ان
شب من و برديا تا نزديكي هاي صبح با يكديگر
حرف زديم و با هم بيشتر اشنا شديم .درست
يادم هست كه در باره ي همه چيز حرف زديم
از خاطرات گذشته ، خانواده و دوستان گرفته
تا اينده و ارزوها و كارهايي كه قرار بود
انجام دهيم.واقعا"
نمي دانم
ان همه توان را از كجا مي اورديم ولي شايد
پنج،شش ساعت همينطور يك بند و پشت سر حرف
زديم بدون اينكه حتي ذره اي هم احساس خستگي
كرده باشيم.اصلا"
بي خوابي
برايمان معني نداشت!خلاصه
حرفهاي او خيلي به دلم مي نشست،از همان
شب اول احساس قرابت ونزديكي عجيبي با او
پيدا كردم و البته فكر مي كنم او هم در
مورد من همين احساس را داشت.
روزها
همينطور پشت سر هم مي گذشت و ما بدون توجه
به ارزش انها همينطور انها را سپري مي
كرديم!
راستش
را بخواهي در ان روزها ما به همه چيز فكر
مي كرديم الا گذر عمر!شايد
باورت نشود بهروز جان ولي الان كه دارم
با توحرف مي زنم ارزو مي كنم اي كاش دوباره
به ان روزها بر مي گشتم وهمه چيز را از
ابتدا شروع مي كردم!كاش
اين حس را ان روزها داشتم ولي افسوس ان
زمان فقط كارمان كشتن وقت بود وديگر
هيچ.شايد
تنها دلخوشيمان اين بود كه روزكلاسها را
هر چه زودتر تمام كنيم تا شب دوباره دور
هم جمع شويم و با هم تا نزديكيهاي صبح حرف
بزنيم.شبها
واقعا"
براي ما
در خوابگاه سرگرم كننده بود.هر
شب در باره ي يك موضوع با هم حرف مي زديم
وبه اصطلاح با هم تبادل اري مي كرديم،بعضي
از شبها حتي از اتاقهاي ديگر هم به عنوان
مهمان به اتاق ما مي امدند تا در گفتگوها
شركت كنند و البته سردسته ي اين گردهمايها
هم كسي نبود جز برديا.او
بود كه با توانايي خاصي كه در مديريت كردن
بحثها داشت به گفتگوها جهت مي داد و به
نوعي انرا هدايت مي كرد.محور
بيشتر بحثها بيشتر مسائل اعتقادي و مذهبي
بود و البته گاهي هم گفتگوها به سمت سياست
سوق پيدا مي كرد.انروزها
واقعا"
درك نمي
كردم هدف برديا از ان بحثها چه بود و چرا
انقدر تمايل داشت كه ان گفتگوها ادامه
پيدا كند.
من و
برديا علي رغم دوستي و نزديكي كه با هم
داشتيم بر سر بعضي موضوعات نظراتمان
كاملا"
متفاوت
بود و گاهي انقدردر بحثها پيش مي رفتيم
كه از هم دلخور مي شديم و حتي براي چند روز
با هم حرف نمي زديم.
همانطور
كه قبلا"
هم
گفتم در ان دوران من اعتقاد زيادي به اسلام
داشتم و بهترين و كاملترين مذهب از نظر
من شيعه بود.اما
به نظر مي رسيد برديا روي هيچ ديني پافشاري
نمي كرد و هيچ مذهبي را كامل نمي دانست!
انطور
كه من فهميده بودم او حتي خودش را مسلمان
نمي دانست و حتي بيشتر دلايلش هم حول و
حوش رد اسلام بود.من
به عنوان يك فرد مذهبي و روشن فكر او را
از نظر انساني و اخلاقي كاملا"
قبول
داشتم ولي احساس مي كردم او از نظر اعتقادي
دچار گژروي شده.پس
از چند ماه كه همه ي بچه هاي خوابگاه همديگر
را شناخته بوديم حتي عده اي به او به چشم
يك كافر و بي دين و لامذهب نگاه مي كردند
و زياد از او خوششان نمي امد.البته
ان روزها مردم بيشتر از حالا در خرافات
بودند و خيلي ازمسائلي كه امروز حل شده
در ان روزها هنوز باز نشده بود.خيلي
از اموري كه حالا حتي اهميت هم ندارد
انروزها خيلي مهم بود وكسي جرات نمي كرد
خيلي بي پرده در باره ي انها حرف بزند.واقعا"
كه
عجيب بود.بعضي
از مسائل براي من امري كاملا"
بديعي
بود و وقتي با برديا در باره ي انها حرف
مي زدم و بي قيدي او را در باره ي ان مسائل
مي ديدم با خودم فكر مي كردم كه بايد او
را به راه راست هدايت كنم.واقعا"
نمي
تواني تصور كني چقدربرايم لذتبخش بود
وقتي براي برديا دليل مي اوردم و با تمام
وجود قصد داشتم او را به راه راست بكشانم
غافل از اينكه او داشت از بي خبري من در
دلش درد مي كشيد.باورت
نمي شود بعضي وقتها كه دو نفري با هم بحث
مي كرديم و كار به جاي باريك مي كشيد چنان
از ته دل به خودش فشار مي اورد و حرص مي
خورد كه نزديك بود سكته كند!البته
خودم هم دست كمي از او نداشتم!خلاصه
بگويم همه ي ما وارد بازي مسخره اي شده
بوديم كه هيچ برنده اي نداشت ولي هر يك
ازما در كمال حماقت تلاش مي كرد طرف ديگر
را مغلوب كند و به اصطلاح پيروز شود.
وقتي
حالا به انروزها فكر مي كنم ازجهالت و كم
عقلي خودم خجالت مي كشم.
يك
ترم از ورود ما به دانشگاه مي گذشت و ما
همچنان سر گرم بحث و مجادله با هم بوديم.البته
من در طول ان مدت عقايدم كمي تغيير كرده
بود و ان هم نتيجه ي مطالعه و علاقه ي من
به خواندن و البته صحبتهاي برديا بود!
من به
توصيه ي برديا شروع كردم به خواندن كتابهاي
فلسفي وعلمي و و اين خود كمك بزرگي در
زمينه ي رشد شخصيتي من بود.
ارام
ارام شعاع ديد من بازتر شد و همزمان با ان
تعصب و تحجر در من تنگ تر و بسته تر مي
شد.ديگر
وقتي با برديا در باره ي اعتقاداتم حرف
مي زدم رگهاي گردنم مثل يك مار سمي بيرون
نمي زد و تا بنا گوش سرخ نمي شدم.البته
هنوز تا رهايي فاصله ي زيادي داشتم ولي
در ان زمان و با توجه به ان جو خفقان اور
و مصموم همان هم پيشرفت خوبي بود.
روزها
همينطور پشت سر هم سپري مي شد و من هم همراه
با ان بزرگ مي شدم و خودم را بيشتر پيدا
مي كردم ولي از طرف ديگر احساس مي كردم كه
برديا روز به روز رو به پژمردگيست!به
نظرم ديگر ان شور و شوق اوايل دانشگاه در
سرش نبود!
بيشتر
اوقات در خودش فرو مي رفت و ديگر تمايلي
به بحث و گفتگو نداشت.
من با
خودم فكر مي كردم او يك جورايي دچار افسردگي
شده ولي هر چه سعي مي كردم نمي توانستم در
او تغييري ايجاد كنم.يك
روز از او پرسيدم:
-
اصلا"
معلوم
است چه بلايي سرت امده؟ چرا انقدر بي حوصله
و افسرده شده اي؟
-
چيزي
نيست!
-
ببين
برديا تو با روز اولت زمين تا اسمان فرق
كرده اي.
خواهش
مي كنم بگو چه مشكلي برايت پيش امده؟نا
سلامتي ما با هم رفيقيم!
-
گفتم كه
چيزي نيست!
تو به
كارهاي خودت برس،اين روزها دوست دارم
بيشتربا خودم تنها باشم فقط همين!
-
اگر فكر
مي كني اينطوري راحت تري من حرفي ندارم.
-
به هر
حال از لطفت سپاسگذارم
-
خواهش
مي كنم
ان
روز نمي دانم چرا چيزي به من نگفت ولي خودم
حدث مي زدم اتفاق بدي برايش پيش امده بود!
چند
روزبه همان طريق گذشت و هر لحضه حال روحي
برديا بدتروبدتر مي شد تا اينكه يك روز
كه از سر كلاس به خوابگاه برگشتم او را
نديدم،اخر برنامه ي درسي او طوري بود كه
روزهاي سه شنبه زودتر از همه به خوابگاه
برمي گشت ولي ان روز از برديا خبري نبود.
از چند
نفر از بچه هاي خوابگاه سراغ او را گرفتم
ولي كسي چيزي نمي دانست،نمي دانم چرا ولي
غيبت بي سابقه ي برديا برايم كمي عجيب بود
خصوصا"
كه ان
روزها حال روز درستي هم نداشت و اين بيشتر
از همه مرا نگران مي كرد.
خلاصه
ان شب تا حدود ساعت يازده شب من همينطور
نگران و مظطرب در انتظار خبري از او بودم
ولي انگار او اب شده بود و در زمين فرو
رفته بود.خوب
به ياد دارم كه ان شب از كلافگي زياد نمي
توانستم بخوابم و مدام از تختم پايين مي
امدم و دراتاق و راهرو قدم مي زدم.ان
شب يكي از شبهاي سرد دي ماه بود و امتحانات
پايان ترم هم نزديك بود،به خاطر همين
بيشتر بچه ها تا نزديكي هاي صبح بيدار
بودند ودر كتابخانه درس مي خواندند.من
هم تصميم گرفتم سري به كتابخانه بزنم تا
يك جورايي سر خودم را با مطالعه گرم كنم
از اينرو با عجله به اتاق برگشتم و يك كتاب
از كمدم برداشتم و بدون توجه به اينكه چه
كتابي برداشته بودم به كتابخانه رفتم.در
كتابخانه و در زير نور ضعيف انجا چند تا
از بچه ها مشغول مطالعه بودند، سكوت سنگيني
در فضاي انجا موج مي زد فقط گاه گاهي صداي
ورق زدن كتابي سكوت را مي شكست و همه را
متوجه خود مي كرد.من
به ميزدو نفره اي كه در گوشه ي كتابخانه
و كنار پنجره قرار داشت نگاهي انداختم،
انجا جايي بود كه من و برديا هر زمان كه
به كتابخانه مي امديم روي ان مي نشستيم و
مطالعه مي كرديم .بله
وقتي كه ديدم ميزمان خاليست و كسي انجا
را اشغال نكرده واقعا"
خوشحال
شدم،خودم هم نمي دانم چرا ولي انگارمن و
برديا جاي ديگري نمي توانستيم بنشينيم
ودرس بخوانيم و فقط با انجا اخت پيدا كرده
بوديم.بارها
وقتي از راه مي رسيديم و مي ديديم كه انجا
اشغال شده و مجبور بوديم جاي ديگري بنشينيم
عذاب مي كشيديم، ديگر برايمان مسلم شده
بود كه فقط در انجا مي شد درس خواند،حتي
از همه بدتر يك نوع حق مالكيت هم براي
خودمان نسبت به انجا قائل بوديم وهميشه
از انجا به اسم ميزخودمان ياد مي كرديم.
خلاصه
پس ازلحضه اي در حاليكه روي ميز نشسته
بودم به بچه هاي ديگرنگاه مي كردم و با
ديدن صورت پف كرده و خميازه هاي انها منهم
احساس خواب الودگي كردم،اين ديگر از ان
چيزها بود كه واقعا"
كفرم را
بالا مي اورد،در رختخواب راحت و چراغهاي
خاموش نمي توانستم بخوابم ولي توي كتابخانه
و زير نور چراغ خوابم گرفته بود واقعا"
كه چيز
مسخره اي بود.
پس
از اينكه مدتي پشت ميز نشستم بلاخره تصميم
گرفتم لاي كتاب را باز كنم و مقداري مطالعه
كنم ،بله تازه متوجه كتابي كه اورده بودم
شدم ، واي ...كتابي
كه از كمدم برداشته بودم كتاب استاتيك
بود و اتفاقا"
از ان
متنفر بودم.باور
كن تازه وقتي فهميدم چه كتابي با خودم
اورده بودم از شدت عصبانيت داشت كفرم در
مي امد،به هر حال چاره ي ديگري نبود واز
اين گذشته ديگر حال اينكه دوباره به اتاق
برگردم و كتاب را عوض كنم هم نداشتم پس با
اكراه كتاب را باز كردم و با بي ميلي شروع
كردم به مطالعه كردن.
اما
پس از اينكه كتاب را چند ورق زدم با تعجب
متوجه شدم كه ان كتاب،كتاب خودم نبود.من
خط خودم را مي شناختم و از ان گذشته زياد
عادت نداشتم در حاشيه ي كتاب چيزي بنويسم
ولي حاشيه هاي ان كتاب پر از نوشته بود.
كمي
بيشتربه دست خط دقت كردم وبه نظرم اشنا
امد...بله
تازه متوجه شدم ان دست خط برديا بود و ان
كتاب هم كتاب او بود!ولي
كتاب برديا در كمد من چه كار داشت؟
البته
اين قضيه براي من زياد مهم نبود!با
خودم فكر كردم شايد كتابهايمان سر كلاس
با هم عوض شده !
به هر
حال اين موضوع عجيبي نبود.خوب
به خاطر دارم كه همينطور كتاب را با سرعت
ورق مي زدم انگار كه گويي داشتم در ان
دنبال برديا مي گشتم!با
وجود خواب الودگي و در حاليكه كتاب را ورق
مي زدم براي يك لحضه احساس كردم چيزي از
جلوي چشمانم گذشت!
بله
احساس كردم يك چيزي لاي كتاب بود!دوباره
شروع كردم به ورق زدن كتاب و البته اينبار
بر عكس دفعه ي پيش !چند
بار اين كار را تكرار كردم ولي چيزي پيدا
نكردم.
مطمئن
بودم دفعه ي پيش چيزي به چشمم خورده
بود.وقتي
چند بار اين كار را تكرار كردم ديگر حوصله
ام حسابي سر رفت وبه همين دليل با كلافگي
كتاب را رو به طرف پايين گرفتم و در همان
حال انرا مرتب تكان مي دادم و ورق مي زدم.
بله
ناگهان يك ورق كاغذ از لاي كتاب به بيرون
پرواز كرد و ارام روي زمين نشست!
با
عجله كاغذرا از روي زمين برداشتم و انرا
باز كردم.به
نظر مي رسيد يك نامه بود!
بله درست
حدس زده بودم ان ورق كاغذ يك نامه بود واين
را بعد از اينكه يكي دو خط اولش را خواندم
متوجه شدم.
از سلام
و احوالپرسي اول ان كاملا"
مشخص
بود كه نامه ي يكي از نزديكان برديا بود
كه براي او فرستاده بود.من
بعد از اينكه فهميدم ان كاغذ يك نامه است
فورا"
از خواندن
دست كشيدم و انرا تا كردم و دوباره وسط
كتاب گذاشتم.
من اصلا"
عادت
نداشتم در كار ديگران فضولي كنم و از نظر
اخلاقي هم اين كار را صحيح نمي دانستم.به
هر حال بي خيال نامه شدم و سعي كردم مطالعه
كنم.
چند
دقيقه گذشت ولي دوباره فكرم متوجه نامه
شد.با
خودم گفتم:"
نكند
اين نامه با غيبت ناگهاني برديا در ارتباط
باشد؟ اگر اينطور باشد كلي اعصابم راحت
مي شود و نگرانيم بر طرف خواهد شد!"خلاصه
با اين سوالات بالاخره خودم را متقاعد
كردم كه نامه را بخوانم به همين دليل انرا
دوباره از لاي كتاب برداشتم وعلي رغم ميل
باطني شروع كردم به خواندن.
نامه
زياد طولاني نبود و معلوم بود با عجله
نوشته شده بود.هنوز
وقتي به ان نامه فكر مي كنم تمام چهارستون
بدنم به لرزه مي ايد!
ان نامه
انقدربراي من تكان دهنده بود كه تا صبح
چند بار انرا خواندم ،باور كن هر بار كه
انرا مي خواندم تا چند دقيقه همانطور
ميخكوب روي صندلي مي ماندم و نمي توانستم
از جايم حركت كنم.واقعا"
كه ان
نامه يك فاجعه بود.يك
فاجعه ي بزرگ!
-
استاد
مي توانيد به من بگوييد در ان نامه چه
نوشته بود؟
-
انقدر
ان شب ان نامه را خواندم كه هنوز هم تمام
جملات انرا بدون كم و كاست از حفظ هستم!
بردياي
عزيز سلام
اميدوارم
حالت خوب باشد.
زياد
نمي توانم برايت توضيح بدهم، راستش را
بخواهي پس از اينكه با مادرت صحبت كردم
تصميم گرفتم تو را هم از حال و روز اينجا
با خبر كنم.فقط
مي خواهم بداني كه من و زن دايت با تمام
وجود در كنار تو هستيم و جاي هيچ ناراحتي
نيست.درست
نمي دانم از كجا شروع كنم ولي بايد بگويم
متاسفانه تلاشهاي ما براي ازادي پدرت بي
نتيجه ماند و در نهايت حكم اعدام براي او
صادر شد.برديا
جان فقط از تو انتظار دارم در كمال ارامش
و خونسردي فكر كني و مبادا كنترل خودت را
از دست بدهي و كار ناشيانه اي انجام دهي.من
با شناختي كه از تو دارم مي دانم كه تو با
ارامش وروشن بيني خاص خودت با اين قضيه
كنار خواهي امد.البته
هنوز جاي اميدواري هست و هنوز تا زمان
اجراي حكم يك هفته باقي مانده ، خودت بهتر
مي داني كه در نهايت هر چه خدا بخواهد همان
مي شودو ما همگي در برابر حكم او راضي
هستيم پس از تو مي خواهم تا روز چهارشنبه
كه روز اجراي حكم است صبر كني و ناراحتي
به خودت راه ندهي .راستي
خيالت از بابت مادرت راحت باشد حال او
كاملا"
خوب است
و به تو قول مي دهم كه پس از مدتي از زندان
ازاد مي شود و تو مي تواني او را ببيني.فقط
مي خواهم بداني وكيل مادرت اين قول را به
ما داده و خودم هم علارغم محدوديتهاي
شديدي كه بود با مادرت حرف زده ام و از
سلامتي او كاملا"
مطمئن
هستم....
عباد
نامه را طوري از ابتدا تا به اخر خواند كه
گويي داشت از روي نوشته ي اصلي مي خواند.او
وقتي به اينجاي نامه رسيد لحضه اي مكث كرد
تا اشكهايش را كه قطره قطره از گوشه ي
چشمانش سرازير شده بودوارام ارام روي
گونه هايش مي ريخت پاك كند.
انگاردوباره
زمان به عقب برگشته بود و عباد همان دانشجوي
پاك و معصوم شده بود.بهروز
همانطور به عباد نگاه مي كرد و وقتي اشكهاي
او را مي ديد كه انطور سيل اسا به زمين مي
ريخت او هم به سختي خودش را كنترل كرد و
بي اختيار اشك در چشمانش جمع شد طوري كه
داشت روي گونه هايش سرازير مي شد.
بهروز
با استين لباسش اشكهايش را پاك كرد و چند
دستمال كاغذي ازروي تخت برداشت و به عباد
داد.
-
استاد
اگراين داستان ناراحتتان مي كند خواهش
مي كنم ديگر ادامه ندهيد!
-
هنوز هم
وقتي به ان نامه فكر مي كنم بي اختيار
گريه ام مي گيرد.در
طول اين سالها حتي لحضه اي هم نتوانسته
ام خودم را جاي برديا قرار بدهم، حتي
تصوركردن حال او بعد از خواندن نامه برايم
تكان دهنده است چه برسد به اينكه بتوانم
خودم را جاي او بگذارم!ان
ورق كاغذ يك مصيبت نامه تمام عيار بود.
من
كه با خواندن نامه حسابي شكه شده بودم و
خواب از سرم پريده بود به ساعتم نگاهي
انداختم ،بله ساعت حول و حوش پنج صبح
بود،با عجله تاريخ نامه را نگاه كردم
،نامه يك هفته ي پيش نوشته شده بود و انطور
كه درمتن نامه نوشته شده بود روز چهارشنبه
يعني همان روزقرار بود پدر برديا اعدام
شود! بله
تازه متوجه شده بودم علت غيبت برديا چه
بود! با
خودم فكر كردم احتمالا"
پسر
بيچاره براي مراسم اعدام پدرش به اصفهان
رفته!
خلاصه
چند روز از غيبت برديا گذشت و همچنان خبري
از او نشد،البته من چند بار با شماره اي
كه قبلا"
به من
داده بود به خانه ي او در اصفهان تماس
گرفتم ولي كسي جواب نداد!باور
كن ان چند روز براي من به اندازه ي چند ماه
گذشت.هر
روز با اميد ديدن دوباره ي برديا به خوابگاه
بر مي گشتم ولي وقتي تخت او را همچنان خالي
مي ديدم حسابي حالم گرفته مي شد.تقريبا"
يك ماه
به همين منوال گذشت و خبري از برديا نشد،در
اين مدت با اينكه من سرگرم درس و امتحانات
بودم چند بار تصميم گرفتم خودم شخصا "
به اصفهان
بروم ولي چون ادرس دقيقي از او نداشتم هر
بار پشيمان مي شدم.بله
بي خبري چيزي بود كه داشت من را نابود مي
كرد.حتي
شنيدن خبر سلامتي او هم مي توانست تا حدودي
ارامم كند ولي انگار كه اصلا"
برديايي
در دنيا وجود نداشته و اين ادم فقط در
روياهايم بوده!
روزها
همانطور سرد و خاموش سپري مي شد تا اينكه
يك روز وقتي از كلاس به خوابگاه برگشتم
با منظره ي عجيبي روبه رو شدم.
يك نفر
روي تخت برديا دراز كشيده بود و پتو را هم
طوري روي سرش انداخته بود كه هويتش مشخص
نبود.با
خودم فكر كردم بايد خود برديا باشد،مدتي
روبه روي او نشستم و به او خيره شدم، صداي
نفسهايش طوري بود كه گويي سالهاست نخوابيده،
انقدرعميق به خواب رفته بود كه دلم نيامد
او را بيدار كنم و يا پتو را از رويش
بردارم،به هر حال بيدار مي شد و همه چيز
مشخص مي شد.بعد
از دو سه ساعت بلاخره شروع كرد به وول
خوردن و اين نشان از بيدار شدنش مي داد.من
همينطور روي تخت روبه رويي نشسته بودم و
حركات او را زير نظر داشتم.پس
از اينكه چندين بار اينطرف انطرف كرد
بلاخره پتو را از رويش برداشت و با چشمهاي
خواب الود مرا نگاه كرد.
در
نگاه اول فكر كردم كه ان شخص برديا نبود
ولي خوب كه دقت كردم متوجه شدم كه خود
اوست.بله
برديا بود ولي با گذشته اش زمين تا اسمان
فرق كرده بود.نسبت
به گذشته خيلي لاغرتر و استخوانيتر شده
بود و از ان گذشته ريشهايش هم بلند شده
بود و لباسهايش هم چروك و نامرتب بود.
وقتي
مطمئن شدم كه خودش است فوري بالاي سرش
رفتم و با او روبوسي كردم.او
هم در همان حالت نيمه دراز كش سرش را بالا
اورد وبا من روبوسي كرد.من
با حالتي عصباني پرسيدم:
-
هيچ
معلوم است توي اين مدت كجا بودي؟ كلي
نگرانت بودم!
-
كاري
پيش امده بود و بايد انجامش مي دادم!
من
كه تقريبا"
مي دانستم
علت غيبتش چه بوده به رسم معمول دوباره
پرسيدم:
-
دستت
درد نكند تو نبايد يك خبري به ما مي دادي
؟
برديا
با ان صورت درو داغان همانطور مات به من
نگاه مي كرد و معلوم بود حال حوصله گله و
شكايت را ندارد!
-
باور كن
گرفتار بودم.به
هر حال معذرت مي خواهم!
برديا
از جايش بلند شد و شروع كرد به ماليدن
چشمهايش،من همانطور به او زل زده بودم و
حركاتش را زير نظر داشتم،واقعا"
نمي
دانستم چه بگويم.با
حالتي مملو از پريشاني به درو ديوار نگاه
مي كرد،انگار براي بار اول بود كه به
خوابگاه مي امد.اظطراب
و تشويش در نگاهش موج مي زد.
براي يك
لحضه خواستم او را در اغوش بگيرم و با او
همدردي كنم ولي يادم امد كه من بدون اجازه
نامه اش را خوانده بودم و مثلا"
از قضيه
بي خبربودم.به
هر حال از اينكه او حالش خوب بود خوشحال
بودم و همين براي من كافي بود.چند
روز از امدن برديا گذشت و او مثل روز اول
در خودش بود و هيچ تغييري نكرد.روزها
پي گير كارهاي دانشگاه و غيبتش بود و شبها
هم مثل مجسمه روي تختش دراز مي كشيد و به
سقف اتاق خيره مي شد.من
چند شب اول جرات نمي كردم چيزي از اوبپرسم
هر چند تا حدودي مي دانستم قضيه از چه قرار
است ولي هنوز هزاران سوال در ذهنم موج مي
زد و خيلي دلم مي خواست جواب انها را
بدانم.همانطور
كه در نامه خوانده بودم و با توجه به حال
و روز بردياحدس ميزدم پدرش اعدام شده
بود!خيلي
دلم مي خواست بدانم جرم پدرش چه بود!
واقعا"
از صميم
قلب ارزو مي كردم يك شب برديا سفره ي دلش
را باز كند با من دردودل كند تاهمه ي ماجرا
را از زبان خودش بشنوم ولي او روز به روز
ساكت تر مي شد و اين سكوت او مرا ازار مي
داد.
بلاخره
يك شب تصميم گرفتم با او صحبت كنم و به او
بفهمانم كه قضيه پدرش را مي دانم .باور
كن بيشترش به خاطر خودش بود چون احساس مي
كردم او بايد خودش را تخليه كند و ان قصه
هايي را كه داشت مثل خوره جانش را مي خورد
بيرون بريزد.ان
شب به بهانه ي هوا خوري از او خواستم با
من به محوطه ي خوابگاه بيايد تا با هم كمي
قدم بزنيم او هم با بي تفاوتي پذيرفت،پس
از چند دقيقه و پس از اينكه لباس گرم
پوشيديم به اتفاق هم از اتاق خارج شديم
وبه سمت محوطه راه افتاديم.هوا
بينهايت سرد بود طوري كه صورتهايمان از
سرما قرمز شده بود.پس
از اينكه چند قدمي ر اه رفتيم من بي مقدمه
پرسيدم:
-
خوب
اصفهان چه خبربود؟
برديا
كه يكي دو قدم عقبتر از من راه مي رفت نگاهي
به من انداخت و ارام جواب داد:
-
هيچي!
هيچ خبري
نبود!
-
مطمئني
خبري نبود؟ پس چرا ماندنت انقدر طول كشيد؟
خودم
هم از نحوه ي سوال كردنم خوشم نيامد!درست
مثل اين بود كه داشتم از او اعتراف مي
گرفتم!ولي
ديگر از سكوت برديا خسته شده بودم و چاره
اي نداشتم.مي
خواستم هر چه زودتر ماجرا را بفهمم.
-
هوا ي
اصفهان گرمتر از اينجا بود،اينجا واقعا"
سرد شده!
من
دستهايم را از جيبم بيرون اوردم وجلوي
دهنم گرفتم وسعي كردم با بازدمم انها را
گرم كنم:
-
بله هوا
اينجا خيلي سرد شده!
من
كه ديگر از طفره رفتنهاي او كلافه شده
بودم تصميم گرفتم مستقيم بروم سر اصل مطلب
به همين خاطر يكدفعه و ناگهاني پرسيدم:
-
راستي
حال خانواده ات چطور است.
خوب
هستند انشاء الله؟
برديا
انگار كه گلوله خورده بود ناگهان سرش را
به سمت من برگرداند و به من نگاه كرد!
واقعا"
كه من
خيلي پست بودم كه اين سوال را كردم.خود
احمقم خوب مي دانستم كه اين سوال سخت ترين
شكنجه براي او بود.ولي
من ان لحضه انچنان از دست او ناراحت بودم
كه اصلا"
متوجه
حرفهاي خودم نمي شدم.فقط
مي خواستم همه چيز را بدانم.شايد
از اينكه او مرا محرم نمي دانست دلخور
بودم .خلاصه
نمي دانم چرا دران لحضه ان سوال ظالمانه
را پرسيدم؟
-
منظورم
اين بود كه پيش خانواده ات خوش گذشت؟يعني
مي خواهم بدانم كه.....اه
برديا
كه زير حملات ناجوانمردانه ي من داشت له
مي شد،لحضه اي سر جايش ايستاد و به اسمان
نگاه كرد و اهي از ته دل كشيد!
ديگر
تاب نياوردم كه ان سوال و جواب مسخره را
ادامه دهم،از طرفي از خودم هم كه انقدر
با پستي و بي ملاحضگي حرف مي زدم حالم به
هم خورد.اين
شد كه ناگهان فرياد زدم:
-
نمي
خواهي حرف بزني؟ يعني من انقدر برايت
غريبه شده ام؟ ديگر جانم به لبم رسيده
برديا!خواهش
مي كنم بگو چه بلايي سرت امده؟چرا از من
مخفي مي كني؟ مگر ما با هم رفيق نيستيم؟
براي
يك لحضه احساس كردم صداي من در ان هواي
سرد مثل سيلي صورت اورا كبود كرد.برديا
طوري به من نگاه مي كرد كه انگارمن دشمنش
بودم و قصد ازارش را داشتم!سرش
را پايين انداخت و برگشت و از من دور شد.خدا
مي داند چقدر از دستم ناراحت بود!با
ديدن برديا كه داشت ارام ارام از من دور
مي شد براي لحضه اي از كارم پشيمان شدم،ولي
با خودم فكر كردم"
كه ديگر
كاراز كار گذشته وراه برگشتي نمانده!
حالا كه
به اينجا رسيده بايد تا اخرش بروم."
فوري و
با سرعت دنبالش رفتم وپس از چند ثانيه به
او رسيدم.او
همانطور بدون توجه به من به راهش ادامه
مي داد وانگار تمايلي به حرف زدن با من
نداشت ولي من دلم داشت ازجايش كنده مي شد
و نمي توانستم بيشتر از ان صبر كنم!
به محض
اينكه به او رسيدم بازويش را از پشت گرفتم
و به سمت خودم كشيدم،برديا در حاليكه دستش
در جيبش بود به طرف من چرخيد و خواست بازويش
را از دستم رها كند ولي من چنان محكم بازويش
را گرفته بودم كه هر چقدر تلاش كرد نتوانست
دستش را ازاد كند.در
حاليكه برديا داشت تقلا مي كرد كه از دستم
خلاص شود شروع كردم به داد زدن:
-
من همه
چيز را مي دانم!چرا
نمي خواهي بگويي چه مرگت شده؟ چرا از من
پنهان مي كني؟
-
نه دستم
را رها كن!
تو هيچ
چيز نمي داني!هيچ
كس چيزي نمي داند.اصلا"
نمي
خواهم كسي بداند!
-
ولي من
مي دانم.همه
چيز را درباره ي پدرت مي دانم!
برديا
اين را كه شنيد سر جايش خشكش زد و با چشمهاي
از حدقه بيرون امده اش همانطور به من زل
زد
-
تو چه
گفتي؟ درباره ي پدرم چه چيزي مي داني؟حرف
بزن؟
من
كه مجبور شده بودم اين را بگويم ارام
بازويش را رها كردم و من من كنان جواب
دادم:
-
مي...مي
دانم كه...مي
خواستند اعدامش كنند!
-
چه كسي
اين را به تو گفته؟ از كجا شنيده اي؟ يالا
حرف بزن؟
-
چه فرقي
مي كند از كجا شنيده ام؟ مهم اين است كه
مي دانم!
برديا
كه مثل اسفند روي اتش برافروخته شده بود
با دستهايش يقه ي كاپشنم را گرفته بود و
مدام داد مي زد"
چه كسي
اينها را گفته؟ چه كسي؟"
من
در ان لحضه ساكت شدم و فقط مثل يك مجسمه
به چهره ي ناراحت و عصباني او نگاه مي
كردم!برديا
اشك در چشمانش حلقه زده بود و چنان با فشار
يقه ي كاپشنم را گرفته بود كه تمام دكمه
هاي ان كنده شد وروي زمين ريخت.من
هم در حاليكه صورتم از شدت فشارسرخ شده
بود وبا وجود اينكه قسمتهايي ازگردنم هم
زخم شده بود فقط به او نگاه مي كردم و چيزي
نمي گفتم.باور
كن در ان لحضه مي توانستم او را درك كنم.مي
دانستم زير چه فشار روحي قرار دارد و
اتفاقا"
قصدم هم
اين بود كه ان فشارروحي را از وجودش دور
كنم.
هنوز
بعد از ان همه سال چهره ي برديا جلوي چشمانم
است.چهره
ا ي پاك و معصوم و البته ستمديده!
ما
براي مدتي در همان حال بوديم ، برديا مرتب
فرياد مي زد و من هم نگاهش مي كردم،براي
لحضه اي احساس كردم ديگر رمقي برايش باقي
نمانده،ديگر صدايش در نمي امد و دستهايش
هم داشت شل مي شد و شروع به لرزيدن كرده
بود ولي با اين وجود دست بردار نبود.
ولي پس
از اندكي بغضش شكست و شروع كرد به گريه
كردن من هم با ديدن اشكهاي او نتوانستم
جلوي خودم را بگيرم و يكمرتبه زدم زير
گريه!خوب
به ياد دارم كه چشمهايم را بسته بودم
ودرحاليكه برديا را در اغوش گرفته بودم
مثل ابر بهار گريه مي كردم.برديا
هم سرش را روي شانه هاي من گذاشته بود
وچنان گريه مي كرد كه گويي ساليان درازي
اشكهايش را براي ان لحضه نگه داشته بود!
عباد
طوري ماجراي ان شب را تعريف مي كرد كه گويي
دوباره داشت تكرار مي شد!
بهروز
مشتاق و ساكت فقط به استادش گوش مي داد و
هرازگاهي يك سيگار روشن مي كرد و مي
كشيد.هوا
داشت روبه سردي مي رفت و مشتريان هم كم كم
انجا را ترك مي كردند،عباد كه قبل از شام
كاپشنش را در اورده بود دوباره ان را تنش
كرد وبه بهروز گفت:
-
فكر كنم
امشب برف سنگيني ببارد!
بهروز
كام سنگيني از سيگار گرفت و در حاليكه دود
از دهانش بيرون مي امد جواب داد:
-
بله فكر
كنم بعد ازاين همه مدت كه از زمستان مي
گذرد بالاخره طلسم اسمان دارد مي شكند!
-
بله
همينطور است!
من كه
از اول زمستان همش چشم به راهم!
ديگر
داشتم از اسمان هم نااميد مي شدم!
-
راستي
اگر اين زمستان برف نبارد چه؟
-
نگران
نباش مي بارد!
-
خدا كند
ببارد!
راستي
استاد بلاخره ان شب برديا ماجراي پدرش را
تعريف كرد يا نه؟
-
بله
بلاخره همه چيز را برايم تعريف كرد.حدس
من درست بود!پدرش
را اعدام كرده بودند ومادرش هم توي زندان
بود،
-
پس علت
افسردگي و ناراحتي او همين بود!
-
بله،اگر
كوه هم بود زير ان همه مصيبت خرد مي شد!
-
راستي
استاد نگفتيد پدرش را براي چه اعدام كرده
بودند؟
-
انطور
كه برديا براي من تعريف كرد پدرومادرش
فعاليت سياسي مي كردند.پدرش
را به جرم جاسوسي اعدام كرده بودند و مادرش
هم در زندان تحت بازجويي بود.
-
بيچاره
برديا!
حتي
تصورش را هم نمي توانم بكنم!اي
كاش الان اين اتفاق افتاده بود و ما مي
توانستيم كمكش كنيم درست مثل بقيه ي
خانواده هاي زندانيان سياسي كه الان تحت
پوشش ما هستند!
راستش
استاد تازه دارم متوجه مي شوم كه چرا شما
ان همه روي كمك به زندانيان سياسي تاكيد
مي كرديد!
-
بله من
انروزجز همدردي كارديگري از دستم برنمي
امد!من
فقط مي توانستم ذره ذره اب شدن برديا را
ببينم و از اينكه كاري نمي توانستم برايش
بكنم زجر بكشم،به نظر من ادمي كه زندگيش
را رها مي كند ودر شرايط نامطلوب و خفقان
اور كشورما فعاليت سياسي مي كند انسان
ازاده ايست و بايد حمايت شود!
به هر
حال ان زمان كسي به فكر اين مسائل نبود
البته فراموش نكن كه سياست رژيم هم در
سياه نمايي چهره ي مبارزان سياسي باعث
بدبيني مردم نسبت به انها مي شود.راستش
را بخواهي الان هم وقتي مردم از تلوزيون
يا روزنامه ها مي شنوند كه يك نفر به خاطر
جاسوسي و وطن فروشي اعدام مي شود زياد
ناراحت نمي شوند،حتي هستند كسانيكه خوشحال
هم مي شوند.البته
اين دسته ادمها تقصير ندارند وداستان به
اين شكل به انها خورانده مي شود.به
هرحال اين حربه ي حكومتهاست كه به مخالفانشان
هزارجور انگ مي زنند و چهره ي انها را
مخدوش مي كنند.نمونه
اش درتاريخ زياد است،واقعا"
كه اين
روزها با وجود اين همه تجهيزات شست و شوي
مغزي فهميدن حقيقت امور بصيرت زياد مي
خواهد!
-
ولي
استاد مردم ديگر دست اينها را خوانده اند،
ديگر كسي به اين اراجيف گوش نمي دهد!
-
راستش
را بخواهي من مثل تو خوشبين نيستم!
شايد
دليلش اين است كه تو برخلاف من زياد به
شهرهاي كوچك و دور افتاده مسافرت نكرده
اي! به
تو پيشنهاد مي كنم گاهي اوقات به شهرهاي
غير توريستي هم بروي تا اوضاع و طرز فكر
مردم انجا را ببيني!
مشكل
بيشترما اين است كه فقط تهران و چند شهر
بزرگ را مي بينيم!البته
درست است كه تمركز جمعيت بيشتر در همين
چند شهر بزرگ است ولي تعداد بيشماري هم
در شهرها و روستاهاي دور زندگي مي كنند و
نمي شود انها را ناديده گرفت!كسانيكه
با همت مسئولان و دولتمردانمان تا ابد
همانطور در بي خبري نگه داشته مي شوند.
-
به هر
حال استاد انها هم روزي بينش سياسي پيدا
مي كنند،درست مثل مردم تهران.
-
بله ولي
بهتر است بداني اگر دست اين اخوندها بود
مردم تهران هم با مردم روستاهاي دوردست
فرقي نمي كردند،خوشبختانه دنيا و تكنولوژي
به سمتي مي رود كه بسياري ازامور از كنترل
دولتها خارج شده و نمي توانند جلوي انها
را بگيرند.توحق
داري خوشبين باشي چون مثل من اين شياطين
را نمي شناسي!
باور كن
اگرمثل سابق ماهواره و اينترنت و موبال
و ارتباطات بين المللي نبود الان من و تو
هم داشتيم توي بيابانها دنبال سوسمار مي
دويديم وهم و غممان دعاي كميل و ندبه و
اين جور خزعبلات بود.
-
پس با
اين وجود ما ادمهاي خوش شانسي بوده ايم
كه توي اين عصر به دنيا امده ايم!
-
بله!
البته
بايد بگويم فقط خوش شانستر از نسل ما بوده
ايد!
-
خوب
استاد با يك قوري چاي چطوريد؟
-
باور كن
اين بهترين پيشنهادي است كه در تمام عمرم
به من شده!
-
پس در
ازاي اين پيشنهاد لطفا"
بقيه ي
ماجرا را برايم تعريف كنيد!
عباد
سرش را به نشانه ي تاييد تكان داد و ادامه
داد:
-
خلاصه
ان شب با هم خيلي حرف زديم،بعد از ان سكوت
طولاني برديا تا صبح با من دردودل كرد.
-
راستي
بلاخره به او گفتيد كه نامه اش را خوانده
بوديد؟
-
بله!ولي
ديگر برايش اهميتي نداشت،به قول خودش
بلاخره بايد همه چيز را به من مي گفت!فقط
ازاينكه كتابش در كمد من پيدا شده بود
تعجب كرده بود.،ولي
وقتي حال روز ان شبش را براي من تعريف كرد
من پي بردم كه بيچاره ان شب و در ان لحضه
انقدر ناراحت و عصبي بوده كه حتي متوجه
نشده كتابش را اشتباهي در كمد من
گذاشته!واقعا"
كه ان
شب برايش يك جهنم واقعي بوده!به
هر حال فرداي ان روز مي خواستند پدرش را
اعدام كنند و يك چنين اشتباهي زياد هم
دران شرايط عجيب نبود.ان
شب من از او به خاطر كارغير اخلاقيم معذرت
خواهي كردم و او هم مرا بخشيد.
ان
شب ،شب عجيبي بود.با
وجود اينكه سرما تا مغز استخوان نفوذ مي
كرد ما تا صبح توي محوطه خوابگاه راه رفتيم
و او از شرايط خانواده اش برايم حرف زد.وقتي
از او در باره ي پدرش سوال كردم او همانطور
كه حرف مي زد گريه مي كرد و از كارهاي پدرش
برايم مي گفت.انطور
كه برديا تعريف مي كرد پدرش انسان خوبي
بوده ولي اعتقادات كمونيستي داشته و به
همين دليل بيشترعمرش را حول و حوش مسائل
كارگري و اتحاديه و سنديكا گذرانده و دليل
اعدامش هم رهبري چند اعتصاب كارگري در
اصفهان بود.راستش
را بخواهي پيش از ان هميشه فكر مي كردم
كمونيست يعني ادم بي دين و لا ابالي .درست
يادم مي ايد وقتي توي شهرما و بين مردم
كوچه و خيابان مي خواستند به يك نفر انگ
بزنند او را كمونيست خطاب مي كردند!شايد
باورت نشود ولي كمونيست براي مردم دوران
ما به معني كسي بود كه خونش مباح بود و
بايد مي مرد!خودمن
هميشه از اين كلمه نفرت داشتم ولي وقتي
ان شب برديا از كارهاي پدرش مي گفت هيچ
نكته ي منفي در انها پيدا نكردم .برعكس
اعتقادات و اعمالش بيشتر شبيه قهرمانهاي
داستانها بود تا يك ادم از خدا بي خبرو
پست!
-
البته
استاد الان هم دست كمي از دوران شما
ندارد.شما
طوري از گذشته حرف مي زنيد كه انگار الان
همه چيز روبه راه است!
هنوز هم
تعداد زيادي از مردم فرق خوب و بد را نمي
دانند.
هنوزمردم
مفهوم درست ازادي را درك نكرده اند.
هنوز
وقتي حرف ازادي پيش مي ايد همه فورا"
به فكر
مسائل جنسي و بي بند و باري مي افتند.
-بله
من هم با تو موافقم و برعكس تصور تو فكر
مي كنم الان اوضاع به مراتب بدتر ازان
دوران است.ان
موقع دنيا تا اين اندازه به هم پيوسته ودر
اصطلاح يكپارچه نبود و تا حدودي عقب ماندگي
ما توجيه داشت ولي حالا ديگر دنيا يكي شده
و عصر،عصر ارتباطات است.واقعا"
اگر كسي
توي اين دوروزمانه هنوز فرق ازادي اصيل
و ازادي كاذب را نداند خيلي از مرحله پرت
است و بدبختانه من و تو مي دانيم كه خيلي
ها هنوز همينطور هستند!
-
بله
متاسفانه همينطور است كه شما مي گوييد.
-شايد
باور نكني ولي الان كه به ان دوران سياه
فكر مي كنم و به ان همه موضوعات ضدونقيض
مي انديشم دوباره همان حالت سرگشتگي به
سراغم مي ايد.هيچ
وقت فراموش نكن براي اينكه حقيقت را بفهمي
بايد شعاع ديدت را به اندازه ي تمام دنيا
باز كني.هيچ
وقت فكر نكن كه حقيقت همان است كه تو فكر
مي كني هميشه بدان توي اين دنيا حقيقتهاي
زيادي وجود دارد كه ما هنوز از انها بي
خبريم.من
از قضيه ي پدر برديا چيزهاي زيادي ياد
گرفتم .
بعد
از ان شب من بيشتر از گذشته با برديا حرف
مي زدم و خيلي چيزها هم از او ياد گرفتم،
تازه داشتم پي مي بردم كه يك انسان فارغ
از اعتقاداتش مي تواند خوب يا بد باشد.روز
به روزاحساس مي كردم از تعصباتم نسبت به
دين كم مي شود وبرعكس با موضوعات بيشتر
از قبل منطقي و عاقلانه برخورد مي كردم.و
اين براي من شروع خوبي بود.
روزها
همينطور مثل باد مي گذشت وجزئي از خاطراتمان
مي شد،برديا به خاطر ماجراي پدرش يك ترم
از دانشگاه عقب افتاد ومتاسفانه درسهاي
ترم بعد را هم به خوبي پاس نكرد ويك ترم
هم مشروط شد.به
نظر مي رسيد ديگر انگيزه اي براي ادامه
تحصيل نداشت وبه نوعي دلسرد شده بود.من
بر عكس نمراتم بد نبود و با پشتكار بيشتري
درس مي خواندم.البته
من مي دانستم مشكل برديا كجا بود و به خاطر
همين برديا را مقصر نمي دانستم.بعد
از ان شبي كه ماجرايش را برايت تعريف كردم
صميميت من و برديا بيشتر شده بود و ديگر
هيچ رازي بين ما وجود نداشت وبه قول معروف
هردوتايمان از جيك و بوك هم با خبر بوديم.
من
از صميم قلب برديا را دوست داشتم و به خاطر
شرايطي كه برايش پيش امده بود ناراحت بودم
.يك
روزيادم مي ايد به خاطر نمرات پائينش با
او بحث مي كردم و به خيال خودم مي خواستم
او را نصيحت بكنم ،باور كن دلم نمي امد او
را همانطور به حال خودش رها كنم و به نوعي
در قبال او احساس مسئوليت مي كردم.ان
روز پس از كلاس در حياط دانشگاه نشسته
بوديم و منتظر بوديم كلاس بعدي شروع شود:
-
تو ديگربا
اين درس خواندنت شورش را در اورده اي!يك
ترم كه عقب افتادي، ترم پيش هم كه مشروط
شدي حالا هم كه اين وضع نمرات ميان ترمت
است!خدا
مي داند كه من دلم مي سوزد.تو
درست از همه بهتر بود و واقعا"
حيف است
كارت به اينجا بكشد.خوب
البته قبول دارم ماجراي پدرت خيلي تكان
دهنده بود ولي تو بايد به خودت واينده ات
بيشتر فكر كني!
-
به نظر
من خودمان را سر كار گذاشته ايم!
كدام
درس؟ كدام اينده؟ وقتي همه چيزاينقدر
سياه است تو چطور مي تواني اينده را ببيني؟
در اين شرايط چطور از من انتظار داري درس
بخوانم؟ تو كه همه چيز را مي داني تو ديگر
چرا اين حرفها را مي زني ؟نزديك به يك سال
از اعدام پدرم مي گذرد ولي هنوز اجازه
نداده اند روي قبرش سنگ بگذاريم.با
هزار زحمت در گورستاني دور افتاده در
بيرون شهرخاكش كرديم جاييكه بعد از چند
بار رفتن خودم هم به درستي بلدش نيستم!مادرم
را بعد از اين همه مدت هنوز ازاد نكرده
اند!
خانه
مان را مصادره كرده اند هر روز بايد به
حراست دانشگاه در باره ي پدرم جواب پس
بدهم !ديگر
خسته شده ام عباد مي فهمي خسته شده ام!
ديگر
رويم نمي شود از داييم پول بگيرم.طاقت
نگاههاي زن دايم را ندارم مي فهمي؟
-
به خدا
مي فهمم چه مي گويي ولي خودت چه؟ اينطوري
تو هم فنا مي شوي!
-
تو چقدر
ساده اي!
توي اين
مملكت امثال من زودتر از اينها فنا شده
ايم ! ما
بايد بميريم!
اين
مملكت براي ما جايي ندارد عباد چرا نمي
فهمي.
من زيادي
هستم .من
فرزند يك خانواده ي سياسي هستم اينجا براي
من و امثال من جهنم است!
اينجا
جاي خانواده هاي شهيد و جانباز و بسيج است
نه جاي من!
فكر كرده
اي فردا پس از اينكه مدرك گرفتم راحت هر
جا كه خواستم استخدام مي شوم!تازه
اگر بگذارند مدركم را بگيرم!
مگر اين
همه تبعيض را نمي بيني پسر؟
-
به خدا
توكل كن برديا همه چيز درست مي شود.
-
خواهش
مي كنم براي من شعار نده عباد.خدا
كجا بود ؟ خدا يعني چه؟از واقعيات با من
حرف بزن نه از احتمالات!
-
تو پاك
كافر شده اي برديا!
انقدر
كفر نگو لطفا"
-
خواهش
مي كنم تنهايم بگذار عباد!
برو سر
كلاس و مرا تنها بگذار
من
احساس كردم فشار زيادي روي بردياست و اين
حرفها به جاي اينكه او را ارام كند بدتر
او را از كوره به در مي برد!اين
شد كه از جايم بلند شدم واو را تنها گذاشتم.
چند
ماه پس از صحبتهاي من و برديا اوضاع بدتر
شد.شبها
دير به خوابگاه مي امد،در بيشتر كلاسها
شركت نمي كرد،خلاصه رفتارش حسابي عجيب
غريب شده بود.
از اينها
گذشته ارتباط ما هم كمتر شده بود.ديگر
مثل سابق با هم بحث نمي كرديم ،گاهي اوقات
شايد براي چند روز متوالي همديگر را نمي
ديديم وتقريبا"
از هم
بي خبر بوديم.البته
من مي دانستم كه ان روزها با چند تن از بچه
هاي ديگر خوابگاه بيشتردر ارتباط بود.و
اين را هم مي دانستم كه دارند يك سري
فعاليتهاي مخفي و غير قانوني انجام مي
دهند،حتي چند بار هم از خود برديا درباره
ي كارهايي كه مي كردند پرسيدم ولي پاسخ
روشني به من نداد تا اينكه يك روز كه از
كلاس بيرون مي امدم او را دم در حراست
دانشگاه ديدم،بله برديا با قيافه اي گرفته
و ناراحت در حاليكه به ديوار تكيه داده
بود و سرش رو به سقف بود جلوي در حراست
منتظر بود با ديدن او جلو رفتم و با او
احوال پرسي كردم:
-
سلام،رفيق
بي وفا!پسر
هيچ معلوم هست تو كجايي؟
-
سلام،خوبي
عباد جان!
ببخشيد
ديروز نتوانستم با توبه خريد بيايم!راستش
بايد جايي مي رفتم.
-
مهم نيست
پسر، با احمد رفتم،خوب حالااينجا چه كار
داري؟
-
راستش
حراست كارت دانشجوييم را گرفته!
معلوم
نيست چه كارم دارند!از
صبح همين جا منتظرم.
-
پس بلاخره
گير افتادي؟
-
يواشتر
عباد!
فكر نكنم
چيزي باشد.احتمالا"
باز هم
درباره ي خانواده ام است!
-
من كه
نمي دانم چه بگويم،خودت مي داني!
-
خيلي
خوب عباد توديگر برو!شب
توي خوابگاه مي بينمت!
-
بسيار
خوب من مي روم.خداحافظ
خداحافظ!
من
همانطور كه از او دور مي شدم دلم مثل سيرو
سركه مي جوشيد،احساس مي كردم مسئله پيچيده
تر از اين حرفها بود و برديا عمدا"
چيزي به
من نمي گفت،شايد هم نمي خواست مرا نگران
كند!به
هر حال هرچه بود اوضاع نگران كننده بود .
ان
شب من همانطور در انتظار برگشتن برديا تا
نيمه هاي شب بيدار بودم ولي از او خبري
نشد.البته
من خيلي نگران حال او نشدم چون همانطور
كه قبلا"
گفتم ان
روزها بارها پيش مي امد كه حتي تا مدتي
خبري از او نمي شد ولي بلاخره و پس از چند
روز به خوابگاه برمي گشت و معلوم مي شد
خانه ي يكي از دوستانش بوده،دوستاني كه
تازه پيدا كرده بود و حتي من هم انها را
نمي شناختم.
خلاصه
يكماه ازان روز گذشت و خبري از برديا نشد!
من همه
جا را دنبالش گشتم،از حراست دانشگاه گرفته
تا بيمارستانها و كلانتريهاي اطراف ولي
اصلا"
خبري از
او نبود.روزهاي
اول ناپديد شدن برديا من چند بارهم به
دايش در اصفهان زنگ زدم ولي معلوم شد انجا
هم نرفته!بيچاره
داييش مريضي سختي داشت ونمي توانست از
جايش تكان بخورد با اين حال چند بار خواست
به تهران بيايد ولي وضعيتش بدتر از اين
حرفها بود كه بتواند از جايش جم بخورد.من
هر روز بيشتر از پيش نگران مي شدم و فكر و
خيال ديگر داشت كلافه ام مي كرد.اصلا"
نمي
دانستم چكار بايد بكنم ،از طرفي هم هر چه
سعي كردم نتوانسنم ادرسي از دوستان جديدش
پيدا كنم،انگار برديا يك قطره اب شده بود
و در زمين فرو رفته بود.
من
بي خبر از همه جا ان روزهاي سخت و تاريك
را پشت سر مي گذاشتم ودعا مي كردم يك روز
خبري از برديا برسد.شايد
نتواني تصورش را بكني ولي ديگر از سردرگمي
داشتم ديوانه مي شدم،غيبت برديا به اين
صورت و ان هم براي اين مدت طولاني هيچ
توجيهي نداشت..راستش
را بخواهي من زياد با بچه هاي ديگر رابطه
نداشتم و به عبارتي با انها صميمي نبودم
به همين دليل با ناپديد شدن برديا من هم
حسابي احساس تنهايي مي كردم .وقتي
به ان روزهاي سخت و تنهايي توي خوابگاه
فكر مي كنم هنوز هم بدنم به لرزه مي ايد و
احساس سردي تمام وجودم را دربرمي گيرد.شايد
باورش برايت سخت باشد ولي با هر صدايي كه
توي خوايگاه مي امد از جايم مي پريدم
،هربار كه كسي وارد اتاق ما مي شد با خودم
فكر مي كردم برديا ست كه دارد وارد مي
شود.خودم
هم نمي توانستم تصورش را بكنم كه تا اين
اندازه با كسي صميمي شده باشم،
روزهاي
غيبت برديا روزهاي پشيماني من بود .من
مدام افسوس مي خوردم كه چرا روزهاي اخر
انقدر از هم دور شده بوديم ،صدها بار خودم
را به خاطر اينكه سر از كار او درنياورده
بودم سرزنش كردم ،اري من خودم را مقصر مي
دانستم،وقتي خوب با خودم فكر مي كردم مي
ديدم كه برديا شخصا"دوست
داشت مرا قاطي كارهاي خودش بكند ولي من
زياد تمايلي به اين جور كارها نداشتم،راستش
يك جورهايي مي دانستم كارهاي سياسي مي
كند ولي نمي دانم چرا اصلا"
دوست
نداشتم قاطي سياست بشوم و علاقه اي به اين
كار نشان نمي دادم.برديا
هم اين را خوب فهميده بود و به همين خاطربين
ما فاصله افتاده بود.ان
موقع نمي دانستم چرا مسائل سياسي و اين
جور حرفها برايم اهميتي نداشت ولي الان
كه دارم با تو حرف مي زنم دليلش را خوب مي
دانم.اه
افسوس كه حالا ديگر دير شده!
اي كاش
زودتر از اينها مي فهميدم.
-
فكر كنم
شما بيشتر سرگرم درس خواندن بوديد تا
سياست و من فكر مي كنم دليلش همين بوده!درست
نگفتم استاد؟
-
نه بهروز
جان تو اشتباه مي كني دليلش اين نبود!
-
پس اگر
دليلش اين نبود،چه چيز ديگري مانع مي شد
كه شما نسبت به جامعه تان بي تفاوت باشيد؟
-
ممكن
است تصور كني من اشتباه مي كنم ولي بايد
بگويم مهمترين دليلش مذهب بود!
-
مذهب؟
بله
مذهب!
تعجب
نكن !اين
عين واقعيت است.همين
حالا هم در جامعه ما همين طور است و هيچ
فرقي با گذشته نكرده!
-
اخر چه
طور؟
-
ببين
ساده بگويم حتما"
تو هم
اين احاديث و روايات را بارها شنيده اي!
در راه
خدا صبرپيشه كنيد، به خدا توكل كنيد،و يا
همين انتظار فرج امام زمان و اينكه با
ظهور او همه چيز درست خواهد شد و هزاران
چيز ديگر كه خودت بهتر مي داني.هيچ
مي دانستي كه اين احاديث باعث مي شود
انسانها از زير بار مسئوليت شانه خالي
كنند و همه چيز را به عوامل ديگري مثل خدا
و امام زمان و اين جور چيزها واگذار
كنند.پيش
خودت فكر كن همه ي مردم شديدا"
به اين
معتقد باشند كه بلاخره يك منجي پيدا خواهد
شد و ظلم و ستم را ريشه كن خواهد كرد.فكر
مي كني چه اتفاقي مي افتد؟بله همه در
انتظار خام ظهور خواهند نشست و خودشان
دست به هيچ كاري نخواهند زد و اين يعني بي
قيدي نسبت به مسائل سياسي و مملكتي و نتيجه
اش هم مي شود همين كه الان مي بيني.
البته
عدم اگاهي و روشن بيني مردم هم دليل ديگر
بي قيدي به مسائل جامعه و سياست است.هيچگاه
از خودت پرسيده اي كه چرا اينقدر روحانيون
و به اصطلاح صاحبان حكومت ديني ازنفوذ
وسايل ارتباط بين المللي مثل ماهواره و
اينترنت و غيره و ذالك در هراس هستند؟
نكند خيال مي كني انها نگران از بين رفتن
اخلاقيات در بين جامعه هستند؟نه بهروز
جان بايد بگويم ترس از اگاهي مردم باعث
اعمال اين قبيل محدوديتها مي شود .ترس
از بيداري مردم است كه منجر به سانسور مي
شود نه صيانت ازعفت خانواده و مردم!
حالا
متوجه شدي دليل بدبيني من نسبت به مذهب
چيست بهروز جان؟ راستش را بخواهي در
تحقيقات اخيرم بيشتر از اينها به نقش
بازدارنده ي مذهب در رسيدن به جامعه ي
ارماني و ازاد پرداخته ام و اتفاقا"به
نتايج جالبي هم رسيده ام ولي الان وقت
مناسبي براي صحبت كردن در اين باره نيست
و بعدا"
راجع به
ان با تو مفصلا"حرف
خواهم زد.
بالاخره
پس ازگذشت سه ماه يك روز توي دانشگاه چشمم
به او افتاد.
اصلا"
نمي
توانستم باور كنم خودش باشد،جلوي دفتر
رئيس دانشگاه ايستاده بود.انگار
كه صورتش به طرز شگفت انگيزي اب رفته بود.
چشمهايش
گودافتاده بود و زير انها كبود شده بود،به
ادمي مي مانست كه روزها بيخوابي كشيده و
يا ماهها غذا نخورده بود.اهسته
اهسته جلو رفتم،باور كردني نبود حتي براي
چند لحضه شك كردم كه خودش باشد ولي وقتي
جلوتر رفتم كاملا"
مطمئن
شدم كه خودش است.
سرش
را پايين انداخته بود و شانه هايش اويزان
بود.ابتدا
متوجه حضور من نشد تا اينكه جلو رفتم و
دستم را روي شانه هايش گذاشتم،ارام سرش
را بلند كرد و به من نگاه كرد.نگاهش
سرد و بي تفاوت بود ولي با اين حال به محض
ديدن من لبخند زد و مرا در اغوش گرفت.از
ديدن حال و روز او حسابي شكه شده بودم
!براي
لحضه اي فكر كردم شايد اعتياد پيدا كرده!نمي
دانم چرا حرفم نيامد، گويي دهانم قفل شده
بود و زبانم بند امده بود.فقط
او را از خودم جدا كردم و با همان حالت
مبهوت به او گفتم:
-
چه بلايي
سر خودت اورده اي؟ اين چه قيافه ايست كه
براي خودت درست كرده اي؟
در
حاليكه همان لبخند سرد روي صورتش بود جواب
داد:
-
مهموني
بودم!
من
كه از جوابش كمي ناراحت شدم به او گفتم:
-
چرا
مزخرف مي گويي برديا؟
در
اين حين در اتاق رئيس باز شد و منشي او
برديا را به داخل اتاق راهنمايي كرد.من
همينطور متعجب جلوي در ايستاده بودم ،
برديا در حاليكه داشت داخل اتاق مي شد
گفت:
-
برو توي
محوطه روي نيمكت كنارابسرد كن بشين من
ميايم پيشت!
اين
را گفت و داخل اتاق شد،من چند دقيقه اي
همانجا ميخكوب ايستاده بودم و به در اتاق
نگاه مي كردم،با خودم فكر كردم"
يعني چه
خبر شده؟ رئيس دانشگاه چه كاري با او
دارد؟"
ولي پس
از لحضه اي دوباره با خودم گفتم "بلاخره
خودش از اتاق بيرون مي ايد و ماجرا را
برايم تعريف مي كند."
بلاخره
پس از ساعتي سرو كله ي برديا پيدا شد.من
همانجاييكه گفته بود روي نيمكت نشسته
بودم و انتظارش را مي كشيدم ،برديا جلوي
ابسرد كن رفت و با كمك دستش چند جرعه اي
اب نوشيد و سپس جلو امد و كنار من روي نيمكت
نشست و درحاليكه دستش را با شلوارش خشك
مي كرد گفت:
-
بلاخره
تمام شد!
من
با تعجب نگاهش كردم:
-
چي تمام
شد؟
-
درس و
دانشگاه را مي گويم!بلاخره
راحتم كردند!
-
راحتت
كردند؟
-
اره يعني
اخراجم كردند!
-
من كه
متوجه نمي شوم!
چرا؟
-
مگر
نديدي الان با رئيس اين اشغالكده حرف مي
زدم.
گفتند
ديگر نمي توانم به دانشگاه بيايم.
-
اين همه
مدت كجا بودي؟
-
قضيه اش
مفصل است.راستش
را بخواهي زندان بودم.
من
كه كاملا"
گيج شده
بودم با تعجب پرسيدم :
-
زندان
براي چه؟
-
خودم هم
نمي دانم.فقط
همانروز كه از هم جدا شديم وقتي داشتم از
دانشگاه خارج مي شدم يك ماشين جلوي پايم
ترمز كرد و دو نفر لباس شخصي پياده شدند
و به زور سوار ماشينم كردند، سپس جلوي
چشمهايم را بستند و روي صندلي عقب درازم
كردند.من
كه حسابي غافلگير شده بودم وقتي به خودم
امدم توي زندان بودم وچند نفر داشتند
بازجوييم مي كردند!
نامردها
هر بلايي خواستند سرم اوردند...
به
اينجا كه رسيد اشك در چشمهايش جمع شد و با
بغض حرف مي زد.هيچ
وقت تا ان زمان او را انطور نديده بودم.باور
كردنش برايم سخت بود.وقتي
داستان شكنجه هايش را برايم تعريف مي كرد
صورتش از شدت عصبانيت سرخ شده بود و بريده
بريده حرف مي زد.همانطور
كه حرف مي زد استينهايش را بالا كشيد تا
اثار شكنجه را نشانم بدهد،چنان منظره ي
وحشتناكي بود كه تا اعماق وجودم را
سوزاند.دستش
از ساعد به بالا به فاصله ي يك سانت به يك
سانت با سيم سوزانده شده بود.جاي
سوختگيها سياه شد ه بود و از زيربعضي از
انها مايع زرد رنگي بيرون مي امد.من
با ديدن اين منظره ديگر طاقت نياوردم
طوريكه از شدت ضعف داشتم غش مي كردم.برديا
استينش را پايين اورد و ادامه داد:
-
ارام
باش پسر اينها كه چيزي نيست!
شانس
اوردي پشتم را نديدي و الا تا حالا مرده
بودي!
تازه
بدنم دارد شكل بدن پدرم مي شود.وقتي
جنازه اش را تحويل گرفتيم يك جاي سالم روي
بدنش پيدا نمي شد.الان
تازه دارم مي فهمم ان همه مدت چه زجري
كشيده است.
برديا
حرف مي زد وهمزمان سيل اشك مثل رودي خروشان
از چشمهايش سرازير مي شد!من
هم با ديدن اوگريه ام گرفته بود و نمي
دانستم چه كار بكنم.برديا
را بايد ارام مي كردم يا خودم را؟ پس از
چند لحضه برديا به صورت ناگهاني ساكت شد
و به زور سعي كرد جلوي اشكهايش را بگيرد
ودر حاليكه اب دهانش را قورت مي داد با
صداي گرفته اش گفت:
-
خوب بس
است ديگر،شيون و زاري كافيست،ببين شديم
مثل زنها!
من
هم اشكهايم را پاك كردم وسعي كردم خودم
را ارام كنم.پس
از لحضه اي با صداي بلند گفتم:
-
بايد
شكايت كني؟
-
از چه
كسي؟
-
از همانها
كه تو را به اين روز انداختند!
-به
كي شكايت كنم؟
-
به .....
-
به دادگاه
يا به كلانتري؟ پسر تو چقدر ساده اي!
البته
حق داري تو سرت به كار خودت گرم است و از
اينجور چيزها سر در نمي اوري!
نمي داني
جرم سياسي يعني چه؟ اينها اگر هزاران
بيگناه را هم بكشند برايشان مهم نيست فقط
كافيست يك نفر به قول خودشان گناهكار پيدا
كنند!همين
برايشان كافيست.ما
از نظر اينها كافريم !
مي فهمي
چه مي گويم؟ كافرهم كه حكمش معلوم است.
-
مگر تو
چكار مي كردي؟
-
ببين
عباد هرقدراز فعاليتهاي من كمتر بداني
به نفعت است!
توپسر
خوبي هستي،به فكر اينده ات هستي!
دنبال
تحصيل و زندگي كردن توي اين مملكتي!
دغدغه
هاي سياسي نداري و خلاصه سرت به كار خودت
است.از
همه ي اينها گذشته خانواده ات هستند كه
چشم و اميدشان به توست .من
ترجيح مي دهم چيز زيادي نگويم چون فكر مي
كنم برايت مسئوليت به بار مي اورد!
-
خوب تو
چرا دنبال اينجور چيزها نيستي؟ مگر اينها
بد است؟ چرا همه چيز را به خودت حرام كرده
اي ؟راستش را بخواهي بارها مي خواستم با
تو در اين باره حرف بزنم!
-
دست خودم
نيست!
-
چرند
نگو برديا!
-
من چشمانم
ان چيزهايي را كه نبايد مي ديد ديده
است.ديگر
نمي شود كاري كرد!نمي
توانم ساكت بنشينم.
-
من كه
منظورت را نمي فهمم يعني به اين مفتي ها
مي خواهي بگذاري اخراجت كنند؟
-
گور پدر
درس و دانشگاه!
درس و
دانشگاه مال امثال من نيست.ارزاني
شما بچه ديندارها!اصلا"
گيرم كه
مدرك هم گرفتم، اخرش كه چه؟ هيچ مي داني
به خاطر پدرم هيچ كجا مرا استخدام نمي
كنند!
همان
بهتر كه الان تكليفم روشن بشود تا چند سال
ديگر.
-
به خدا
توكل كن برديا.به
قران و پيامبرش متوسل شو!
-
كدام
پيامبر؟ كدام قران؟
-
اشتباه
تو اين است كه از حقيقت دور افتاده اي!
-
كدام
حقيقت؟
-
اسلام
-
تو مطمئني
اسلام حقيقت است؟
-
از اعماق
وجودم به ان ايمان دارم.
دروغ
مي گويي!
-
نه
-
بهت ثابت
مي كنم.
چشمانت
را ببند!
-چي؟
-
چشمانت
را ببند و فكر كن عباد نيستي.فكر
كن پسر يك يهودي در اسرائيل هستي!
-خوب
كه چي؟
-
در ان
صورت باز هم مسلمان بودي؟ ايا همين
اعتقادات را داشتي؟ايا حقيقتت زمين تا
اسمان با حالا فرق نمي كرد؟ ايا باز هم به
قران ايمان داشتي؟
-
خوب نه
ولي...
-
هيچ چيز
نگو پسر فقط ساكت باش و گوش كن.
ايمان
تو زاييده ي زمان و مكان است همين!
اين
حقيقتي كه ازش دم مي زني به تو ارث رسيده
است تو در كسب ان هيچ نقشي نداشته اي!
تو
مسلماني چون در ايران زندگي مي كني!تو
شيعه هستي چون در يك خانواده ي شيعه به
دنيا امده اي!بله
حقيقت زندگي تو اينهاست!البته
خوشحال باش عباد چون تو تنها نيستي كه به
اين حقيقت رسيده اي.همه
ي مردم ايران مثل تواند!
شايد
بيشتر مسلمانهاي دنيا همينطور هستند،
بهتر است راحتت كنم اصلا"
تمام
ديندارهاي دنيا مثل توبه حقيقت رسيده
اند.ديگر
خسته شده ام عباد!
از اين
دنيا بيزار شده ام.
ديگر
حالم ازهر چي حقيقت است به هم مي خورد!
همين
حقيقت بود كه پدرم را از من گرفت،همين
حقيقت پوچ مادرم را سالها در بند نگه
داشته!
خود من
به خاطر همين به اصطلاح حقيقت از دانشگاه
اخراج شدم.
-
همه ي
حرفهايت را قبول دارم ولي حساب اين حكومت
را از اسلام جدا كن!اينها
فقط دم از اسلام مي زنند وگرنه خودشان هم
به ان پايبند نيستند!
-
خواهش
مي كنم بس كن عباد!
همه همين
را مي گوييد،حساب اسلام از اينها جداست!
هميشه
همينطور بوده!ولي
من طور ديگري فكر مي كنم.
همان
زمان صدر اسلام هم همين اش و همين كاسه
بوده!فقط
گذشت زمان به انها تقدس داده است!
واقعا"
براي
خودم متاسفم كه توي ايران به دنيا امده
ام،جاييكه مردم تا خرخره توي خرافات
هستند،ولي من تا توان دارم با اينها مي
جنگم،ديگر هيچ چيز برايم اهميت ندارد،يعني
اصلا"
دلخوشي
برايم نمانده، حد اقل اينطوري وجدانم
راحت است حالا ديگر بايد بروم رفيق!
شايد يك
روزي دوباره همديگر را ديديم!
من
همانطور خشكم زده بود و نفسم درنمي
امد.اصلا"
متوجه
نشدم كي برديا انجا را ترك كرده بود.وقتي
به خودم امدم دانشگاه تعطيل شده بود و هوا
تاريك بود.اخرين
چيزي كه يادم مي امد ضربه اي شديد بر روحم
بود.همين!
-
برديا
چه شد؟
-
رفت!
-
كجا ؟
-
نمي
دانم!
-
الان
كجاست؟
-
پس از
انروز هرگز او را نديدم!
براي
لحضه اي سكوتي سرد بين بهروز و عباد سايه
انداخت،هوا سردتراز قبل شده بود و همه
مشتريان رفته بودند.
بهروز
قوري چاي را برداشت تا براتي هردوتايشان
چاي بريزد ولي چاي ديگر سرد شده بود،درست
مثل هوا.
انها
پس از اينكه از سفره خانه بيرون امدند
پياده به طرف خانه به راه افتادند.بهروز
متوجه تغيير حال عباد شده بود و مي دانست
با تعريف كردن خاطراتش به حال و هواي ان
روزها برگشته!در
اين حين دانه هاي سفيد و كوچك برف شروع به
باريدن كرد و ارام روي موها و شانه هايشان
ريخت،خيابان تاريك و خلوت بود وبه جز ان
دو هيچ جنبنده ي ديگري در ان به چشم نمي
خورد.هيچ
صدايي از اطراف نمي امد فقط گاه گاهي صداي
كشيده شدن كفشهايشان روي اسفالت شنيده
مي شد.عباد
دستهايش را توي جيب كتش فرو برد و از سرما
در خودش فرورفت بهروز هم همانطور كه راه
مي رفت دستهايش را به هم مي ماليد تا گرمتر
شوند.
-
پيش بيني
شما درست از اب درامد استاد.
بالا
خره برف باريد!
-
بله،بالاخره
باريد!
-
كاش با
خودمان ماشين اورده بوديم استاد!
-
نه!
پياده
حالش بيشتر است!واقعا"توي
اين هوا مي چسبد.
-
به چه
فكر مي كنيد؟
-
به
برديا،به حرفهايش!انگار
كه هنوز توي گوشم دارد زمزمه مي كند، او
همانطور كه حرف مي زد اشك امانش نمي داد،از
اعماق وجودش حرف مي زد،لا اقل من يكي مي
دانستم چه ظلمي به او و خانواده اش شده
بود ولي افسوس كه كاري از دستم ساخته
نبود.راستش
را بخواهي حرفهاي ان روز برديا ابر سياهي
را كه جلوي چشمانم بود كنار زد،از ان روز
زندگي من واقعا"
متحول
شد،
-
چطور
استاد؟
-
گفتنش
مشكل است ولي همينقدر بگويم كه پس از
حرفهاي انروز برديا من دچار يك شك روحي
شدم، تا يك هفته حتي يك كلمه هم با كسي حرف
نزدم.اري
حرفهاي او مرا به خودم اورد.تازه
فهميده بودم كه چقدر كوته بين بوده ام.مدام
خودم را سرزنش مي كردم كه چرا ان سوالات
تا ان زمان به فكر خودم نرسيده بود!كاش
مي شد حالم را برايت توصيف كنم ولي افسوس
كه نمي توانم.فقط
تصورش را بكن براي سالها به چيزهايي معتقد
باشي وبه نظر خودت از صميم قلب به انها
ايمان داشته باشي بعد يكدفعه يك نفر بيايد
و تمام انها را زير سوال ببرد و تو هم چنان
عليل و درمانده بشوي كه نتواني كوچكترين
دفاعي بكني و به قول معروف زبانت بند
بيايد..فكر
مي كني چه حالي به تو دست مي دهد؟حرفهاي
انروز برديا زخمهايي بر قلبم گذاشت كه
هنوز هم جاي انها مي سوزد.خلاصه
بگويم من انروز مردم وپس از يك هفته دوباره
زنده شدم.اري
پس از يك هفته سكوت وقتي به خودم امدم به
همه چيز شك كردم،حتي به خودم!
ديگر
درباره ي هيچ چيز مطمئن نبودم، هيچ چيز
رنگ و بوي حقيقت نداشت و همه چيز برايم
بوي دروغ مي داد.اين
قضيه انقدر روي من تاثير گذاشت كه ان ترم
مشروط شدم .درس
و دانشگاه ديگر برايم اهميتي نداشت فقط
از اينكه بازيچه ي ديگران شده بودم از درد
به خودم مي پيچيدم.مثل
انساني شده بودم كه به صورتي ناگهاني از
خواب بيدارش كرده بودند و هنوزپس از چند
ماه گيج و منگ بود.
جالب
اينجاست كه بعد از ان ماجرا وقتي در
اعتقاداتم جستجو كردم هزاران خلاء و چاله
چوله توي انها پيدا كردم كه قبلا"
اثري از
انها نبود!
تازه به
اشتباه خودم پي برده بودم.
-
منظورتان
چيست؟
-
واضح
است پسر!
ان
موقع من نسبت به عقايدم تعصب داشتم و همين
باعث مي شد نقصهايي را كه مثل خورشيد توي
افكارم مي درخشيد و خود نمايي مي كرد تشخيص
ندهم.بله
بهروز جان تعصب مثل پرده اي بود كه جلو
چشمانم كشيده شده بود و نمي گذاشت سيا
هيهاي افكارم را ببينم.به
هر طريق من كه خورشيد زندگيم سياه شده بود
دنبال خورشيد ديگري بودم و به همين دليل
تصميم گرفتم اينبار با چشم بازحقيقتم را
انتخاب كنم.اين
شد كه درست در اخرين سال و در ترم هفتم
رشته ي مكانيك را رها كردم و رشته ي جامعه
شناسي را از ابتدا شروع كردم .به
نظر خودم اين رشته مي توانست در اين راه
به من كمك كند.
اري
اين شروع يك سفر پر حادثه براي من بود سفري
كه هنوزهم به اتمام نرسيده و ادامه دارد.
-
ولي به
نظر من استاد اين قضيه زياد هم نمي بايست
شما را تا ان اندازه دگرگون مي كرد!خود
شما هم مي دانيد كه ممكن است در جهان
حقيقتهاي زيادي وجود داشته باشد.اصلا"
حرف الان
ما هم همين است.اين
حكومت بايد تكثر ارا و افهام را بپذيرد.
هيچكس
نمي تواند ادعا كند كه فقط او در راه حقيقت
گام برمي دارد و بقيه در بيراهه هستند.به
قولي ممكن است راهي كه ما مي رويم درست
باشد ولي مطمئنا"
تنها
راه درست نيست.
-
بله حق
با توست بهروز ولي فراموش نكن كه گفته ي
تو مثلا"
در باره
ي مقايسه ي يهوديها با مسلمانها صادق است
ولي نمي تواند اختلافات شيعه و سني را
توجيه كند!
مگر مي
توان هم بر حق بود و هم بر ضد ان!
اگر
حقانيت يكطرف ثابت شود طرف ديگر خود به
خود باطل مي شود.پس
هميشه هم اين اصل كه تو مي گويي صادق نيست!
فراموش
نكن بعضي حرفها از روي مصلحت زده مي شود
و صد در صد هم درست نيست!
-
پس چاره
چيست؟
-
چاره
اين است كه مردم فراتر از مذاهب فكر كنند
و انقدر روي ان پافشاري نكنند.تا
زماني كه مهمترين مسئله در زندگي مردم
دين ومذهب باشد همين اش و همين كاسه است!
بدبختانه
در كشورهاي اسيايي و جهان سوم هنوز هم
اولين سوالي كه دو نفر در بدو اشنايي از
هم مي پرسند درباره ي دين است!خوب
يادم مي ايد درسالهاي نوجواني يكي از
همسايه هايمان بهايي بود با اينكه انها
ادمهاي خوب و فهيمي بودند ولي طوري چهره
ي بهاييها را در نظر مردم سياه كرده بودند
كه ما حتي فكر دوست شدن با فرزندانشان را
هم نمي توانستيم بكنيم،اصلا"
انگار
انها متعلق به سياره ي ديگري بودند،
برايمان حكم يكسري ادم غريبه را داشتند.بهاييت
هميشه مثل يك داغ بر پيشاني انها بود.
مردم
وقتي مي خواستند در باره ي انها صحبت كنند
تنها چيزي كه نمي گفتند اسمشان بود و فقط
انها را بهاييها خطاب مي كردند.اصلا"
چرا راه
دور برويم همين چند وقت پيش بود كه دولت
توي روستايي در شمال چندين خانه را كه
متعلق به بهاييها بود با بولدوزر خراب
كرد وبيچاره ها اواره كوه و بيابان شدند.
با اينكه
انها از ساكنان قديمي ان منطقه بودند،هيچ
يك از اهالي مسلمان ان روستا به كاردولت
اعتراضي نكرد.من
واقعا"
براي
خودمان متاسفم،باور كن ديگر شرم دارم كه
بگويم من يك مسلمانم.ترجيح
مي دادم بت پرست بودم تا يك مسلمان!
ديگر
هيچ افتخاري برايمان نمانده بهروز جان!
اين خود
ما هستيم كه با افكار و خرافات چهره ي
خودمان را توي دنيا خراب كرده ايم ولي
بدبختانه به جاي علاج اين سرطان كشنده
فقط بلديم به دنيا انگ اسلام ستيزي بزنيم!
واقعا"
كه مسخره
است!
-
شما خيلي
ايده ال فكر مي كنيد استاد.ولي
زندگي بدون مذهب واعتقاد براي انسان بي
معني است!
-
اري بي
معني است ولي به هر حال چيزي با ارزشتر از
ان وجود دارد.مردم
مي توانند به ان ايمان داشته باشند!
حتما"
منظورتان
اخلاقيات است؟
بله
به نظر من اخلاقيات مي تواند بالاتر از
مذهب قرار گيرد.فقط
عيبش اين است كه از اسمان نازل نشده و همين
جا و جلوي چشم مردم نوشته شده همين!باور
كن اگر به طريقي اسرار اميز و با هاله هايي
از ابهام و با هزار پيچيدگي به دستمان مي
رسيد همه قبولش مي كردند.
بدبختانه
مردم فقط به اسمان چشم دوخته اند تا برايشان
راه هدايت فرستاده شود غافل از اينكه از
اسمان جز باران و برف چيز ديگري نصيبشان
نمي شود.هنوز
انسانها خودشان را باور ندارند و دنبال
نيروي برتري هستند كه راه را برايشان روشن
كند،.بله
به جاي اينكه ان نيرو را درون خودمان
بجوييم مدام چشم به اسمان دوخته ايم و
مشكل در اينجاست.اي
كاش مي شد ادعاي پيامبري مي كردم و مردم
را به سوي فطرت دروني خودشان هدايت مي
نمودم،ان وقت شايد حرفم را قبول مي كردند.اي
كاش من هم نبوغ و ابتكار پيامبران را داشتم
و مي دانستم مردم را چگونه تحت تأثیر قرار
دهم!
من
متوجه نمي شوم بلاخره پيامبران با دينشان
مردم را هدايت مي كرده اند يا گمراه؟
-
هر دو
بهروز جان!البته
شاید در ابتدا نیتشان هدایت بوده ولی در
جاهایی هم عقایدشان گمراهکننده
بوده،بالاخره آنها هم مثل ما انسان
بودهاند وخطاکاری یکی از خصوصیت مهم
ما انسانهاست!
به هر
حال اگر كار انها صرفا"
درست
بود و هيچ ايرادي نداشت الان وضع دنيا
اينگونه نبود و حد اقل اين شكاف عميق بين
مذاهب وجود نداشت.
از این
ها که بگذریم به نظر من هدف اصلی آنها
تغییر بوده!یک
تغییر بزرگ و اساسی ،و درست نقطهء انحرافی
داستان پیامبران همینجاست که متاسفانه
پیروانشان در طول این همه سال از آن غافل
بوده اند!
نکتهء
انحرافی؟
بله
نکتهء انحرافی!!پیروان
ادیان از این نکته قافل بودهاند که این
تغییرات باید بازتولید شوند،انها
به این توجه نکرده اند که هر تغییری شروع
تغییرات دیگر است،انها به جای ادامهء این
روند سالهست که به همان تغییر اولیه بسنده
کردهاند و روی آن پافشاری می کنند،
ولی
استاد با فرض درستی حرفهایتان باید گفت
که این گناه پیروان ادیان است نه پیامبران!
بله
تو درست میگویی،گناه اصلی بر دوش پیروانی
است که با ذهن بسته و کودکانه این روند
تغییرات را نادیده گرفته اند،به هر حال
با توجه به زمان و مكاني كه پيامبران
در انها مي زيسته اند بايد گفت كارشان
معركه بوده است.فقط
نمي دانم چرا اين هدايت را به انحصار خود
دراورده اند و راه را براي اصلاحات بعدي
بسته اند؟اين چيزيست كه مرا ازار مي
دهد.البته
شايد كار درست را كرده باشند.هيچ
كس واقعا"
نمي داند
اگر جز اين بود چه پيش مي امد!
-
استاد
در صحبتهاي شما بويي از تقدس نمي بينم و
اين زياد باب ميل مردم نيست.راستش
را بخواهيد از عاقبت كار مي ترسم.
-
به هر
حال هميشه همينطور بوده تصورش را بكن
ابراهيم چگونه بتها را شكست و تقدسشان را
از بين برد.هيچ
چيز فرق نكرده بهروزباز هم تاريخ تكرار
خواهد شد ولي به گونه اي ديگر!فقط
كافيست به خودت وبه كارت ايمان داشته باشي
انوقت ان نيروي عظيم و فنا ناپذير به كمكت
خواهد امد و اتش را بر تو گلستان خواهد
كرد،به هر حال پیامبری کار سختی است
پسر!
مطمئن
باش اگر ساده بود به جای صد و بیست و چهار
هزار پیامبرتا به حال میلیونها پیامبر
داشتیم!
-
حرف زدن
شما مرا ياد فيلمها وكتابهاي مقدس مي
اندازد.
استاد
نكند با يك پيامبر طرفم؟
-
هه هه
هه ..دنيا
عوض شده بهروزجان ديگر دوران ابر انسانها
يا فوق انسانها تمام شده !
الان
زمان عقلانيت جمعيست،الان ديگر پيرو مرشد
بازي معني نمي دهد،دوره دوره ي پيامبران
است نه پيامبر!
شايد در
گذشته براي سعادت بشر تنها يكراه وجود
داشت ولي حالا به تعداد ادمها راه وجود
دارد.
بايد
بداني كه به تعداد همه ي ادمهاي روي كره
ي زمين پتانسيل پيامبري وجود دارد فقط
كافيست همه اين را درك كنند!
هيچ وقت
اشتباه نكن بهروز،مبادا به من به چشم يك
پير يا پيامبر نگاه كني؟حتي صد در صد گفته
هاي مرا قبول نكن!
خودت
جستجو كن و بياب!فقط
بدان كه هيچ چيزبه تنهايي كامل نيست.همين
و بس.
اين را
هم فراموش نكن هيچ كس بهتر از خودت نمي
فهمد!اين
راز بزرگيست پسر!
خوب مثل
اينكه داريم به خانه مي رسيم.باور
كن كف پاهايم اندازه ي يك بالشت شده!ديگر
داشتم كم مي اوردم!
فكر
كنم بازنشستگي شما نزديك است استاد.بايد
خودتان را اماده كنيد!
این
داستان ادامه دارد................
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر