خودش حرف مي زد.همسرش كه ديد چند ساعتي است كه صداي عباد در نمي ايد از اشپزخانه بيرون امد و به او كه مثل ديوانه ها با خودش حرف مي زد نگاه كرد و با تعجب پرسيد:
- تو داري نماز جمعه نگاه مي كني؟
عباد ارام سرش را به طرف همسرش چرخاند وناگهان فرياد زد:
- بله درست است! بالاخره پيدا كردم! يافتم!
اين را گفت و فوري لباسهايش را پوشيد و از منزل خارج شد.همسرش تا دم در خانه دنبالش دويد ولي او انگار كه به هيچ چيز توجه نمي كرد.
- كجا مي روي عباد؟ كي بر مي گردي
- نمي دانم! شايد هيچوقت.

عباد درحاليكه بلند مي خنديد وبا خودش حرف مي زد از خانه بيرون رفت و به سمت خيابان حركت كرد.عباد ان شب به ظاهر شاد بود و مي خنديد ولي بر خلاف ظاهرش طوفاني در درونش برپا شده بود.مدام با خودش فكر مي كرد" بايد راهي وجود داشته باشد!" ديگر حوصله ي صبر كردن را نداشت شايد اين عجول بودن عادت بد دوران جوانيش بود كه هنوز ازارش مي داد ولي به هر حال احساس مي كرد كه ديگر نمي تواند با ان شرايط به زندگي ادامه دهد.البته چند وقت بود كه قصد انجام كاري را داشت ولي درست نمي دانست چه كاري مي تواند بكند ولي ان شب به نظر مي امد به راز بزرگي پي برده بود.شايد براي عباد سازماني كه تاسيس كرده بود حكم اكسيژني را داشت كه براي زنده ماندنش لازم بود ولي  اين اكسيژن حالا ديگر داشت تمام مي شد و هرلحضه امكان مرگ و نيستي او وجود داشت پس بايد كار ديگري مي كرد. مدام با خودش فكر مي كرد كه بايد راه ديگري براي زنده ماندن وجود داشته باشد.راهي به مراتب عميق ترو اثر گذارتر. ولي چه راهي؟
خلاصه ان شب تا صبح در كوچه و خيابان قدم زد و با خود انديشيد و وقتي به خانه برگشت و به رختخواب رفت با انكه جسمش در اثر پياده روي زياد خسته شده بود و كرختي لذت بخشي تمام بدنش را فرا گرفته بود،در عوض روحش هنوز ارام و قرار نداشت وبه ارامش نرسيده بود.براي چند ساعت مدام در رختخوابش از اينور به انور شد تا اينكه بلاخره و بعد از ساعتها ناگهان فكري به ذهنش رسيد،اري بالاخره روحش نيز به ارامش رسيد.ارام دستهايش را زير سرش گذاشت و در خوابي عميق فرو رفت!خورشيد هم ديگر طلوع كرده بود و هوا كاملا"روشن شده بود.اشعه هاي زندگي بخش خورشيد از پنجره به داخل اتاق مي تابيد وگرماي دلپذيرش را به عباد هديه مي داد.

بالاخره روز موعود فرا رسيد.دلهره و اظطراب غريبي وجود عباد را فراگرفته بود.از همان ابتداي جشن دلش مثل سيروسركه مي جوشيد.همزمان با برنامه ريزيهاي مخصوص جشن او هم مدتها بود كه براي اين روز برنامه ريزي كرده بود،به نظر مي رسيد كه تصميمش قطعي است.همه ي مدعوين امده بودند، ازرهبرانقلاب و چند تن از اخوندهاي كله گنده گرفته تا وزير علوم و تحقيقات و ورئيس دانشگاه وهمه اساتيد و دانشجويان وميهمانان ديگر همه روي صندليها نشسته بودند وداشتند  برنامه هايي را كه به مناسبت سالگرد بعثت پيامبر اسلام تدارك ديده شده بود مي ديدند. عباد هم جايي ميان جمعيت كنار يكي از اساتيد نشسته بود ولي به جاي تماشاي برنامه هاي جشن در دنياي خودش غرق شده بود و برنامه هاي خودش را از نظر مي گذراند.خبرنگاران و گزارشگران و فيلمبرداران در جلوي جمعيت مدام اينطرف و انطرف مي رفتند انگار كه مي خواستند كليه ي زواياي جشن را براي مردمي كه در پاي تلوزيون نشسته بودند به تصوير بكشند.سالن مخصوص دانشگاه تهران مملو از جمعيت بود و تمام دروديوارهاي ان با بنرها و پارچه ها و پوسترهايي كه روي انها شعارهاي انقلابي و اسلامي نوشته شده بود پرشده بود.رهبر بزرگ انقلاب و ولي فقيه مسلمين جهان مثل هميشه در جايگاه معصوم خود و بالاتر از همه نشسته بود و روند جشن را دنبال مي كرد.روي صندليهاي رديف جلو،مقامات لشگري و كشوري به ترتيب اعتبار و منزلتي كه در حكومت اسلامي داشتندنشسته بودند و هركدام زير چشمي دوربينها را مي پاييدند كه مبادا در زمانيكه مثلا" در حال تميز كردن بيني هايشان بودند از انها فيلمبرداري شود.در رديفهاي عقبتر هم يكسري ادمهاي به ظاهر معمولي و در عين حال مرموز با ريشهاي انكارد شده نشسته بودند،مثل اين بود كه انها هميشه در اينگونه مراسم كارشان ايجاد فاصله بين مقامات و مردم عادي بود.عده اي از بسيجي هاي مخلص و فدايي هم در رديفهاي وسط به صورت پراکنده نشسته بودند و در حاليكه از همان چفيه هاي رهبر دور گردنشان بود عكسها ي ايشان رادر بغل گرفته بودند وهر وقت كه دوربين صدا و سيما به سمت انها مي چرخيد عكسها را به طرف بالا بلند مي كردند و شروع مي كردند به بوسيدن انها.خلاصه هر كسي به نحوي داشت دينش را به اسلام و مسلمين و رهبري ادا مي كرد وشايد در ان بين فقط عباد بود كه بي خيال نشسته بود وككش هم نمي گزيد .
جشن بعد از تلاوت اياتي از قران مجيد و نواختن سرود ملي جمهوري اسلامي ايران شروع شد وپس از چند برنامه ي تواشيع و سرود و غيره همچنان ادامه پيدا كرد. مجري جشن كه جوان عينكي با ريشهاي مرتب و انكارد كرده بود كت و شلوار سفيدي برتن داشت و با ان قيافه ي معصومش حضار را ياد شخصيتهاي فيلمهاي مذهبي قديمي مي انداخت،واقعا" كه او از نظر حكومت سمبل يك جوان ايراني مسلمان بود وبا اوردن چندين ايه و حديث از معصومين كارش را به نحو احسنت انجام مي داد.همه ي حاضرين غرق در جشن شده بودند و حتي يكنفر هم از نقشه اي كه در سر عباد بود خبر نداشت.

عباد در بحبوحه ي جشن ثانيه ها را هم مي شمرد.در حاليكه همه غرق درتماشاي برنامه ها بودند او تمام توجهش به ميكروفني بود كه در وسط سن قرار داشت، همانجاييكه مجري سفيد پوش درفاصله ي بين برنامه ها پشت ان مي رفت و برنامه ي بعدي را به حضار معرفي مي نمود،همانجاييكه عباد قرار بود براي حاضرين درباره ي علل شكست فلسفه هاي غير الهي سخنراني كند.بله انجا مكاني بود كه تا دقايقي ديگرابستن حوادث بيشماري مي شد. عباد يكدسته كاغذ كه حاوي متن سخنرانيش بود در دست داشت وارام در ميان حضار نشسته بود و به عاقبت كارش فكر مي كرد.در همان حال هر چند دقيقه يكبارنگاهي به متن سخنراني اش مي انداخت و در دلش به همه ي ان مزخرفات مي خنديد.مزخرفاتي كه تا انزمان صدها بار توسط رئيس دانشگاه و رئيس حراست وكاركنان دفترمقام معظم رهبري و غيره خوانده شده بود و هزاران بار اصلاح و ويرايش شده بود و در نهايت مهر تاييد خورده بود. شايد هم خنده اش به خاطر اين بود كه تا انزمان مي بايست همه ي ان كاغذ ها را حفظ كرده باشد ولي او حتي يكبار هم انرا نخوانده بود. واز همه مضحك تر اينكه متن  سخنراني اش را هم يكي از دانشجويان مخلص و مقيدش نوشته بود.
عباد در دلش به همه چیز می خندید،انهم از ان خنده های مملو از شیطنت و بدجنسی،شايد هم به حال اقاي رئيس مي خنديد ! بيچاره با چه احتياط و اكراهي حاضر شده بود با سخنراني عباد موافقت كند.بنده خدا فكر کرده بود عباد واقعا" سرش به سنگ خورده و با اين سخنراني مي خواهد حق ندامت را كاملا" ادا كند.البته خود عباد هم خوب مي دانست كه اگر ان همه مدت فيلم بازي نمي كرد و به اصطلاح خودش را به موش مردن نمي زد هيچ وقت اجازه ي چنين كاري را به او نمي دادند انهم در بين ان همه استاد سخنور و انديشمند دستمال به دست كه كم هم نبودند وبه خاطر اينكه جلوي رهبر خود شيريني كنند حاضر بودند دست به هر كاري بزنند!خوب البته شانس عباد از بقیه بیشتر بود،به هر حال برای سالها همه او را به عنوان فردی معترض و دگر اندیش می شناختند و نمایش شکست و پشیمانی او برای نظام دست اورد بزرگی بود و درست به همین دلیل درخواست او را برای سخنرانی در ان مراسم مهم پذیرفته بودند،اری او ماهها خودش را طور دیگری جلوه داده بود،مدتها حتی برای عملی شدن نقشه اش مجبور شده بود پیش رئیس دانشگاه کرنش کند و به اصطلاح فریاد پشیمانی سر دهد،خودش هم باورش نمی شد بتواند به ان خوبی فیلم بازی کند،اری او این همه مدت سعی کرده بود نقش یک انسان فریبخورده و نادم را بازی کند و چقدرهم دراین راه سختی کشیده بود.
 عباد مثل هميشه و برعكس اساتيد ديگرو با انكه صدها بارهمين اقاي رئيس به او تذكر داده بود ريشهايش را از ته تراشيده بود و صورتش برق مي زد،يك دست كت و شلوار دودي رنگ با پيرهن ياسي به تن داشت و كفشهايش انچنان واكس خورده بود كه بازتاب نورش همه را خيره مي كرد.عباد قدري پريشان شده بود،ولي چهره اي مصمم داشت.هيچ كس حتي به فكرش هم نمي رسيد كه اين استاد گرانقدر چه در سر مي پروراند.زمان مثل هميشه مانند قطاري بي بازگشت درحال گذر بود و همه چيز را با سرعت پشت سر مي گذاشت و تنها تلي از خاطرات خاك خورده را بر جاي مي گذاشت.بالا خره زمان موعود فرا رسيد.ومجري سفيد پوش با لبخند مليحي بر لب و با شور و حرارت زياد عباد را به پشت تريبون دعوت كرد:
- خوب حالا به مناسبت اين روز فرخنده وميمون توجه شما را به سخنراني استاد عباد صالحي استاد بزرگ و برجستهء جامعه شناسي دانشگاه تهران جلب مي كنم.ولي قبل از تشريف فرمايي ايشان خدمتتان عرض كنم كه مقاله ي ايشان در باره ي فلسفه هاي الهي و نقش پیامبران درهدایت مردم ،از طرف دفتر مقام معظم رهبري به عنوان مقاله ي برتر شناخته شده وهمچنین در دهمین دوره جشنواره بزرگ کشورهای اسلامی نامزد دریافت جایزه نخست گردیده است.ازشما خواهش مي كنم با ذكر يك صلوات ايشان را تا پشت تريبون همراهي بفرماييد!

در حاليكه صداي صلوات حضار در گوش عباد مي پيچيد از جايش بلند شد و اهسته اهسته به طرف جايگاه حركت كرد.قبل از اينكه مجري برنامه نامش را صدا بزند ارامشي عجيب داشت ولي رفته رفته و با هر قدمي كه به سوي جايگاه برمي داشت اظطراب و تشويش سنگيني دروجودش شروع به فوران كرد.فشار اين اضطراب چنان روي دوشش سنگيني مي كرد كه فاصله ي چند متري تا جايگاه برايش به اندازه ي تمام سالهاي رفته ي عمرش طولاني شد.تمام توانش را به كار برد تا از روي پله هاي جايگاه بالا برود و وقتي به پشت ميكروفن رسيد وبه سمت حاضران برگشت ديگر رمقي برايش باقي نمانده بود و تقريبا" مرده بود!انگار اولين بار بود كه مي خواست در ميان جمع سخنراني كند!براي يك لحضه ياد سالها پيش افتاد،زماني كه براي اولين بار بنا بود براي عده ي زيادي سخنراني كند!درست حس و حال همان دوران را داشت.در ان حال ناگهان ياد چيزي افتاد! سرش را بالا اورد و به حضار نگاهي انداخت، براي لحضه اي سكوت همه جا را پر كرد و هزاران چشم به او خيره شد.نفس عميقي از اعماق وجودش كشيد و شروع كرد:
- به نام خدا و با سلام خدمت مردم شريف ايران،  
از اينكه امروز اين فرصت نصيب من شد تا براي شما حضار محترم صحبت كنم بسيار خوشحالم،همانطور كه اقاي مجري فرمودند سخنراني من راجع به فلسفه هاي الهي و نقش پیامبران در هدایت مردم است.البته قبل از ان از همه كساني كه مقدمات اين سخنراني را اماده كردند و در برپايي اين جشن تلاش كردند كمال تشكر را دارم.همچنين از از تشريفرمايي مقامات عالي و به خصوص مقام معظم رهبري و ساير علما سپاسگزارم.
عباد مكثي كرد و به حاضران نگاه كرد!صورتهاي حاضران را از نظر گذراند،رهبر انقلاب را كه مثل هميشه با لبخندي مليح و صورتي بشاش باطن تاريك وسياهش را از مرد م پنهان مي كرد ، قيافه ي ابلهانه و مضحك رئيس دانشگاه را كه گاهگاهي با وزير علوم پچ پچ مي كرد واز اینکه بالاخره توانسته بود عباد را ادم کند لبخندي از رضايت بر لبانش نشسته بود. حتي روحاني پير و فرتوتي كه از بار سنگين جهالت در چرت مبسوطي فرو رفته بود را هم  از نظر گذراند و سپس به مردم عادي كه درحال خود بودند و فكر مي كردند كه  اوهم قصد دارد يك مشت چرت و پرت و اراجيف بي سرو ته و تكراري به خوردشان بدهد نگاهي انداخت و با ارامشي عجيب ادامه داد....
- به واقع من مدت چند سال است كه در حال تحقيق و تفحص در فلسفه هاي الهي و از طرف دیگر فلسفه های مادی یا به قول معروف غربي هستم و انچه را امروز خدمتتان عرض مي كنم يافته هاي شخصي و مسائلي است كه در طول اين مدت با تمام وجود درك كرده ام و بر خود واجب دانستم كه شما ملت فهيم هم از ان واقف گرديد.من پس از سالها تحقيق در مورد دين و فلسفه ي ديني به يك نتيجه مهم رسيدم نتيجه اي كه سالها فكرم را به خود مشغول كرده و تمام افكارم را مشوش ساخته است! ولي با شگفتي بسيارعرض مي كنم تمام چيزهاييكه به دست اوردم به يك چيز منتهي شد و ان چيزي جز يك دروغ بزرگ نبود.........
همه ي صورتهايي كه تا لحضه اي پيش با لبخند شیرینی تزئین شده بودند در يك لحضه تغییر کردند و همچون مجسمه ای سرد خشك شدند.همه ي انهايي كه مدام در جنب و جوش و تكاپو بودند از حركت باز ايستادند و همه ي انهاييكه چرت مي زدند يكمرتبه از خواب پريدند! 
- بله دروغي كه تا به حال هيچكس به ان پي نبرده و اگر هم كسي بويي از ان برده است جرات افشاي ان را نداشته وانرا تا ابد در خود مدفون ساخته است. من امروز قصد دارم پرده از روي اين دروغ بزرگ بردارم! بله من امروز اين دروغ بزرگ را فاش خواهم كرد.
واقعيت اين است كه چيزي به اسم فلسفه ي الهي اصلا" وجود خارجي ندارد و تمام انديشه ها و مطالبي كه تا كنون و تحت عنوان دين و فلسفه ي ديني به خورد ملتها داده اند چيزي جزيك انديشه و فلسفه ي انساني نبوده است.در طول تاريخ انسانهاي انديشمندي چون عيسي وموسي ومحمد با فكري باز انديشه ها و ادراكات خودشان را در قالب وحي و الهام از طرف خداوند به مردم القا مي كرده اند و بشري هم كه بر اساس فطرت و غريزه ذاتي اش هميشه چشم به بالا دوخته تا خدايي از اعماق اسمانها با او سخن بگويد بهترين زمين براي كشت اين بذرانساني بوده است.راستش را بخواهيد انسان موجود جالبي است. اري انسان هميشه به دنبال پر كردن خلاء درونيش چشم به ماوراء طبيعت داشته وهميشه به دنبال راهنمايي از غيب بوده است.در واقع احساس نياز به راهنمايي و هدايت و سرگشتگي و احساس پوچي در دنيا و از همه مهمتر ترس از چشم فرو بستن از دنيا و مرگ باعث به وجود امدن فلسفه هاي الهي بوده.
صحبتهاي عباد كه به اينجا رسيد عده اي از حضاركه در بين مردم عادي و مقامات نشسته بودند،همانهاييكه ريشهاي انكارد كرده داشتند و قيافه هايشان مشكوك بود  از جايشان بلند شدند و گويا مي خواستند به او حمله كنند و تكه تكه اش كنند ولي از انجا که عكاسان و خبرنگاران زيادي در اين مراسم بودند با اشاره ي مقامات و رهبرارام شدند و سرجايشان نشستند.شايد بيشتر از همه اين خود شخص رهبر بود كه در درون مي سوخت ولي ظاهرا"  اين را فهميده بود كه كار از كار گذشته است و هر گونه اقدامي بر عليه عباد اوضاع را بدتر از پيش مي كرد.و عباد هم اين موضوع را بخوبي پيش بيني كرده بود و مي دانست كه اين رژيم هرچند هم كه درنده و هار باشد در جلوي رسانه ها و مردم خودش را به ظاهر ارام نشان خواهد داد ولي مطمئن بود که پس از قطع شدن دوربين ها و دور شدن عكاسان كار خود را خواهند کرد.
- بله همانطور كه گفتم دران سالها انسانهايی پیشرو كه خود را پيامبر خدا ناميدند تاب تحمل ان همه عقب افتادگي و كور دلي مردم را نداشتند و به همين دليل شروع كردند به ترويج افكارو عقاید خویش و اينگونه بود كه اديان به زندگي انسانها وارد شدند.به هر حال از انجا كه انها منبع اين ادراكات و تراوشات ذهني را خداوندي بزرگ مي دانستند خود را پيام اور خداوند ناميدند و درست ازهمين جا تفاوت فلسفه هايي كه ما انها را به نام فلسفه هاي مادي و يا انساني مي شناسيم با فلسفه هاي الهي  پديد امد.ولی اگر خوب بیندیشیم در اصل هیچ فرقی بین افکار انها با افکار انسانهای دیگروجود ندارد.یعنی اگر قبول کنیم که تمام ان اندیشه هایی که پیامبران ترویج دادند از طرف خداوند به انها الهام شده همین را در باره ی مکاتب و افکار به اصطلاح مادی هم می توان فرض کرد.  درحقيقت پيامبران انسانهايي بودند كه از زمانه و عصر خود جلوتر بودند و در اصل انسانهاي پيشرو و خود اگاهي بودند كه هدفشان بيدار كردن مردم و باز كردن چشم انها بوده است ولي بدبختانه اين پيام اوران با همه ي دور انديشي و انديشه ي پاكي كه داشتند با اعلام اين رسالت از جانب خدا باعث به وجود امدن اختلافاتي شدند كه تاريخ هيچگاه فراموش نخواهد كرد. البته اين اشتباه خود گواه خاكي بودن پيامبران است و اينكه انها هم مثل ما انسانهايي بوده اند با اشتباهاتی بزرگ و ویرانگر.
چشمهای عباد همانطور که با اشتیاق و تحکم حرف می زد همه ی وقایعی را که در حال وقوع بود مانند یک دوربین فیلمبرداری ظبط می کرد.واقعا" دیدن قیافه های پریشان و ناراحت بعضی ها برایش لذتبخش بود،مثل این بود که عباد داشت عقده های چندین و چند ساله اش را خالی می کرد.خودش هم احساس کرده بود که با هر جمله انگار هزاران نیزه بر قلوب تاریک عده ای فرو می کند و با علم به این موضوع سعی می کرد ضربه هایش را محکمتر به قلبشان بزند.اری انگار که عباد هرچه در طول این سالها در دلش تلمبار کرده بود داشت یکجا و به اصطلاح بی هوا بر سرشان هوار می کرد.اری عباد به ان صورتها و ان قیافه هایی که انگارمتعلق به کسانی بود که مار نیششان زده و از شدت درد به خودشان می پیچیند نگاه می کرد و کیف می کرد،همیشه از شنیدن حرفهای بی سرو ته و تکراری و چرند اخوندها جانش به لبش رسیده بود و امروزمثل این بود که مجالی برای تلافی پیدا کرده بود.عباد بیشتر از همه دلش به حال اقا می سوخت که علی رغم ان همه درد و عذابی که نوش جان می کرد مجبور بود چهره ای متفکرانه و صبور به خود بگیرد که مبادا وجهه اش پیش حاضران خراب شود.البته با وجود اینکه صاحب عذای اصلی در ان مراسم ایشان بودند ولی مثل اینکه عده ای بیشتر از او بیقراری می کردند.عده ای زالو که تمام سالهای پس از انقلاب شیره ی وجود مردم را کشیده بودند و شکمهایشان از منافع عمومی پر شده بود و حالا احساس می کردند صحبتهای عباد بیشتر از هر چیز منافع انها را نشانه گرفته است.کسانی که اگراین بساط دروغ و دغلبازی برچیده می شد نانشان اجر بود و مجبور بودند به جای صیغه کردن زنان بینوا و عیش و نوش، در سیاهچاله های تاریخ برای همیشه مدفون شوند.و اما عباد سرمست از این لحضه اینطور ادامه داد:
- ای مردم رنج کشیده و ستم دیده ی ایران من امروز حرفهای زیادی برای شما دارم. حرفهاییکه تک تک کلماتش ازقطره قطره ی خون مردان و زنانی  شکل گرفته است که جانشان را در راه ازادی و رهایی ما از زیر یوغ این دزدان فکر و اندیشه نثار کرده اند.البته از شما انتظار ندارم که یکباره و انی از این خواب مرگبار الهی بیدار شوید ولی امیدوارم که این حرفها سراغاز حرکتی تازه بر علیه کوته فکری و جزم اندیشی باشد.من با گفتن این حرفها می خواهم بیشتر از همه خودم را خلاص کنم و اینکه چطور در باره ی انها قضاوت کنید اهمیتی ندارد هرچند که من معتقدم جرات شنیدن این حرفها خودش قدم بزرگی است. 
با گفتن این حرفها حال و هوای مراسم تغییر کرد.عد ه ای فریاد می زدند"این دیوانه را بیاورید پایین!"عده ای دیگرکه بیشترشان جوانان و بخصوص دانشجویان بودند برایش کف می زدندو تشویقش می کردند!عده ای انگار که روی صندلیها میخکوب شده بودند و عده ی دیگری هم از ترس اینکه با گفتن این حرفها ممکن است سقف شکاف بردارد و عذاب الهی نازل شود انجا را ترک می کردند.خلاصه جنجالی شروع شده بود که دیدن داشت! ازطرف دیگرغوغایی هم درون خود عباد برپا بود چراکه خودش هم خوب می دانست که با گفتن این حرفها دارد گور خودش را می کند ولی از قرار معلوم دیگرهیچ چیز برایش اهمیت نداشت! به جایی رسیده بود که هرانچه در مغزش می گذشت بدون هیچ پروایی بر زبانش جاری می شد.
- روی سخن من با کسانی است که فکر می کنند انسان توانایی پیدا کردن راه خودش را ندارد! کسانی که تقدس انچنان دیواری اطراف تفکرشان کشیده است که حقیقت را نمی توانند ببینند.من امروز می خواهم شما را به تفکر بدون تعصب دعوت کنم.من امروز می خواهم فریاد بزنم که نه به خاطر نیروی برتری که همه ی ما به ان ایمان داریم بلکه به خاطر وجدان و شرافت انسانی، خودتان را باور کنید.شاید از نظرخیلی ها این حرفها کفرامیز جلوه کند ولی از شما می خواهم که برای یکبار هم که شده چشمهایتان را  از اسمان به سوی زمین برگردانید وسعادت خود را روی زمین پیدا کنید! بیایید به جای فرقه بازی و کینه توزی و دعوی حقانیت کردن به خودتان رجوع کنید و فقط عقل و شعور خود را میزان قرار دهید...
صدای فلاش دوربینهای عکاسی و همهمه ی مردم و سکوت مقامات و روحانیون در هم امیخته بود و فضایی حیرت انگیز را پدید اورده بود.خیلی ها فقط منتظربودند که ببینند این تراژدی وحشتناک چگونه تمام خواهد شد.بعضی ها هر ان احتمال می دادند که سخنران با گلوله های سربی سوراخ سوراخ شود،عده ای هم در ان لحضات دنبال تیتر مناسبی برای روزنامه های فردا می گشتند و عده ی هم مرتب چنگ و دندان نشان می دادند، خلاصه شوکی سنگین بر فضا حاکم شده بود ، در این میان عباد تنها یکه تاز میدان بود و همچنان بی محابانه به پیش می رفت...
- شاید همگی شما از شنیدن این حرف تعجب کنید ولی باید بگویم هیچ ارتباطی از ابتدای پیدایش بشریت تا کنون بین خداوند و انسانها وجود نداشته! البته منظور من انکار وجود خدا نیست هر چند که هنوزنتوانسته ام این نیروی عظیم را به درستی درک کنم وخودم به شخصه ترجیح می دهم درباره ی اینکه خدا وجود دارد یا نه موضعی نگیرم ولی با فرض وجود داشتن خداوند و خالقی بزرگ برای جهان باید بگویم تنها هدایتی که برای انسانها مقدر کرده است در نظر گرفتن اراده، تخیل ،عقل و تفکر بوده و تنها از طریق این نیروهای عظیم است که ارتباط خدا با انسان از ابتدای پیدایش وجود داشته است. نکته مهم اینجاست که همیشه این نیروها در طول تاریخ در میان اندکی از انسانها نسبت به بقیه پیشرفته تر بوده و یا قویتر بوده است من اینجا این عده ی کم را انسانهای تاریخ ساز می نامم.کسانی مثل عیسی ، موسی ،محمد،ارسطو،سقراط و کانت و غیره...البته باید اعتراف کنم که نقش کسانی که ما به عنوان پیامبران می شناسیم به مراتب پررنگتر ازبقیه بوده و این تمایز به همان موضوع اصلی سخنرانی من یعنی تفاوت فلسفه های الهی و مادی بر می گردد که همانطور که گفتم می توان ریشه ی ان را در نوع عرضه ی این افکارویا شرایط و موقعیتهای مختلف مکانی و زمانی که این انسانها در انها می زیسته اند جستجو کرد. واقعا" در اینجا این سوال برای من مطرح است که ایا اگر به جای حضرت محمد مثلا" کانت در ان دوران و شرایط در عربستان زندگی می کرد تاریخ چگونه رغم می خورد؟ و یا مثلا" اگر افلاطون و یا ارسطو ادعای پیامبری می کردند چه وضعی پیش می امد؟ البته در این صورت من فکر می کنم که تعداد ادیان الهی بیشتر ازحالا بود!
 خوب فکر می کنم من هم امروز رسالتم را به انجام رساندم، رسالتي كه سالها عذابم داد و امروز با فاش كردن ان روحم را ازاد كردم ، البته امیدوارم که اشتباه نکنید! من نمی خواهم ادعای پيامبري از جانب خدا را بكنم بلکه اعتقاد دارم ديگر وقت ان رسيده كه همه ي مردم دنيا دعوي پيامبري كنند.من معتقدم كه امروز مردم جهان امادگي اين را دارند كه رسالتشان را به انجام برسانند.اري امروز روزي است كه مردم همه چيز را می دانند.من از همه ميخواهم كه دعوي پيامبري كنند چراكه در واقع با كمك پیشرفتهای علمی و تحولات فکری همه مردم امروز به ان درجه از امادگي فكري وادراكي رسيد ه اند كه بتوانند راه خود را انتخاب كنند.البته به نظرم این نقطه ی برتری فلسفه های به اصطلاح مادی نسبت به فلسفه های الهی در این عصر و دوران است چون فلاسفه مادی بر عکس الهیون همه ی مردم را شایسته ی تصمیم گیری در امور خود می دانند و به هیچ وجه به دنبال مرشد و مرید بازی نیستند و همین نوع نگرش در نهایت منجر به بوجود امدن دمکراسی و ازاد اندیشی شده است.شاید از نظرمن بزرگترین ایراد الهیون همانا تقدس و اقتدار بخشیدن بیش از اندازه به یک نفراست که شاید در ان دوران با اقتضای شرایط باعث رهایی مردم از بدبختی و فلاکت بوده است ولی درعصر کنونی به همان اندازه منحرف کننده و جزم اندیشانه است.
من با وجود قدردانی و سپاسگزاری بی پایان از تلاشها و از خودگذشتگی هایی که پیامبران درتمام ان سالها برای بیداری و رهایی مردم از چنگال جهل و فلاکت انجام داده اند و با ایمان کامل به حسن نیت انها اعتقاد دارم که در این برهه از تاریخ پیروی واطاعت از افکار و اندیشه های انها جز به تفرقه و جدایی انسانها و افتادن در دام جزم اندیشی نمی انجامد پس .با علم به این نکته در اینجا از همه می خواهم که دست از ایین و عقیده و تعصبات خود بردارند و تمام انچه را که تا به حال به عنوان حقیقت در زندگیشان تصورکرده اند از لوح وجودشان پاک کنند و تنها به عقل و فطرت انسانی خویش رجوع کنند تا به سعادت و کامیابی برسند.من از صمیم قلب معتقدم صلح و دوستی در جهان به وجود نخواهد امد مگربا تجدید نظر در اعتقادات و افکارما..
عباد از صمیم قلب حرف می زد و این را می شد از اشکهایی که در چشمانش حلقه بسته بود فهمید.اری تمام وجود او در ان لحضات روحانیتی عجیب پیدا کرده بود .درست مانند کودکی راستگو و پاک از اعماق وجودش حرف می زد، کاملا" عاری از ذره ای محافظه کاری و یا اندکی مراعات ! و اما دربیرون از وجودش،  شور و حال عجيبي تمام فضا را پر كرده بود.از يكطرف عده اي از دانشجويان جوان و پرشورمدام برايش دست مي زدند و او را تشويق مي كردند و از طرف ديگر متعصبان ديني و روحانيون و در صدر همه ي انها مقام معظم رهبري كه ديگر توان پنهان كردن خشم خود را هم نداشت مدام چنگ و دندان نشان مي دادند....


                                                                                         *************************

عباد در حالیکه لیوان چای در دستش بود وداشت ذره ذره از ان می چشید پشت پنجره ی سالن پذیرایی خانه اش ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد. در ان سوي خيابان يك ماشين مشكي رنگ شاسي بلند با شيشه هاي دودي پارك كرد ودو نفر از ان پياده شدند.هر دو كت شلوار طوسي رنگ به تن داشتند واز طرز نگاه كردنشان به پلاك ساختمانها معلوم بود دنبال ادرس مشخصي مي گردند.عباد برای یک لحضه دلهره ی غریبی در خودش احساس کرد!
- بالاخره امدند!
- منظورت چه کسانیست؟
- همانهاييكه منتظرشان بودم! مهمانهاي ناخوانده!
در اين حين صداي زنگ در شنيده شد.
سوگند خواست از جايش بلند شود كه عباد با دست به او اشاره كرد و گفت:
- من خودم باز مي كنم با من كار دارند! ...
عباد ليوان چاي را روي ميز در وسط اتاق قرار داد و به سمت ايفون رفت.
- بله بفرماييد...
- منزل اقاي صالحي؟
- بله، امرتان؟
- با اقاي عباد صالحي كار داريم!
- خودم هستم بفرماييد..
- ما از طرف وزارت علوم مزاحمتان شده ايم ،لطفا" چند لحضه تشريف بياوريد پايين..
- اجازه بدهيد اماده بشوم ، خدمتتان ميرسم!
عباد قبل از اينكه گوشي ايفون را سر جايش قرار دهد مكثي كرد، برگشت وبه همسرش  نگاه كرد ، سوگند در حاليكه كتاب رمان عاشقانه ای در دستش بود از جايش بلند شد و كنار در اتاق ايستاد سپس با حالتي مملو از سراسيمگي پرسيد؟
- كي بود؟
عباد در حاليكه  هنوزگوشي  ايفن دستش بود با صداي سوگند  يك دفعه به خودش امد ، گوشي را سر جايش گذاشت و ارام به سمت كمد لباسهايش رفت.
- مي گم كي بود؟
- همكارانم هستند، بايد جايي برويم!
- كجا مي خواهيد برويد؟
- نمي دانم!
- نمي داني؟ معلوم هست چت شده؟
- خواهش مي كنم اينقدر سوال پيچم نكن سوگند!
- من فقط مي خواهم بدانم تو داري كجا مي روي همين! اصلا" از ديروز كه با ان وضعيت  به خانه برگشتي من نگرانت شده ام!ديشب كه تا صبح چشم روي هم نگذاشتي، امروز هم كه از صبح جلوي پنجره ايستاده اي و مدام چشمت به خيابان است،با همه ي اينها يعني من حق ندارم نگران بشوم! تو را به خدا به من بگو باز چه اتفاقي افتاده! چرا يك كلمه حرف نمي زني؟
عباد در حاليكه لباسهايش را مي پوشيد به سوگند نگاهي كرد و جواب داد:
- ديگر جاي هيچ نگراني نيست، همه چيز دارد درست مي شود. فقط لطفا تو به خانه پدرت برو چون ممكن است دير به خانه برگردم!
پس از چند دقيقه عباد اماده شد و پس از اينكه از همسرش خداحافظي كرد از منزل بيرون رفت. پس از رفتن عباد سوگند با كنجكاوي به طرف پنجره ي اتاق رفت و به بيرون نگاه كرد ، عباد با همراهي ان دو نفر سوار ماشين شد و از انجا حركت كردند.سوگند تا لحضه اي كه ماشين از شعاع ديدش دور شد چشم از ان بر نداشت . اوضاع كمي برايش غير عادي بود و به همين دليل احساس اظطراب مي كرد ،ولي وقتي ياد حرف عباد افتاد بي درنگ احساس خوبي به او دست داد."‌ همه چيز درست مي شود نگران نباش !"

عباد روي صندلي عقب نشسته بود و دو نفري هم كه خودشان را از طرف وزارت علوم معرفي كرده بودند در طرفين او نشسته بودند، به جز راننده كه قيافه اي معمولي داشت و هرازچندگاهي از ايينه ي جلو او را ديد مي زد يك نفر ديگر با ريشهاي انكارد كرده و كت و شلوار مشكي رنگ و يك بيسيم  كه مرتب جملات نامفهوم از ان ردوبدل مي شد در صندلي جلوي اتومبيل نشسته بود.اتومبيل چنان با سرعت حركت مي كرد كه گويي به هيچ وجه خيال ايستادن نداشت.عباد از شيشه هاي خودرو به اطراف نگاه مي كرد وبا حالتي ارام  درختاني را كه با سرعت از كنار اتومبيل رد مي شدند نگاه مي كرد!  پس از اينكه حدودا" يك ساعت از لحضه ي حركتشان گذشت بالاخره عباد كه تا ان موقع مثل يك بچه ي با ادب و حرف شنوساكت سر جايش نشسته بود به حرف امد:
- نمي خواهيد بگوييد كجا داريم مي رويم؟
سكوت تنها جوابي بود كه عباد شنيد، حتي بيسيمي هم كه دست نفر جلويي بود براي چند لحضه خاموش شد.عباد ارام سرش را به اطراف چرخاند ولي مثل اينكه هيچ كس خيال حرف زدن نداشت.عباد بيرون را نگاه كرد انگاركه اتومبيل داشت از شهر خارج مي شد،براي يك لحضه نگاهش به ايينه ي جلوافتاد،دو چشم هراسان هرازچندگاهي او را مي پاييدند. ديگرعباد مطمئن شد كه درست حدس زده و انها به سوي جهنم در حركت بودند! براي يك لحضه چشمهايش را بست و اهي از ته دل كشيد،پس از چند لحضه دوباره چشمهايش را باز كرد ولي به جز سياهي چيزديگري نديد.سپس فشار دستي را پشت سرش حس كرد و صدايي كه مي گفت:
-محكم ببندش، هنوز مي تونه ببينه!
عباد را باچشمهای بسته ودستهای دستبند زده از اتومبیل پیاده کردند دو نفر دستهایش را از پهلو گرفتند و و او را با خشانت تمام به جلو حل دادند،عباد از پشت ان چشم بند ضخیم که محکم دور سرش بسته شده بود هیچ چیزرا نمی توانست ببیند، ولی همه چیز را به وضوح حس می کرد،انگار بارها و بارها این صحنه را دیده بود،صدای پاها،گرمای ازاردهنده خورشید که گویی با اشعه های حیات بخشش اینبار داشت به صورت عباد داغ می زد،عباد حتی می توانست اطرافش را هم بخوبی تجسم کند. دیوارهای بلندو قدیمی، سیمهای خارداری که انگار سالها روی این دیوارها بخواب رفته بودند ودرخت قطور و تنومندی که مانند همهء داستانهای دیگر جغد پیروفرتوتی روی یکی از شاخه های ان نشسته بود و ترانه زیبا و شوم الوداع را سر می داد.
عباد گاهی چنان مفتون افکار و تخیلات خود می شد که یادش می رفت باید راه برود ولی هربار با فشار دست همراهانش به خود می امد و به راهی که پایانش برای او مثل روز روشن ودر عین حال مثل شب سیاه بود ادامه می داد.گاهی می خواست با تمام قدرت و ازدرون حنجرهء خسته اش فریاد بزند که می داند چه بر سرش خواهند اورد،دلش می خواست خودش را از دست همراهان نامهربانش رها کندو به انها بفهماند که راه را می شناسد،حتی برای لحضه ای تمام توانش را به کار برد تا خودش را خلاص کند ولی درست در همان لحضه او را مجبور کردند بایستد،سپس صدای نالهء دری بلند شد،همان نالهء دلخراش و جانکاه،اری صدای باز شدن دری از جنس اهن،عباد این صدا را بارها شنیده بود،او بخوبی می دانست که این صدای جیرجیر لولای دری اهنی نیست که سالهاست روغنکاری نشده  هربار بلکه ناله و زجه های انسانهایست که این تودهء اهنی در خود انباشته است و برای تازه واردان بی اقبال با بی شرمی و سنگدلی هر چه تمامتر بازخوانی می کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر