کافر را اعدام کنید.قسمت سوم

 
 
 
چند روز به همين طريق گذشت و عباد همچنان در بي خبري و بي اطلاعي كامل به سر مي برد،در اين مدت كم عباد هر چه تلاش كرده بود تا به خانواده و دوستانش خبري بدهد نتوانسته بود،عباد بيشتر نگران همسرش بود چون تا ان زمان انقدر از يكديگر دور نشده بودند .عباد قبل از اينكه محبوس شود هميشه سر ساعت در خانه بود و هيچ وقت بدون اطلاع همسرش جايي نمي رفت حتي ساعاتي از روز را هم كه در دانشگاه بود چند باري با هم در تماس بودند ومدام از حال يكديگر مطلع مي شدند،در ان شرايط به هيچ وجه نمي توانست تصور كند كه اطرافيانش در چه وضعي هستند،به نظر مي رسيد بيشتر نگران حال انهاست تا خودش!تنها چيزي كه باعث مي شد اين شكنجه هاي روحي را تحمل كند وجود فرهاد بود،او واقعا" انسان خوب و پاكي بود.عباد نسبت به او احساس خوبي پيدا كرده بود و ان دو در ان مدت كم خيلي به هم نزديك شده بودند.عباد از اين كه مي ديد ان جوان چقدر افكارش دست نخورده باقي مانده و امادگيه تغييرو تحول را داشت واقعا" لذت مي برد.گاه پيش مي امد كه انها ساعتها با يكديگر در باره ي همه چيز و همه كس بحث مي كردند، و البته فرهاد كاملا" مجذوب اطلاعات و افكار عباد شده بود تا حديكه حرفهاي او را با دقت گوش مي داد و حتي براي خودش مي نوشت.عباد هم كه اين همه علاقه و جديت فرهاد را در ياد گرفتن مي ديد هر روز بيشتراز پيش او را در جريان افكارش مي گذاشت وبا او بحث مي كرد.
زندانيهاي ديگر از اينكه مي ديدند ان دو چقدر به هم نزديك شده اند تعجب مي كردند و خيلي سعي مي كردند از حرفهاي انها سر در بياورند ولي از انجا كه اكثرا" ادمهاي كم سوادي بودند چيز زيادي متوجه نمي شدند و به همين دليل زياد هم از عباد خوششان نمي امد و به قول معروف او را از غماش خودشان به حساب نمي اوردند.خلاصه زياد ارتباطي بين عباد و زندانيان ديگر برقرار نمي شد فقط بعضي مواقع كه همگي با هم گپ مي زدند و صحبت مي كرند عباد هم مجبور مي شد در ظاهر در بحثشان شركت كند و به نحوي با انها همراهي كند ولي در اصل از موضوعات مورد بحث انها زياد خوشش نمي امد چون محور مباحثشان بيشترحول و حوش مسائلي ازقبيل ناموس و دعوا و كتك كاري و دودره بازي واين جور حرفهاي به اصطلاح ابدو خياري بود، البته گاهي اوقات هم در باره ي مرامها و لوطي گريهايي كه در گذشته براي دوستانشان خرج كرده بودند صحبت مي كردند و چقدر هم به انها افتخار مي كردند.در يكي از اين شبها اتفاق عجيبي افتاد كه جو انجا را تا حد زيادي تغيير داد، يك شب همه جمع بودند و يكي از زندانيها حسابي ميدان گرفته بود وداشت با حرارت و اشتياق زياد ماجراي مزخرفي را در باره ي يكي از دزديهايش براي بقيه تعريف مي كرد.عباد هم كه ميان انها نشسته بود مجبور بود ان چرنديات را تحمل كند. ان زنداني مدام اسمان و ريسمان را به هم مي بافت و دروغ و چرت و پرت تحويل جمع مي داد و جالب بود كه حتي براي اثبات گفته هايش مرتب قسم ابوالفضل و فاطمه وامام حسين و پيرو پيغمبر مي خورد وروي انها پافشاري هم مي كرد.عباد از اينكه مي ديد كه چگونه يك دزد با ان تعصب و اعتقاد فراوان قسم مي خورد يك حالت چندش اوري به او دست داد تا جايكه ديگر نتوانست تحمل كند،به همين دليل فوري ازجايش بلند شد وبه طرف تختش رفت ولي هنوز به تختش نرسيده بود كه ان زنداني حرفهايش را قطع كرد و با حالت طعنه اميزي رو به عباد كردو گفت :
ـ مس اينكه حرفاي ما زياد به مذاق دكي جون خوش نيومده!
سپس با حالتي توام با لودگي ادامه داد: " از اينكه ما بيسواديم و بلد نيستيم از اين حرفاي قلمبه سلمبه تحويل بديم از استاد طلب مغفرت مي كنيم."
با شنيدن اين حرف همه ي زندانيها زدند زير خنده ،عباد سعي كرد توجهي نشان ندهد و شروع به مرتب كردن تختش كرد ولي به نظر مي رسيد ان زنداني كه تازه سوژه ي جديدي براي مسخره بازي پيدا كرده بود به اين سادگيها دست بردار نبود و وقتي ديد كه حركاتش اسباب خنده ي بقيه را فراهم كرده اينبار با گستاخي بيشتري جلو رفت و دست عباد را گرفت:
ـ مس اينكه اقاي تي تيش ماماني از دست ما دلخور شدن،شايدم از اين ناراحتن كه مامان جونشون اينجا نيس كه قبل خواب بوسشون كنه!
دوباره صداي قاه قاه خنده ي زندانيها بلند شد،عباد از شدت خجالت سرخ شده بود وبه قول معروف طاقتش طاق شده بود نمي دانست چكاركند! ادا اطواري كه ان زندانيه بي شرم از خودش درمي اورد با صداي قهقهه و استهزاي زندانيهاي ديگر مثل كابوس وحشتناكي جلوي چشمان شرمزده ي عباد جولان مي داد،عباد كه اصولا" اهل شوخي و اين جور مسخره بازيها نبود و تا انروز شخصيتش ميان ان همه ادم و تا ان اندازه لگد مال نشده بود براي لحضه اي از شدت سر درد و فشارعصبي در خود پيچيد و احساس كرد چيزي راه گلويش را بسته به طوريكه نفس كشيدن برايش دشوار شده بود و چشمانش داشت سياهي مي رفت و چيزي نمي شنيد فقط سايه هايي ترسناك از بي شرمي و رذالت اطرافش مي ديد و احساس مي كرد تمام دنيا او را به سخره گرفته اند براي لحضه اي تمام نفسش را در سينه حبس كرد و از اعماق وجودش فرياد كشيد. ،صدا انقدر با صلابت و پرقدرت بود كه در همه جاي سلول طنين انداز شد و همه ي صداهاي ديگر را در خود خاموش كرد.همه براي لحضه اي ساكت شدند و هاج و واج به همديگر نگاه كردند.عباد انگار جان تازه اي گرفته بود واز شدت خشم چشمانش داشت از حدقه بيرون مي زد،در حاليكه به چشمهاي تك تك انها نگاه مي كرد با همان قدرت شروع به حرف زدن كرد:
ـ شما اشغالهاي كثيف و حيوانهاي بي ارزشي هستيد كه حال مرا به هم مي زنيد،از اينكه اينجا و در ميان شما ادمهاي رذل ولا ابالي هستم براي خودم متاسفم، از رفتارتان از حرفهايتان از اعتقاداتتان و ازهمه چيزتان متنفرم،شما لياقت ازاد زندگي كردن را نداريد و تا ابد بايد مثل كرمهاي كثيف و بي ارزش در تاريكي اينجا در همديگر بلوليد و به خيال خودتان خوش باشيد.من به هيچ كدام از اعتقادات شما معتقد نيستم ولي ادراك و شعور دارم،من نه ابوالفضل مي شناسم نه حسين و نه پيرو پيغمبرو اين جور حرفها ولي به انسانيت ايمان دارم.شما ها بهتر است در همين جهالت خودتان باقي بمانيد و در اين لجنزار دست و پا بزنيد تا بميريد.
همه همانطور ماغ ماغ به همديگر نگاه مي كردند ، انگار كه از حرفهاي او چيزي متوجه نشده بودند، فقط همينقدر فهميدند كه دارد به ايين و اعتقاداتشان توهين مي شود و همين باعث شد از كوره در بروند و همگي با هم بر سرش ريختند و كتك مفصلي به او زدند.وقتي همگي به او حمله ور شدند عباد جلوي چشمانش سياه شد وروي زمين افتاد، فقط ضربات مشت و لگد را احساس مي كرد كه از همه طرف بر سرو صورتش مي خورد و اورا در خون خودش غلطان مي ساخت. در اين حين صداي فرياد بلندي از گوشه ي سلول به گوش رسيد.همه دوباره ساكت شدند ودست از كتك كاري عباد برداشتند. هيچكس نمي دانست صدا متعلق به كيست؟فقط عباد كه سرو صورتش غرق در خون و خاك بود براي لحضه اي متوجه فرهاد شد كه با حالتي لبريز از خشم به طرف او مي امد.وقتي به عباد رسيد دست او را گرفت و ارام او را بلند كرد و روي تختش خواباند پس از اينكه مطمئن شد جايش راحت است از جايش بلند شد و به زندانيهاي ديگرنگاه كرد،از چشمهايش شراره هاي خشم به بيرون فوران مي كرد وبه نظر مي رسيد كه خيلي عصباني شده،در حاليكه دستانش را مشت كرده بود فرياد زد بياييد مرا بزنيد اگر مي خواهيد او را بزنيد اول بايد از روي جنازه ي من رد بشويد! چند بار با همان حالت اين جملات را تكرار كرد تا اينكه بلاخره ارشد سلول جلو امد ، دست او را گرفت و ارامش كرد سپس بقيه ي زندانيها را هم متفرق كرد و قائله را پايان داد.
وقتي همه متفرق شدند فرهاد بالاي سر عباد رفت و با مقداري دستمال خيس خونهايي را كه از سرو صورتش جاري شده بود پاك كرد و سعي كرد او را ارام كند.شدت ضربات مشت و لگد روي صورتش به حدي زياد بود كه چشمهايش باز نمي شد،خوني كه از بينيش به بيرون فوران مي كرد گويي خيال بند امدن نداشت و هر قدرهم كه فرهاد سعي مي كرد با چپاندن دستمال و تيكه هاي پارچه در بينيش جلوي انرا بگيرد موفق نمي شد وباز خون سرخرنگ با سماجتي بيشتر ازلاي انها بيرون مي جهيد.فرهاد يك طرف تخت نشست يكدستش را ارام زير سر عباد برد و انرا بلند كرد و روي پاهاي خود قرار دادوبا دست ديگر سعي كرد جلوي خونريزي بينيش را بگيرد.عباد در حالت نيمه بيهوشي بود و فقط گاهگاهي با سرفه هاي ارام و خفيف خونهايرا كه در حلقش جمع شده بود بيرون مي داد و با صدايي كه شبيه خس خس كردن بود، نفس مي كشيد.بلاخره پس از چند دقيقه ي نفس گيروبا تلاشهاي خالصانه فرهاد خونريزي بيني عباد بند امد و وضعيتش كمي بهتر شد.با اين وجود ان شب عباد تا صبح درد كشيد و مرتب ناله مي كرد،انگار تمام بدنش خردوخمير شده بود و تمام استخوانهايش شكسته بود.
عباد دو روز پس از ان شب هولناك توانست از جايش بلند شود و چشمانش را باز كند،ولي چيزي نمي گفت و فقط به يك نقطه خيره شده بود.گاهي اوقات فرهاد كنارش مي نشست و با او حرف مي زد ولي انگار گوشهايش چيزي نمي شنيد و چشمهايش هيچ كجا را نمي ديد.درحاليكه بساط خنده وتفريح زندانيها هر شب در سلول به راه بود عباد فقط و فقط به يك نقطه خيره شده بود و چيزي نمي گفت .فقط بعضي اوقات متوجه مي شد دارند راجع به او حرف مي زنند.
ـ من از روز اول مي دونستم اون كمونيسته!
ـاره از حرفها ش معلوم بود.
ـ مرتيكه مي گه از دين و ايمونتون متنفرم! يه روز بلاخره اقا ابوالفضل خودش حسابش و ميرسه!
ـ اينجور ادما چند كلاس درس كه مي خونن نعوذبالله خدا رو هم يادشون ميره
ـ من خودم شنيدم اينا ناموسشونم براشون مهم نيست!
ـ اگه يك كلمه ديگه مي گفت خودم مي كشتمش!حيف كه سيد نذاشت وگرنه...
ـ اره باس مي كشتيمش اين جور ادما خونشونم حلاله!
ـ به ولاي علي اگه يه بار ديگه از اين غلطا بكنه خودم مي كشمش! نا سلامتي ما بچه هياتي هستيم و ساليون سال زير علم اقام ابالفضل سينه زديم نباس بزاريم يه از خدا بي خبر هر چي دلش مي خواد بگه!
عباد با شنيدن اين حرفها براي يك لحضه خواست دوباره فرياد بزند ولي ديگر رمقي برايش باقي نمانده بود،يعني ديگر جاي سالمي روي بدنش پيدا نمي شد.البته در ان لحضه براي عباد درد تنش كوچكترين اهميتي نداشت،او بچه ي درد بود و با درد بزرگ شده بود ولي شنيدن ان حرفها و ان هم از دهان يك مشت ارازل و اوباش برايش خيلي سنگين بود وحالش را بد جوري خراب مي كرد،بله بلاخره زخم صورتش خوب مي شد ولي وقتي مي ديد چطور ارزشهاي انساني جايشان را به يك مشت خرافات وارزشهاي پوچ داده اند دردي به مراتب كشنده تر و غير قابل تحملتر در دلش ايجاد مي شد كه با هيچ مرحمي ارام نمي گرفت.با خودش گفت:" ببين چه كساني مدافع انسانيت و ناموس و شرافت شده اند"
 
عباد تازه متوجه شده بود چرا او را به اين بند اورده بودند، در دلش بيشتر از انهايكه او را به انجا فرستاده بودند ناراحت بود تا از ان ارازل و اوباش بي مغز.به خاطرش امد اوايل كه او را به اينجا اورده بودند هر لحضه منتظر بود او را ببرند و شكنجه بدهند ولي تازه متوجه شده بود كه فرستادنش در ان بند خود بزرگترين شكنجه ها بود.بله فرستادن ادمي كه يك عمر با شرافت زندگي كرده و بزرگترين هدف و ارزويش رسيدن به ازادي بود ميان يك مشت ادم بيسواد و دزد و جاني بدترين و زجر اورترين حيله ها يي بود كه رژيم نكبت بار و استبدادي ايران به كار برده بود.اري رژيم اين را خوب مي دانست كه تنها راه براي از بين بردن ادمهايي مثل عباد خرد كردن و له كردن شخصيت انهاست،عباد تازه فهميده بود قصد انها از اوردنش به اين سلول گرفتن هويتش بود،انها مي خواستند عباد خوار شود و ان روح بلند و بزرگش لگدمال شود.مي خواستند به او بفهمانند ميان مردم ايران هنوز انسانهاي زيادي هستند كه سر از حرفهاي او در نمي اورند و او را به سخره مي گيرند.ولي با همه ي اين نيرنگها و حرفها نبايد ساكت مي شد،اري براي لحضه اي جرقه اي در ذهنش زده شد "بله نبايد اجازه دهم انها به هدفشان برسند و مرا نابود كنند،من دستشان را خوانده ام و جلويشان خواهم ايستاد."
پس از اينكه تصميم خود را گرفت از جايش بلند شد و ارام ارام به سمت فرهاد رفت،فرهاد طبق معمول در حال نوشتن بود و وقتي چشمش به عباد افتاد خيلي خوشحال شد وفوري ازجايش بلند شد و عباد را در اغوش كشيد.عباد صورت فرهاد را بوسيد وگفت:
ـ از اينكه اين چند روز اسباب زحمتت بودم مرا ببخش!!
ـ اين چه حرفيست استاد؟ اين كار وظيفه ي من بود، فقط اي كاش انها هم مي توانستند شما را درك كنند.
ـ بلاخره يك روز درك مي كنند!فعلا" بايد از اينجا خلاص شوم.اينجا كاري از دست من ساخته نيست،

تقريبا" يك هفته اي در زندان به همين منوال گذشت و عباد همچنان بدون خبر و به اصطلاح لنگ در هوا نگه داشته شده بود تا روزيكه بلاخره او را براي بازجويي به محلي خارج از سلولش بردند. ان روز اضطراب شديدي داشت و حسي اميخته با ترس و نگراني تمام وجودش را در بر گرفته بود،نگهبانها او را به اتاقي در طبقه ي بالا بردند،اتاقي تاريك كه درست مانند فيلمهاي پليسي يك لامپ با حفاظ كاسه اي شكل و مدوردر وسط ان اويزان بود كه تقريبا" تا نزديكي سطح ميزپايين اورده شده بود. نور سفيد و زننده چشمهاي عباد را طوري خيره كرده بود كه حتي قادربه تشخيص صورت شخصي كه قرار بود او را بازجويي كند نبود.واقعا" فضا سازي و طراحي انجا بنحوي بود كه حس ترس و اظطراب را كاملا"به انسان تلقين مي كرد و اعتماد به نفس او را از بين مي برد.عباد با دستان بسته روي صندلي فلزي با پايه هاي لق نشسته بود وبه حال و روز خودش فكر مي كرد،خودش را به شكل شبهي ازيك موجود انسانگونه مي ديد كه هر لحضه وجودش در حال از بين رفتن بود،تقريبا" خودش را ناتوان حس مي كرد،مثل بره اي كه گرفتار گله اي گرگ شده وهر لحضه منتظر پاره پاره شدن است،مخصوصا" اتفاقات چند روز اخير در زندان حسابي اعتماد به نفسش را از بين برده بود و بيش از پيش ضعيف و درمانده اش كرده بود.در ابتدا مرد بازجو با صداي بم و گرفته و از روي پرونده اي كه روي ميزش باز بود پرسيد :
ـ عباد ....فرزند محمد متولد بروجرد،شغل استاديار دانشگاه... و سپس گويي كه سوالي پرسيده باشد لحضه اي مكث كرد و سرش را بالا اورد و به عباد نگاهي انداخت ومثلا" منتظر تاييد مشخصات از طرف عباد شد!!
عباد با لحن ارامي جواب داد: " بله"
ـ چند ساله كه تدريس مي كني؟
ـ پنج سال
ـ چي درس مي دي؟
ـ در دانشكده ي علوم اجتماعي ،جامعه شناسي توسعه يافتگي ، نظريه هاي جامعه شناسي و مبانيه علوم اجتماعي و چند واحد ديگررا تدريس مي كنم
ـ ولي اينجا نوشته در دانشگاه تهران درس مي دي؟
عباد از اينكه مي ديد اقاي بازجو هنوز فرق دانشگاه و دانشكده را نمي داند وبا حالتي كه نشانگر تاسف عميق او از جواب دادن به يك ادم بيسواد بود گفت:
ـ ببخشيد! شما صحيح مي فرماييد منظورم دانشكده ي علوم اجتماعي دانشگاه تهران بود.
باز جو سري تكان داد و با لحن تندتري پرسيد: " ولي اينجوري كه توي پروندت نوشته مثل اينكه غير از اينا چيزاي ديگه ايم درس مي دي؟
عباد خودش را به كوچه ي علي چپ زد و جواب داد" بله گفتم كه چند واحد ديگر مثل جامعه شناسي روستايي وغيره هم تدريس مي كنم."
ـ خوب پس فكر كردي كه با يه احمق طرفي ؟
ـ نه قربان بنده چنين جسارتي نكردم! فقط واقعيت را مي گويم.
ـ ببين اقاي مثلا" درس خونده اگه يكبار ديگه از جواب دادن طفره بري چنان بلايي سرت مي ارم كه رب خودتو ياد كني! نكنه هنوز نفهميدي اينجا كجاست؟ اينجا اخر دنياي شماهاست بچه جان! اينجا به قول معروف همون پل سراط ! اگه بخواي زرنگ بازي در بياري با لگد پرتت مي كنم وسط جهنم!
ـ من باز هم مي گويم از هيچ چيز خبر ندارم!
ـ نه مثل اينكه بد جوري كلت بوي قرمه سبزي ميده!حالا كه نمي گي خودم يكي يكي همه ي كارا و حرفهاتو برات رديف مي كنم!
بازجو برگه اي از لاي پرونده بيرون كشيد وبا صداي بلند شروع به خواندن كرد:
ـ اتهام اول: زير سوال بردن اصل ولايت فقيه
ـ دوم: توهين به پيامبر اسلام و ائمه ي اطهار
ـ سوم: زير سوال بردن ارزشهاي جامعه ي اسلامي
ـ چهارم: سوء استفاده از كرسي استادي براي منحرف كردن افكار و عقايد دانشجويان
ـ پنجم: رابطه با جريانهاي زير زميني براندازي نظام
ـ كافيه يا مي خواي بازم بخونم ؟و دوباره با همان لحن ولي اينبارتندتر و به صورت روزنامه خوان همينطور پشت سرهم و بدون وقفه شروع كرد به خواندن اتهامات ريزو درشت او!!
عباد همينطور مات و مبهوت و با دهان باز روي صندلي نشسته بود وبه او نگاه مي كرد.در ان تاريكي و ان نور كوركننده چراغ عباد فقط لبهاي بازجو را مي ديد كه مرتب حركت مي كرد و لحضه اي هم توقف نمي كرد،بازجو همينطور پشت سر هم و با صداي بلند اتهاماتش را مي خواند ولي عباد در همان دو سه اتهام اول گير كرده بود و ديگر چيزي نمي شنيد.انگار سكوت محض همه جا را پركرده بود،مثل اين بود كه فقط در ان مكان جسمش حضور داشت وحواسش جاي ديگري سير مي كرد، فقط گاهي حواسش متوجه لبهاي كلفتي مي شد كه درست مانند گاوي كه در حال نشخوار كردن بود مرتب بالا و پايين مي رفت و يك لحضه هم از حركت باز نمي ايستاد. تازه داشت متوجه مي شد قضيه از چه قرار است.البته كم و بيش حدثش را زده بود ولي نه با اين اب و تاب وبه اين گستردگي! به نظرش قضيه بغرنجتر از اين حرفها بود. يكي از ان اتهاماتي راكه ان شبه گاو داشت مي خواند كافي بود تا او را براي هميشه سر به نيست كنند.با خودش فكر كرد كه كارش ديگر تمام شده وحتما" كلكش را خواهند كند.در همان حالي كه داشت با خودش حرف مي زد و فاتحه ي خودش را مي خواند ناگهان صداي فريادي او را به خودش اورد.
ـ با تو ام ؟ چي داري كه بگي؟ حالا بازم مي گي كاري نكردي؟
عباد مثل شاگردي كه سر كلاس درس خوابش برده باشد وناگهان با نهيب معلم به خودش مي ايد يكدفعه از جايش پريد و همينطور في البداهه جواب داد:
ـ اينها را چه كسي گفته؟ كجا اثبات شده؟ در كدام محكمه بررسي شده؟به نظر من اينها همش تهمت و افتراست!درتمام مدتي كه تدريس كردم فقط سرم گرم كارم بوده و بس...
ـ بازجو يكدفعه زد زير خنده!انگار داشت به سادگيه عباد مي خنديد، سپس مكثي كردوازجايش بلند شد،صداي پاشنه هاي كفشهايش در كل اتاق مي پيچيد ودر گوشهاي عباد طنين مي انداخت.بازجو به طرف گوشه ي اتاق رفت وانگارچيزي شبيه يك ميله ي اهني از انجا برداشت و درحاليكه انرا با يك دستش گرفته بود به ارامي از كنار عباد رد شد وبه پشت سرش رفت،عباد سرش پايين بود ولي تمام حواسش متوجه او بود.تا جاييكه قدرت ديدش اجازه مي داد زير چشمي مراقب او بود و او را دنبال كرد. حتي زمانيكه پشت سرش بود مي توانست دقيقا" حدس بزند كجاي اتاق راه مي رود،بازجو همينطورپشت سر عباد قدم مي زد، انگار كه از صداي پاشنه هايش خوشش امده بود.عبادچشمهايش را بست ودرذهنش با هر قدمي كه مرد بر مي داشت به صورت درداوري با اوهمراه شد.در فاصله ي شنيدن يك ضربه تا ضربه ي بعد عباد تقريبا" جانش به لبش مي امد و بازمنتظر قدم بعدي مي شد.چقدر اين انتظار برايش سخت وعذاب اور بود ولي با اين وجود نمي توانست انها را ناديده بگيرد، خودش را كاملا" در صداي تق تق منظم و يكنواخت پاشنه ها غرق كرده بود، به طوريكه اگر ريتم و اهنگ قدمها به صورت ناگهاني به هم مي خورد همزمان او هم دچار اشفتگي مي شد.نمي توانست به درستي حدث بزند چه رابطه اي بين انها برقرار است ولي حسي به او مي گفت اين صداي پاشنه ها بد جور با زندگيت در ارتباط است.ندايي از درون به او مي گفت قدمها را دنبال كن...قدمها را دنبال كن...انها را از دست نده...نگذار از دستت بروند انها ضربان قلبت هستند ...انها را از دست نده...تو را به خدا انها را رها نكن ..عباد در ميان صداها گم شده بود ، صداهايي از بيرون و صداهايي از درون،گاه به صورت موزون و لحضه اي اشفته و درهم،"اه خداي من چرا صداي پاشنه ها ديگرهماهنگ نيست! مرتب ريتم ان تغيير مي كند،نكند نوازنده اش هم به اهميت انها پي برده است!خداي من ديگرنمي توانم تاب بياورم،قلب من ديگر نمي تواند ادامه دهد واينگونه اشفته بطپد…خداي من ديگرهيچ چيز نمي شنوم!پس ريتمها چه شد...مثل اينكه انها را از دست دادم ..." ديگر كاري از دست هيچ كس ساخته نبود،در ان لحضه حتي خداهم صدايش را نشنيد!بلاخره اتفاقي كه نبايد مي افتاد رخ داد وفضاي انجا پر از سكوتي مرگبارشد.عباد ارام چشمهايش را باز كرد وبه طرف بالا نگاه كرد! همه چيز تاريك بود وچيزي ديده نمي شد. فقط براي يك ان احساس كرد چيزي با سرعت روي سرش فرود مي ايد و ديگرهيچ چيز متوجه نشد....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر