بعد
از ان همه مصيبت و تنهايي عباد دوباره به
زندگي عاديش برگشت،از اينكه دوباره
خانواده اش را مي ديد غرق درخوشحالي و شعف
بود،از اينكه دوباره مي توانست طلوع
خورشيد را ببيند و شبها تا صبح با دوستانش
ورق بازي كند كيف مي كرد،انگار تمام ان
اتفاقات مثل كابوس وحشتناكي بود كه يك شب
تا صبح خواب را از چشمانش ربوده بود و حالا
ديگر مي توانست راحت و اسوده و فارغ از
ترس و اظطراب زندگي كند،حالا ديگرعباد
از همه ي ان شكنجه ها رها شده بود و صبح با
نوازش همسزش از خواب برمي خاست وشب در
كنار خانواده اش شام مي خورد!اري
عباد تا مدتي از همه ي اينها خوشحال بود
و در پوست خودش نمي گنجيد!
ولي تا
اخر عمرهيچگاه نفهميد انروز و در ان سلول
تاريك چه كسي داشت زجه مي زد ،هيچگاه
نتوانست تصورش را هم بكند ان چشمهاي وحشت
زده كه از روزنه ي سلولها رفتنش را تماشا
مي كردند چه حرفهايي داشتند!
انها
براي عباد فقط چشم بودند و ديگر هيچ...
پس
از گذشت چند ماه از ازاديش عباد دوباره
چشمش را به روي واقعيتها باز كرد،البته
با بلاهايي كه سرش اورده بودند حق هم داشت
كه تا چند وقت سرش به زير باشد و تا مدتي
هم كه شده با چشم بسته زندگي كند، به هر
حال ان كابوس ترسناك بدجور چشمانش را
ترسانده بود و هر كس ديگري هم جاي او بود
همين كار را مي كرد.پس
از اينكه چند صباحي مثل مردم ديگرزندگي
كرده بود واز خوشي هاي جسماني و زودگذر
لذت برده بود عباد تازه داشت دوباره به
ياد ارمانهايش مي افتاد،دوباره داشت
كمبودهايي كه زماني مثل خورشيد جلوي
چشمانش خودنمايي مي كرد ولي مدتي بود كه
همچون شمع رو به پاياني سوسو مي زد جلوي
چشمانش اشكار مي شد.بله
عباد تازه داشت مي فهميد كه او براي يك
زندگي اينچنيني ساخته نشده است و با ان
چس مثقال ازادي كه رژيم از سر لطف به مردم
مي داد نمي توانست كنار بيايد.تازه
يادش امده بود كه او مرد اقيانوسهاست و
طاقت پارو زدن در بركه ي ساكن و مرده اي
مثل اين را ندارد.به
قول معروف تازه داشت به اصلش باز مي گشت
و دوباره داشت ان عباد حقجو را در خود پيدا
مي كرد.البته
شرايط برايش سخت تر شده بود خودش هم احساس
مي كرد كه يك جورايي زير ذره بين انهاست.به
هر حال او ادم تحصيل كرده اي بود و با نگاه
كنجكاو و دقيقش فرق بين شرايط حال را با
گذشته دريافته بود،مي دانست كه اينبار
ديگر به ان ساده گيها دست از سرش بر نمي
دارند،مخصوصا"
در
دانشگاه كوچكترين حركات ورفتارش زير نظر
بود، حتي حرفهايش با استادان ديگر و
دانشجوها مدام شنود مي شد،خودش هم مي
دانست بايد خيلي احتياط كند و اتفاقا"
همين
احتياط بدترين دردش شده بود،تا انجا كه
به ياد داشت هيچوقت و در هيچ كاري انقدر
احتياط به خرج نداده بود!
اصولا"
عباد با
اين كلمه ناسازگار بود و اصلا"
علت
بدبختي و زبوني مردم را در همين احتياط
بيش از حد مي دانست اما با اين وجود چاره
ي ديگري نبود و بايد بي گدار به اب نمي زد!
به
هر حال بايد كاري مي كرد.او
ادم ساكت نشستن نبود!هر
روز كه مي گذشت تحمل شرايط برايش سخت تر
مي شد،تازه از همه بدتر شرايط خانوادگيش
بود،از وقتي كه ازاد شده بود مدام با همسرش
جروبحث داشت،همسرش مدام او را به سوي روال
عادي زندگي مي كشاند ولي عباد سعي مي كرد
دوباره بر خلاف جهت اب شنا كند!البته
خود عباد هم به همسرش حق مي داد و مي دانست
كه يك زندگي ارام و بي دقدقه حق اوست،وجدانش
از اينكه اين اوضاع را براي همسرش پيش
اورده بود در عذاب بود،واقعا"
گاهي
اوقات از صميم قلب ارزو مي كرد اي كاش
ازدواج نكرده بود،به هر حال اين را خوب
مي دانست كه انقدر كه در قبال جامعه اش
مسئوليت دارد در برابر خانواده ي خودش هم
مسئول است.خودش
مي دانست كه با قبول ازدواج زندگيش ديگر
متعلق به خودش تنها نبود و جريان زندگيش
با يك انسان ديگر كه او هم به نوبه خود
امال و ارزوهايي داشت گره خورده بود.
همه ي
اينها را مي دانست ولي درنهايت كار خودش
را مي كرد.
در
اصل سوگند و عباد با اخلاق و خلق و خوي
يكديگرمشكلي نداشتند،شايد همين نكته
باعث شده بود كه انها عليرغم اينكه بر
سركله شقي هاي عباد با هم اختلاف نظر عميق
داشتند باز به زندگي مشتركشان ادامه
دهند.عباد
جو و شرايط خفقان ان روزها را مي توانست
تحمل كند ولي تحمل اين قضيه واقعا"
برايش
دشوار بود.گاهي
پيش مي امد كه با خودش فكر مي كرد چرا او
نمي تواند انطور كه همسرش مي خواهد باشد
و به قول معروف به زندگيش بچسبد؟بعضي
وقتها حسرت زندگي مردمي را مي خورد كه
چنان بي مشغله و بي دقدقه در كنار هم زندگي
مي كردند كه گويي در بهشت هستند و همه
چيزبرايشان گل و بلبل است،بارها از خودش
مي پرسيد "
نكند من
اشتباه مي كنم و دنيا راتيره تر از ان چيزي
كه هست مي بينم؟ نكند همه چيز روبه راه
است و من فكر و خيال بيهوده مي كنم؟ شايد
واقعا"
اين
مسائلي كه من درگيرش هستم فرعيات زندگي
اند و اصل زندگي چيز ديگريست؟شايد واقعا"
اينكه
چه ديني داشته باشيم و چه حكومتي داشته
باشيم و مجبورمان بكنند چه چيزهايي بخوريم
و چه چيزهايي بپوشيم انقدرهم مهم نباشد؟شايد
ازادي واقعا"
يك شعار
بي اساس بيشتر نيست.
شايد
نبايد سانسور خبرها و فيلمها و برنامه ها
تا اين حد مارا ازار بدهد؟شايد با شنيدن
چند دروغ و چرت و پرت از دهن رهبر و رئيس
جمهور مملكت نبايد انقدرها هم به خشم
امد؟نكند من اشتباه مي كنم و بيش از اندازه
حساسيت به خرج مي دهم و مته به خشخاش مي
گذارم ؟نكند واقعا"
مريض
شده باشم؟"
خلاصه
ان روزها اصلا"
براي
عباد خوشايند نبود.هر
روز با شنيدن اخبار و حوادث كشور بهانه
اي براي اعصاب خرديش پيدا مي شد و چون نمي
توانست مانند سابق در كلاس و با دانشجوها
در موردش بحث و گفتگو كند و به قولي خودش
را تخليه كند مجبور بود ساعتها با خودش
كلنجار برود و خودخوري بكند.خودش
خوب مي دانست كه چقدر تحت مراقبت شديد
دستگاههاي اطلاعاتي قرار دارد وبه همين
دليل بيشتر وقتش را در حال مطالعه و يا
فكر كردن سپري مي كرد و زياد با كسي در
باره ي مسائل مملكتي حرف نمي زد.از
اينها گذشته اين عقده هاي روحي و محدوديتهايي
كه روح ازاد و عدالتخواه او را مي ازرد در
زندگيش به مراتب مشخص تر و محسوس تر تاثير
مي گذاشت.شبها
ديگر تمايلي به حرف زدن با همسرش نداشت و
بيشتر در خودش بود و يا مشغول جستجو در
اينترنت بود.شايد
اين شكاف عميقي كه بين او و همسرش پديد
امده بود و روز به روز هم عميق ترمي شد به
خاطراين بود كه ارمانهاي انها از زمين تا
اسمان با يكديگر فرق داشت،براي عباد
امورعادي و به اصطلاح روزمره ي زندگي بي
اهميت بود و معتقد بود در ان جو خفقان
وتحجري كه حكومت اسلامي براي ملت ايران
ايجاد كرده بود پرداختن به اين اموربه
نوعي خر كردن خود بود.
عباد
فكر مي كرد ساكت نشستن و پرداختن به امور
پست و حقير زندگي در شرايطي كه استبداد
خونخوار ديني هر روز عرصه را بر مردم تنگتر
مي كند خيانت به بشريت است.عباد
همه ي ادمهاي بي خيال را در محكمه ي خودش
گناهكار و خيانتكار مي دانست،گاهي اوقات
هم كه از لاك خودش بيرون مي امد و با سوگند
در باره ي اين مسائل بحث مي كرد چنان با
حرارت از اصول خودش دفاع مي كرد و سوگند
را به باد انتقاد مي گرفت كه در اخر كار
با هم دعوايشان مي شد و از دست هم دلخور
مي شدند و شرايط بدتر مي شد،و البته بيشترش
هم تقصير عباد بود چون در نظرش سوگند هم
جزئي از همان قشر به قول خودش بي خيال و
بي مسئوليت بود.
يك
روز وقتي تازه از سر كار به خانه امده بود
خيلي حالش گرفته بود و انگار كه افسرده
تر از روزهاي ديگر شده بود!همسرش
به محض اينكه حال و روزش را ديد فهميد كه
باز هم خبري شده چون عباد بر خلاف روزهاي
ديگر كه به محض ورود به خانه فوري لباسهايش
را در مي اورد وبي درنگ مي پريد توي حمام
،ان روز با همان لباسهاي بيرونش توي حال
و روي راحتي ولو شده بود و تا چند دقيقه
هيچ حرفي نزد!سوگند
كه تا ان موقع منتظرش بود تا به خانه بيايد
وبه طور جدي در باره ي اوضاع زندگيشان با
او حرف بزند ارام و اهسته جلو رفت:
-
چقدر
دير كردي؟ اتفاقي افتاده؟
-
نه طوري
نشده!
مگر قرار
است اتفاقي افتاده باشد؟
-
نه!
ولي حال
و روزت چيز ديگري را نشان مي دهد!
-
طوري
نيست امروز خيلي خسته شده ام فقط همين.
-
تو كه
هميشه خسته هستي!
-
باز هم
نيش و كنايه!
-
اينها
نيش و كنايه نيست.واقعيت
است!تو
ماههاست كه اينطوري شدي.ديگر
خسته شده ام!راستش
را بگو باز چه اتفاقي افتاده؟نكند باز با
رئيس دانشگاه حرفت شده؟ شايد هم حراست
دانشگاه دوباره حالت را گرفته!
نكند
باز خبري در باره ي اعدام يك زنداني سياسي
شنيده اي؟من نمي دانم مگر ما خودمان زندگي
نداريم!چرا
مدام توي اينترنت دنبال خبرها وبه قول
خودت تحقيق هستي؟ به خدا ديگر جانم به لبم
رسيده!
تا كي
مي خواهي عين ديوانه ها با خودت حرف بزني؟
تا كي از مردم فرار مي كني؟ تو نمي داني
ان مدتي كه زندان بودي به من چه گذشت!به
خدا روزي صد بار ارزوي مرگ مي كردم،نه
خبري !نه
اثري!نمي
تواني تصور كني چقدر اينطرف و انطرف را
گشتيم تا خبري از تو بگيريم،پدرم به هر
كس و ناكس رو انداخت تا خبري از تو
بگيرد.بيچاره
مادرت داشت از غصه دق مي كرد!حتي
نمي دانستيم زنده هستي يا مرده !
افسوس
كه اينها اصلا"
براي تو
اهميتي ندارد،تو فقط به خودت فكر مي كني
و به ان كتابهاي لعنتي!
تنها
چيزي كه برايت مهم است ارمانهايت است!يك
مشت توهم و خيال باطل!چشمت
را باز كن عباد اينجا ايران است،اينجا
اين چرت و پرتها را برنمي تابد.اين
حرفها و شعارها براي ما ساخته نشده !چرا
نمي خواهي اين را بفهمي؟
عباد
همينطور ساكت نشسته بود و به همسرش نگاه
مي كرد.انگار
كه هيچ پاسخي نداشت كه بدهد!
گويي كه
خودش هم به سوگند حق مي داد.فقط
با صدايي خسته و درمانده جواب داد:
-
مي دانم
تو حق داري!
-
اين جواب
من نيست عباد!
من منتظر
نبودم كه تو به من حق بدهي!من
مي خواهم زندگي كنم!چرا
متوجه نيستي؟
-
امروز
توي يكي از سايتهاي خبري خواندم كه دوباره
دور تازه اي از تحريم ها عليه ايران در
راه است!دارند
پيش نويسش را اماده مي كنند!
دولت و
رهبري هم كه كوتاه نمي ايند!
-
از اين
قطعنامه ها زياد نوشته اند!تو
چقدر ساده اي اينها همه بازيهاي پشت پرده
است!اصلا"
چه اهميتي
دارد!
-
اهميتش
اين است كه تاوانش را ملت بايد پس بدهد.ملت
بد بخت و ستمديده اي كه به نان شبشان
محتاجند.ملتي
كه زير بار گراني و تورم در حال خرد شدن
هستند،تازه از همه بدتر اين است كه اقايان
بمب اتم مي خواهند بسازند تا با خيال راحت
هرغلطي كه مي خواهند بكنند و هيچ كشوروسازمان
بين المللي هم نتواند احوالي از انها
بپرسد بعد به دروغ اين را خواسته ي ملت
ايران عنوان مي كنند.من
نمي دانم كي از مردم نظر سنجي كرده اند كه
ما خبردار نشده ايم.اگر
منظورشان از ملت ايران همان چند نفر
خودفروخته اي است كه پشت تلوزيون مي ايند
و شعار مي دهند حق با انهاست.
تازه به
فرض اينكه اينها واقعا"
دنبال
انرژي صلح اميز هسته اي باشند به همان
خدايي كه خودشان مي پرستند تاواني كه ملت
ايران بابت اين مسئله دارد پس مي دهد به
مراتب بزرگتر از منفعت ان است.
چوبش را
مردم ايران مي خورد سودش را روسيه و چين
مي برند!
من نمي
دانم چرا هيچ كس چيزي نمي گويد؟
-
ولي
من فكر مي كنم تو ارق
مليت را از دست داده اي!انقدر
از اين رژيم متنفر شده اي كه جلوي چشمت
كور شده!اين
يك قضيه ي مليست و بايد از ان حمايت كرد.تو
كاملا"
در
اشتباهي عباد!به
نظر من كه بايد حق خودمان را بگيريم.
-
بله تو
راست مي گويي!
فقط
خواهش مي كنم نگو كه اين نظر شخصي خودت
است كه ديگر حالم به هم مي خورد!نتيجه
ي از صبح تا شب تلوزيون اينها را ديدن از
اين بهتر نمي شود!واقعا"
برايت
متاسفم !همه
ي شما را به راحتي به بازي مي گيرند،ديگر
دارد باورم مي شود كه اينها جادوگرند!انگارهمه
ي مردم را تسخير كرده اند.هر
نامربوطي كه مي خواهند به راحتي به خوردتان
مي دهند و شما هم عين عروسك كوكي همان را
تكرار مي كنيد.
-
مشكل تو
اين است كه خودت را عقل كل مي داني،همه ي
حرفهايت تحقيراميز است ، تو فكر مي كني
كه تافته ي جدا بافته اي واز همه چيز سر
در مي اوري!همش
فكر مي كني مردم ديگر يك مشت ادم ساده و
نفهم هستند و فقط تويي كه حقيقت را مي
داني!همين
حرفها را زده اي كه پدرم چشم ديدنت را
ندارد،حتي خانواده ي خودت هم از دستت
كلافه شده اند.ولي
براي اخرين بار مي گويم اگر شرايط همينطور
پيش برود ديگر نمي توانم تحمل كنم.تو
اصلا"
به من
توجهي نداري!احساسات
من برايت اهميتي ندارد!
مگر من
چه چيز بزرگي از تو مي خواهم!فقط
مي خواهم بيشتر به زندگيمان فكر كني!ما
چند سال است كه با هم ازدواج كرده ايم ولي
هر روز از هم دورتر مي شويم.چرا
نمي خواهي بفهمي من هم مثل زنهاي ديگر
دوست دارم مادر بشوم!چرا
انقدراز بچه دار شدن فرار مي كني؟دليلش
چيست؟
-
همه ي
اين حرفها را مي فهمم!
صدها
بار اينها را گفته اي و منهم جوابت را داده
ام.من
زندگيم مثل كلاف سر در گمي شده كه خودم هم
نمي دانم سرش به كجا مي رسد!
خواهش
مي كنم من را درك كن سوگند!الان
موقعيت من مناسب نيست، خودت كه مرا بهتر
مي شناسي!به
همان خدايي كه مي پرستي من هم ادمم.من
هم دوست دارم لذت پدر شدن را حس كنم!چرا
اينطور در باره ي من قضاوت مي كني؟
-پس
مشكلت چيست؟چرا انقدر طفره مي روي؟
-
راستش
را بخواهي تكليفم با خودم هم روشن نيست!نمي
دانم چطور بگويم ولي يك حسي مدام به من مي
گويد اين كار را نكن!اصلا"
بيا در
موردش حرف نزنيم..
-
اه...همش
همين را بلدي بگويي!
مي
دانستم!
هميشه
جواب سربالا مي دهي1
-
اشتباه
نكن!من
جواب سر بالا نمي دهم.فقط
احساس مي كنم وظيفه ي مهمتري دارم!
همش فكر
مي كنم كه اين چيزها كه تو مي گويي نمي
تواند به من ارامش بدهد!ديگر
دارم به اين نتيجه مي رسم كه ارمانهايم
برايم از همه چيز مهمتر است!حتي
اگر به قيمت كشته شدن و زنداني شدن دوباره
تمام شود.
راستش
را بخواهي از خودم مي ترسم!
مي ترسم
بچه برايم تعهد ايجاد كند و از هدفم باز
بمانم!تا
همين جايش هم نبايد اتفاق مي افتاد،راستش
اگر از قبل مي دانستم زندگيم به اينجا
كشيده مي شود هيچ وقت ازدواج نمي كردم،حالا
هم مي ترسم با امدن بچه وضع از اين هم بدتر
بشود!
نمي
خواهم وقتي پير شدم حسرت اينرا بخورم كه
چرا به حرف دلم گوش ندادم .حس
مي كنم ..يعني
ايمان دارم كه زندگي من در مقابل ازادي
هيچ ارزشي ندارد.
-
ازادي...ازادي...من
نمي فهمم اين كلمه ي لعنتي از كجا پيدايش
شد،به خدا اين همه ادم دارند زندگي مي
كنند بدون اينكه حتي اسم ازادي را هم به
زبان بياورند!مرده
شور اين ازادي را ببرند كه زندگي مرا دارد
خراب مي كند!ديگر
از شنيدن اسمش هم چندشم مي شود...
-
بله تو
درست مي گويي ولي اي كاش تو هم مرا مي
فهميدي!
عباد
در تمام مدتي كه حرف مي زد سرش پايين بود،با
تمام وجودش مي دانست كه همسرش حق دارد با
اين وجود نمي توانست به او حالي كند كه
همه ي حرفهايش را درك مي كند.
عباد
اهي از ته دل كشيد و ساكت شد، ترجيح داد
باز هم مثل هميشه همه ي ان مشكلات را درخودش
بريزد و دم نزند!در
اين ميان فقط يك چيز او را كمي ارام مي كرد
و ان اين بود كه عباد به خودش به هدفش و به
ارمانش ايمان داشت.مي
دانست گوهري كه به دنبالش است تاوان سنگيني
دارد،و البته اين را هم مي دانست كه ارزش
ان گوهراز هر رنجي كه ممكن است برايش پيش
بيايد بيشتر است.خلاصه
ان روز بعد ازان همه جروبحثي كه با هم
داشتند به هيچ توافقي نرسيدند و سوگند
بيشتر از پيش از عباد نا اميد شد.البته
حرفهاي ان شب باعث شد سوگند تصميم خودش
را بگيرد واخرين التيماتوم را هم به عباد
بدهد تا شايد در كارهايش تجديد نظر كند
وبه قول خودش بيشتر به زندگيش بچسبد.
مشكلات
زندگي زناشويي از يكطرف و فشارهاي بيرون
از خانه از طرف ديگر روز به روز زندگي عباد
را تحت الشعاع قرار مي داد.با
همه ي اين مشكلات از اينكه نمي توانست در
ان شرايط تاثير گذار باشد بيشتر احساس
پوچي به او دست مي داد.تمام
كاري كه از دستش بر مي امد نوشتن مقاله
هاي انتقاداميز از وضعيت جامعه ان هم در
يك روزنامه ي كم تيراژ بود.روزنامه
ي اصلاحات ،تنها روزنامه اي كه ان زمان
تا حدودي سعي مي كرد اخبار را شفاف تر و
عريان تر در اختيار مردم قرار دهد،البته
ان روزنامه هم جرات چاپ مقاله هاي عباد
را به صورت كامل نداشت و معمولا"
با
مقدار زيادي سانسور و چيدن شاخ و برگها
يشان انها را چاپ مي كرد.به
هر حال همين كه عباد مي توانست افكار و
انديشه هايش را تا حدودي در اختيار مردم
و روشنفكران قرار دهد تا حدودي راضي بود.در
حقيقت چاپ ان مقاله ها در حكم يك سوپاپ
اطمينان بود كه هر لحضه از منفجر شدن عباد
جلوگيري مي كرد.در
ان روزها حزب بازي در ايران تازه رسم شده
بود وسياستمداران به اصطلاح به چپ و راست
وميانه و تندروتقسيم مي شدند،البته به
نظر عباد همه سرشان در يك اخور بود و فقط
اداي حزب را در مي اوردند.عباد
خوب مي دانست همه ي انهايي كه به معناي
واقعي دنبال مخالفت با نظام بودند يا تا
حالا سرشان را زير اب كرده بودند و يا در
زندانهاي مرگبار رژيم در حال جاندادن
بودند،عده اي هم از ايران فرار كرده و در
كشورهايي مثل امريكا و انگليس كه از
نظرازادي بيان شرايط خوبي داشت پناهنده
بودند.
خلاصه
اخوندهاي دجال داخل ايران بد جوربا خيمه
شب بازي و سياه بازي سر ملت را گرم كرده
بودند و ثروتشان را چپاول مي كردند.چيزي
كه بيشتر باعث رنجش عباد مي شد شعارزدگي
و دورويي رژيم بود كه ديگر داشت امان مردم
را مي بريد.عباد
به عنوان يك جامعه شناس و محقق بيشتر سعي
مي كرد علت منفعل شدن مردم را در برابر
اين دروغگوييهاي اشكار حكومت پيدا كند،در
ان بحبوحه ي دروغ و تزويرعباد عضو هيچ
گروه و حزبي نبود فقط به قول خودش دنبال
ازادي بود، شايد اصلا"
ادم
سياسي هم نبود ولي خواسته هايش بوي سياست
مي داد و بدبختانه با اصول و اعتقادات
رهبري و جامعه ي اسلامي مغاير بود و به
همين دليل انگ سياسي داشت!عباد
فقط دوست داشت با صداي بلند حقش را مطالبه
كند،فقط دوست داشت به قول خودش در هواي
ازاد تنفس كند،ازاينكه اصول زندگي را به
او ديكته كنند متنفر بود،دوست داشت هيچ
محدوديتي در بيان عقايدش نداشته باشد،از
تقليد متنفر بود و معتقد بود انساني كه
از نعمت عقل و فطرت پاك برخوردار است نياز
ندارد از كس ديگري تقليد كند.
يك
روز در دانشگاه بعد از اينكه كلاس درس
عباد تمام شد، طبق معمول صبر كرد تا همه
ي دانشجويان از كلاس خارج شوند و خودش هم
وسايلش را برداشت وخواست از كلاس خارج
شود كه چند تا از دانشجويان وارد كلاس
شدند و از عباد خواستند چند دقيقه ديگر
در كلاس بماند و انها را راهنمايي كند!
عباد
يكي ازانها را مي شناخت ومي دانست كه
دانشجوي خودش است ولي چهره ي بقيه برايش
نااشنا بود.او
از ان دسته از دانشجوهايي بود كه توي كلاس
به اصطلاح تابلو بود!هميشه
در بحثهاي كلاس شركت فعال داشت و نظراتش
براي عباد جالب بود،يكباردر كلاس مقاله
اي درباره ي حقوق بشر ارائه كرده بود وسر
اين موضوع با يكي از به اصطلاح بچه بسيجي
هاي كلاس كلي بحث و گفتگو كردند و در نهايت
با قدرت استدلال قوي و بحث منطقي توانست
دهان او را ببندد و عباد هم كه نقش هدايت
كننده ي بحث را بر عهده داشت كلي از اين
قضيه خوشش امد و به همين دليل او را كاملا"
مي شناخت.
عباد
هميشه با دانشجويان خيلي محترمانه برخورد
مي كرد و به سوالات انها به دقت گوش مي داد
و در صورت نيازانها را راهنمايي مي كرد
ولي انروز رئيس دانشگاه ازهمه ي اساتيد
خواسته بود بعد از كلاس در اتاق اساتيد
جمع شوند تا در مورد موضوع مهمي با هم جلسه
اي داشته باشند.به
همين دليل عباد در حاليكه به ساعتش نگاه
مي كرد به انها گفت:
-
بچه ها
متاسفم الان زياد وقت ندارم و بايد سريعتر
بروم!
بچه
ها زياد اسرار كردند وقول دادند كه چند
دقيقه اي بيشتر مزاحم وقت استاد نشوند.عباد
كه اسرار دانشجوها را ديد بالاخره قبول
كرد كه چند دقيقه اي به حرفهاي انها گوش
دهد.سپس
همان دانشجويي كه عباد او را مي شناخت
شروع به حرف زدن كرد:
-
استاد
لطفا"
اگر
امكان دارد درب كلاس را ببنديم كه كسي
مزاحم ما نشود بعد من همه ي ماجرا را توضيح
مي دهم؟
-
يعني
موضوع تا اين اندازه محرمانه است؟ خوب
اشكالي ندارد فقط لطفا"
كمي عجله
كنيد اقاي اسدي!
يكي
از دانشجويان به سرعت در كلاس را بست در
اين حين عباد هم روي صندلي خودش نشست و
بقيه هم صندليهاي ديگر را نزديكتر اوردند
و اطراف اوحلقه زدند.
-
خوب من
سراپا گوشم!
-
راستش
را بخواهيد استاد ما چهار نفر با هم دوست
هستيم ،البته درست است كه رشته هايمان با
هم فرق مي كند ولي مدت زياديست كه همديگر
را مي شناسيم و به هم اعتماد داريم.
-
خوب اين
خيلي خوب است!
-
بله
همانطور كه گفتم ما مدتهاست كه همديگر را
مي شناسيم و تقريبا"
با خط
فكري همديگر اشنايي داريم به همين دليل
تصميم گرفتيم با هم يك گروه تشكيل دهيم و
يك سري فعاليتها را شروع كنيم!
-
منظورتان
چه نوع فعاليتهايست؟
-
خوب ما
همگي از وضعيت موجود كشورناراضي هستيم و
معتقديم كه بايد تغييرات عمده اي در كشور
ايجاد شود.همه
ي ما تقريبا"
به اين
نتيجه رسيده ايم كه سياست فعلي دولت و
نظام غلط است وبه همين دليل بايد كاري
كرد.
-
خوب از
من چه كاري ساخته است؟
-
استاد
همانطور كه مي دانيد من دانشجوي خودتان
هستم ودر واقع اين پيشنهاد من بود كه نزد
شما بياييم تا مارا راهنمايي كنيد!به
هر حال ما حس كرديم كه يك نفر ادم با تجربه
و روشنفكر بايد به ما خط بدهد و به همين
دليل من شما را به بچه ها پيشنهاد كردم و
همگي با هم موافقت كرديم تا با شما صحبت
كنيم.
عباد
كه از همان ابتدا و به محض دهن باز كردن
اسدي همه چيز دستگيرش شده بود همانطور
خشكش زده بود وبه انها خيره شده بود.اصلا"
انتظار
ان را نداشت، قيافه اش نشان مي داد كه كمي
ترسيده بود و پيش خودش فكرمي كرد نكند
برايش نقشه كشيده اند و مي خواهند او را
امتحان كنند؟ براي يك لحضه ياد زندان و
شكنجه هايش افتاد،در حاليكه اسدي داشت
همانطور حرف مي زد عرق سرد روي پيشاني
عباد نشسته بود و قلبش شروع به تند زدن
كرد.واقعا"
و در ان
لحضه نمي دانست چه بگويد!از
يكطرف خوشحال بود كه بچه ها انقدر شجاع و
با احساس مسئوليت شده اند واز طرف ديگر
از انها مطمئن نبود و نمي توانست به انها
اطمينان كند.با
خودش فكر كرد نبايد چيزي بگويد و زود خودش
را ببازد حد اقل بايد بيشتر در اين باره
فكر كند و قضيه را بسنجد!عباد
همانطور با خودش نقشه مي كشيد كه چه جوابي
به انها بدهد كه نه بكلي نا اميدشان بكندو
نه زيادي اميدوارشان كند وهم اينكه شرط
احتياط را به جا اورده باشد!در
اين حين با صداي اسدي به خودش امد!
-
خوب
استاد نظر شما چيست؟
-
نظر من؟
-
بله
استاد نظرتان راجع به حرفهاي من چيست؟قبول
مي كنيد؟
-
به نظر
من شما به جاي اين كارها بهتر است به
درسهايتان برسيد!
اصلا"
خودش هم
نفهميد اين جواب از كجايش بيرون امد
همينطور في البداهه چيزي گفت كه مثلا"
بي
تفاوتيش را نشان دهد!
اسدي
كه عباد را مي شناخت دوباره شروع كرد:؛
-
ولي
استاد شما خودتان مي گفتيد ما بايد نسبت
به كشور و مملكتمان احساس مسئوليت
كنيم،اصلا"
اين
حرفهاي شما بود كه بيشتر از همه چيز روي
من اثر گذاشت تا وارد اين كار بشوم!
-
خوب الان
شرايط فرق كرده و اوضاع كشور رو به بهبوديست،
به نظرم اولين وظيفه ي هر ايراني كسب علم
است! من
هم در گذشته اشتباه مي كردم و زياد فكرم
درگير اين مسائل بود ولي حالا فهميده ام
كه زيادي بدبين بوده ام و اي كاش اصلا"
وارد
اين موضوعات نمي شدم!
-
ولي
استاد؟
-ولي
ندارد!.خوب
حالا ديگر بهتر است بروم چون دارد ديرم
مي شود!شما
هم بهتر است برويد و به درستان برسيد و
فكر اين چيزها را هم از سرتان به در كنيد
-
استاد
لطفا"
به ما
اعتماد كنيد!
بچه
ها واقعا"
متاسفم
ولي خيلي ديرم شده و بايد بروم!
عباد
بدون اينكه اجازه ي حرف زدن به دانشجوها
بدهد فوري از جايش بلند شد وبا سرعت كلاس
را ترك كرد.دانشجوها
همينطور ماتشان برده بود و مخصوصا"
اسدي
اصلا"
سر در
نمي اورد چرا استاد اينطوري رفتار كرد!به
هر حال او چند ترم شاگرد عباد بود مخصوصا"
در ان
روزهايي كه عباد هنوز دستگير نشده بود و
بي پروا در كلاس از همه چيزو همه كس انتقاد
مي كرد.او
واقعا"
شيفته
ي عباد شده بود و هميشه در ذهنش عباد نمونه
ي يك انسان ازاده بود،بچه هاي ديگر كه
عباد را نمي شناختند فكر مي كردند اسدي
اشتباه كرده و به همين دليل خيلي از دستش
دلخور شده بودند و شروع كردند به گله و
شكايت از او!
-
بابا ما
رو سر كار گذاشتي؟اين يارو كه اينكاره
نبود؟
-
حالا
نره لومون بده خوبه؟
-
ما رو
باش كه عقلمونو داديم دست كي!
تو مطمئني
كه اين ادم خودش اطلاعاتي نيست؟
-
اره منم
فكر كنم اطلاعاتيه ؟حرفاش كه حالمو به هم
زد مخصوصا"
انجاش
كه گفت"
الان
مهمترين وظيفه ي ما كسب علم است."
اسدي
كه به تعبير بچه ها حسابي خيط كاشته بود
اصلا"
باورش
نمي شد عباد ان جوابها را به انها بدهد!واقعا"
انتظارش
را نداشت!بعد
از ان همه تعريف كه پيش بچه ها از استادش
كرده بود حالا واقعا"
احساس
شرم مي كرد،شايد در بين انها فقط او بود
كه واقعا"
از رفتار
عباد سر خورده شده بود!
عباد
خودش هم نمي دانست چه مي كند فقط سعي كرد
به سرعت از انجا دور شود، با سرعت و دو تا
يكي پله ها را طي كرد و به سمت طبقه ي بالا
جاييكه اتاق اساتيد قرار داشت رفت.وقتي
وارد اتاق شد همه ي اساتيد نشسته بودند و
اقاي رئيس هم جلوي همه ايستاده بود و داشت
نطق مي كرد.عباد
به محض ورود به اتاق به ساعتش نگاهي انداخت
و متوجه شد كه دير كرده است و جلسه مدتي
است كه شروع شده!پس
از اينكه از همه عذرخواهي كرد ارام و با
احتياط روي صندلي در گوشه ي اتاق نشست
ومثل بقيه به اقاي رئيس نگاه كرد.رئيس
هم نگاهي سرزنش اميز به عباد كردو پس از
لحضه اي مكث دوباره حرفهايش را شروع كرد:
-
بله
داشتم مي گفتم به هر حال ما هم بايد حمايت
خودمان را از اين مسئله اعلام كنيم ،به
هر حال همه ي مردم چشمشان به تحصيلكرده
ها و دانشگاهي هاست.
ما
نبايد نسبت به اين مسئله بي تفاوت باشيم
مخصوصا"
كه
مقام معظم رهبري هم روي اين مسئله تاكيد
كرده اند.از
ديروز همه ي دانشگاهها بيانيه داده اند
ولي هنوز خبري از دانشگاه تهران نشده،شما
اقايان بايد بدانيد كه رهبري عنايت ويژه
اي به اين دانشگاه دارند و اين وظيفه ي ما
را در قبال نظام سخت تر مي كند.به
هر حال چون از وضعيت شما باخبرم و مي دانم
كه چقدر مشغله داريد و سرتان شلوغ است اين
مهم را به اقاي عزتي رئيس حراست دانشگاه
سپردم و ايشان هم متني را اماده كرده اند
و فقط كافيست شما انرا امضاء نماييد.
عباد
كه هنوز نفهميده بود قضيه از چه قرار است
پس از اينكه دير امدنش كمرنگتر شد سرش را
ارام به سمت استاد پنام كه كنارش نشسته
بود برد ودر گوشي پرسيد :
-
قضيه از
چه قرار است استاد؟
-
چيز مهمي
نيست در مورد جنايت اسرائيليهاست ؟
-
مگر باز
خبري شده؟
-
چطور
نمي دانيد ديروز باز هم در نوار غزه درگيري
شده و چند نفر از گروه حزب الله كشته شده
اند!
عباد
تازه فهميد داستان از چه قرار است!ايندفعه
سرش را نزديكتر برد به طوري كه لبهايش
نزديك بود به گوش استاد پنام بخورد.
مگر
اين حمله ي اسرائيليها در جواب حمله ي
انتحاري يكي از اعضاي حزب الله به يك
اتوبوس غير نظامي نبوده!
-
خوب بله!
-
حالا ما
بايد چكار كنيم؟
-
هيچي
بايد لباس رزم بپوشيم برويم لبنان!اين
چه سوالي است كه مي پرسيد استاد؟خوب معلوم
است ديگر مثل هميشه بايد فقط محكوم كنيم!
-
پس حمله
ي لبنانيها چه مي شود؟
استاد
پنام با خنده ي ريزي جواب داد"
خوب حمله
ي انها را هم غربيها محكوم مي كنند!"
عباد هم
دستش را جلوي دهنش گرفت تا كسي متوجه
خنديدنش نشود.در
اين حين اقاي رئيس هم كه متوجه پچ پچ انها
شده بود در حاليكه هنوز داشت نطق مي كرد
صرفه ي بلندي به نشانه ي اعتراض كرد و به
انها چش غره رفت!واينطور
ادامه داد:
-
همانطور
كه گفتم معظم اله ازما قشر دانشگاهي انتظار
دارند و ما الحق هم كه قدر اين عنايت ايشان
را بايد بدانيم.مورد
بسيار مهم ديگري كه همگي ما واجب است در
ان مشاركت كنيم بحث كمك مالي به مبارزان
لبناني و فلسطيني است، از وزارت علوم به
كليه ي دانشگاهها و از جمله اين دانشگاه
اعلام شده است كه كمكهاي نقدي خودمان را
جمع اوري كنيم تا انشاءالله براي كمك به
مبارزان حزب الله در نوار غزه صرف شود.البته
اعلام شده است كه اين كمكها داوطلبانه
باشد ولي بنده خودم به شخصه ازهمه ي شما
انتظار دارم كه در اين امر خير و الهي شركت
كنيد،به هر حال سهم اين دانشگاه بايد قابل
توجه باشد.مطمئن
باشيد اين كمك شما حتما"
ديده مي
شود و در نحوه ي ارزيابي و ارتقاء شما
تاثير مستقيم خواهد داشت.الان
اقاي اميري فرمهايي را بين شما پخش مي
كنند و هر كس مبلغ اهدايي خودش را در قسمت
مربوطه مشخص نمايد تا از فيش حقوقي اين
ماهش كسر شود.خداوند
به همه ي مسلمين مخصوصا"
مبارزان
در راه حق اجر خير دهد انشاءالله!
البته
نكته ي ديگر اينكه به دستور شخص مقام معظم
رهبري و از طريق نهاد ايشان اين مورد به
همه ي وزارت خانه هاي ديگر وهمچنين ارگانها
و سازمانهاي نيمه خصوصي و غيره نيز ابلاغ
گرديده و دركل كشوراين مهم به ياري خداوند
در حال اجراست.
براي
عباد اين ديگر غير قابل تحمل بود.نمي
توانست همانطور بنشيند و حرف نزند!بلاخره
بايد حرفش را مي زد وگرنه تا چند روزديگر
بايد خودخوري مي كرد !از
نظر عباد كمك كردن به كشوري ديگر انهم فقط
به خاطر دلايل سياسي واقعا"مسخره
بود،مخصوصا"
كه عباد
فقر و بدبختي را در مملكت خودش لمس مي كرد
و مي دانست در شرايطي كه خيلي ها از سر بد
بختي زندگيشان دارد از هم مي پاشد و به
نان شبشان محتاجند اين سياست حكومت كه
دارد براي لبنان دلسوزي مي كند واقعا"
احمقانه
است !به
همين دليل دستش را بلند كرد و با صداي بلند
شروع به اعتراض كرد:
-
ببخشيد
اقاي رئيس ما خودمان هزاران مشكل ريزو
درشت در مملكتمان داريم،چه دليلي دارد
كه به كشور ديگري كمك كنيم؟ چرا يك چنين
مسئله اي بايد مهمترين موضوع زندگي ما
ايراني ها بشود؟مگر وضع زندگي خودمان را
نمي بينيد؟ مگر نشنيده ايد كه مي گويند
چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است؟
اقاي
رئيس با ان مقدمه چيني اساسي كه كرده بود
وان خطابه ي قرايي كه در حمايت از اين
تصميم ايراد فرموده بودند اصلا"
انتظارش
را نداشت كه كسي جرات كند و ساز مخالف بزند
از اين رو گويي كه از سوالات عباد حسابي
جا خورده بود پس از لحضه اي درنگ با عصبانيت
تمام جواب داد:
-
مثل
اينكه به عرايض بنده توجه نكرديد؟ بنده
گفتم اين ابلاغيه از طرف نهاد مقام معظم
رهبري امده واين خواسته ي معظم اله است.
-
بله
اتفاقا"
كاملا"
متوجه
هستم كه رهبري خودشان دستور داده اند ولي
مي خواهم بدانم مگرايشان در اين مملكت
زندگي نمي كنند؟مگرمشكلات مردم را به قول
خودشان با گوشت و خونشان درك نمي كنند پس
چرا در وقايع داخلي و حوادث ملي اينقدر
حساسيت نشان نمي دهند و اينطور وارد صحنه
نمي شوند؟چرا ايشان با توجه به اين شرايط
و تحريمها و فقر و نداري مردم ايران يك
چنين انتظاري از ما دارند؟به نظر من اين
فرمان ايشان فقط دلايل سياسي دارد و هيچ
بهانه ي ديگري هم در كار نيست!
اگر بحث
نوع دوستي و اخلاقيات باشد خود ايران به
اندازه ي كافي چاله چوله دارد كه با پر
كردنش همه ي ما به بهشت برويم!
عباد
كه حرفش تمام شد سكوت همه ي فضا را پر
كرد.همه
ي اساتيد همانطوربا فرمهاي مخصوص كمك
رساني در دستهايشان خشكشان زده بود و به
عباد نگاه مي كردند،البته نه به دليل
اينكه اين مسائل برايشان تازگي داشت و يا
تا به حال به ان فكر نكرده بودند،انها از
اين حيرت كرده بودند كه يك نفرو انهم يكي
از اساتيد دانشگاه تهران دارد از رهبر
انقلاب انتقاد مي كند!بيشتر
انها حتي در مخيليشان هم يك چنين چيزي نمي
گنجيد!
اصلا"
مگر مي
شود كسي درباره ي اقا اينطور گستاخانه
حرف بزند؟كسي كه حتي بعد از شنيدن اسمش
خيلي ها صلوات مي فرستادند!كسي
كه جانشين خدا روي زمين بود!كسي
كه به قول خودشان نايب برحق امام زمان
بود!انقدر
حرفهاي عباد سخت و الحادگونه بود كه شايد
در ان لحضه ي مملو از حيرت و تعجب همه ي
حاضران منتظر بودند اسمان دهن باز كند و
عباد را در خود فرو ببرد و يا جرقه اي بر
زمين فرود بيايد و همه چيز را نابود كند!
رئيس
دانشگاه كه خودش يكي از هزاران جيره
خوروبادمجان دورقاب چينهاي اطراف رهبر
بود چنان يكه خورده بود كه اصلا"
حرفش
نمي امد!فقط
چشمهايش داشت از حدقه در مي امد و در حاليكه
رگهاي گردنش از شدت خشم بيرون زده بودبا
صداي گرفته و بريده بريده گفت:
-
مواظب
حرف زدنتان باشيد اقاي صالحي !مثل
اينكه نمي فهميد چه مي گوييد ودر باره ي
چه كسي حرف مي زنيد؟ اصلا"
فرمايشات
ايشان به كنار شما خودتان مگر مسلمان
نيستيد و نمي دانيد كه ما امت مسلمان همه
بايد به يكديگر كمك كنيم؟ فلسطين و لبنان
و ايران ندارد و همه يكي هستيم و بر عليه
يك دشمن مي جنگيم.ما
همه در برابر يكديگر وظيفه داريم .اين
را خداوند در قران فرموده نكند اين را هم
مي خواهيد زير سوال ببريد؟
-
بله شما
درست مي گوييد ولي مگر زنها و دخترهاييكه
ازسر بدبختي و نداري خود فروشي مي كنند
را نمي بينيد؟ مگرانها مسلمان نيستند؟
مگر وضعيت افتضاح مدارس و دانشگاهها و
خوابگاههاي دانشجويي را درك نمي كنيد ؟
مگر ان مردمي كه توي پايين شهر زندگي مي
كنند و به نان شبشان محتاج هستند مسلمان
نيستند؟مگر جوانهاييكه از بيكاري رو به
دزدي و فساد مي اورند مسلمان نيستند؟مگر
ان دانش اموزان ابتدايي شهرك لاله كه ماه
پيش كلاس درسشان اتش گرفت مسلمان
نبودند؟اصلا"
برايتان
مهم بود؟اصلا"
خبرش به
گوشتان رسيد؟ هيچ فهميديد علت اتش سوزي
چه بود؟ اجازه بدهيد من به شما بگويم!علت
اتش سوزي استفاده از بخاري نفتي قديمي و
از رده خارج تشخيص داده شد!شايد
استفاده از بخاري نفتي به جاي بخاري گازي
انهم در اين دور و زمانه و در مملكتي كه
از نظر ذخاير گازي رتبه ي دوم دنيا را دارد
از نظر شما مهم نباشد ولي از نظر من يك
تراژديست!
هنوز
صورتهايشان جلوي چشمانم است!هنوز
بدنهاي سوخته ي ان بچه ها كه مثل شمع اب
شده بودند از خاطرم نرفته!
سي نفر
دانش اموز ان كلاس تا اخر عمر از نعمت سالم
زندگي كردن محروم شدند و صداي هيچ كس در
نيامد،چهره هايشان از شدت سوختگي ديگر
قابل تشخيص نيست ولي نمي دانم چرا مقام
عضمي ولايت براي كمك رساني به ان گلهاي
پرپر شده كاري نكردند؟نمي دانم رئيس جمهور
مردميمان در ان موقع كجا بودند و در كدام
كشور اسلامي به ضيافت شام دعوت شده بودند!
من از
ماه پيش كه براي بازديد به انجا رفته بودم
تا امروز يك ساعت هم از فكر انها غافل نشده
ام،انگار بندگان خداهيچ وقت صورت نداشته
اند! به
خدا فقط سوراخ بينيشان روي صورتهايشان
قابل تشخيص است ،البته دكترها گفته اند
با جراحي پلاستيك پيش رفته صورت و بدنهايشان
قابل ترميم است،از دوهفته ي پيش كه خودم
پيگير اين قضيه بودم تا حالا هنوز هيچ
نهاد و سازماني يك ريال هم به انها كمك
نكرده !
واقعا"
وقتي
اسم مسلماني مي ايد حالم از خودم به هم مي
خورد!
اي كاش
هرگز مسلمان به دنيا نمي امدم!اي
كاش...
صحبتهاي
عباد كه به اينجا رسيد اشك در چشمانش حلقه
زده بود و نمي توانست خودش را كنترل كند.هيچ
كس چيزي نمي گفت و همه سرهايشان را پايين
انداخته بودند ، انگار سالهابود كه از
مرگشان مي گذشت!
حتي صداي
نفس كشيدنشان هم نمي امد،گويي كه در ان
لحضه از انسان بودنشان پشيمان شده اند!همه
حتي رئيس دانشگاه هم كه جز فرمان رهبري
هيچ حقيقت ديگري را نمي شناخت تحت تاثير
حرفهاي شكننده و انساني عباد قرار گرفته
بودند.عباد
لحضه اي ديگر سكوت كرد و در حاليكه به حضار
نگاه مي كرد ادامه داد
-
خودتان
قضاوت كنيد كدام يك برايتان مهم است!كمك
كردن به مردم ايران به خاطر دلايل اخلاقي
و انساني و يا كمك به غزه به خاطردلايل
سياسي و هم پيمان تراشي؟
عباد
در حاليكه صندليش را كنار كشيد به همه ي
اساتيد نگاهي از سر شماتت انداخت و از
انجا خارج شد.صداي
پاهاي عباد مثل طبل در اتاق پيچيد و در
سكوت انجا پخش شد،صداها انچنان طنيني
داشت كه در اثر ان فرمهاي مخصوص كمك به
مبارزان حزب الله از دستهاي حاضران رها
شد و زير صندليها افتاد…
عباد
پس از اينكه از دانشگاه خارج شد بر خلاف
هميشه تاكسي نگرفت وقدم زنان و ارام به
سمت خانه اش حركت كرد،پياده روي خيابان
انقلاب مثل هميشه شلوغ بود و مردم و بخصوص
دانشجوها مثل موروملخ در ان مشغول راه مي
رفتن بودند.عباد
در حاليكه در پياده رو قدم مي زد فكرش هنوز
درگيرجلسه دانشگاه بود و نمي توانست ذهنش
را ازاد كند،گاهي اوقات انقدر غرق در
افكارش مي شد كه حتي متوجه اين نبود كه از
مسير حركتش منحرف شده و تنها زماني كه با
تنه ي عابراني كه از روبه رو مي امدند بر
خورد مي كرد تازه به خودش مي امد و دوباره
به مسير خودش بر مي گشت،هوا تازه داشت
تاريك مي شد و مغازه ها و فروشگاههاي بزرگ
يكي پس از ديگري چراغهايشان را روشن مي
كردند و با لامپها ونور پردازيهاي عجيب
و غريبشان عابران را حيرت زده مي كردند،جريان
هواي خنك و پاييزي كه صورت عباد را نوازش
مي كرد همزمان با لرزي كه بر اندام او مي
انداخت حس خوبي به عباد مي داد و او را
بيشتر در عالم رويا فرو مي برد،همانطوروبا
حالتي لخت و اويزان قدم مي زد و در همان
حال اطرافش را نگاه مي كرد،انگار كه كاملا"
گيج
و بي هدف راه مي رفت،درست مثل اين بود كه
يك شيشه مشروب را تا ته سر كشيده وكاملا"
مست
شده!به
هيچ وجه حالش عادي نبود و همينطور تلو تلو
خوران راه مي رفت.براي
لحضه اي صداي فرياد بلندي كه ازجلوي يكي
از پاساژها مي امد او را به خودش اورد،صداي
فرياد جواني بود كه مردم را به طبقه ي
پايين پاساژ دعوت مي كرد تا از فروشگاه
كتابي كه در طبقه ي پايين بودو از بيرون
نمي شد تبليغاتش را ديد ديدن كنند.عباد
لحضه اي ايستاد وبه داخل پاساژنگاهي
انداخت، پاساژ پر از كتابفروشي بود،
كتابها همينطوربه رديف وكنار هم چيده شده
بود و در قسمتهايي هم روي هم انباشته شده
بودند،صدا دوباره تكرار شد:
-
اقايان
و خانمها انواع كتابهاي درسي و غير
درسي،كتابهاي ناياب و دست دوم، كتابهاي
انتيك و با ارزش در طبقه ي پايين پاساژموجود
مي باشد.لطفا"
از طبقه
ي پايين پاساژ ديدن كنيد!خانمها
و اقايان....
عباد
همينطور به جوان خيره شد،با خودش فكر كرد"
با اينكه
اين جوان صداي نخراشيده اي دارد و با ان
سيگار توي دستش و سرو وضع ژوليده اي كه
دارد ، كاملا"
زار مي
زند كه همه ي پولي را كه بابت اين عربده
زدنهايش به دست مي اورد احتمالا"
خرج عملش
خواهد كرد ولي باز هم با همه ي اين حرفها
همين جوان دلش بيشتر ازرهبرو رئيس جمهورو
وزير علوم و وزير اموزش و پرورش و وزير
ارشاد و كوفت و زهر مار به حال فرهنگ و
دانش اين مملكت مي سوزد.اي
كاش همه ي انها به اندازه ي اين جوان به
درد اين مملكت مي خوردند، اي كاش همه يشان
به اندازه ي سرسوزني هم ازغيرت همين ادم
در وجودشان پيدا مي شد تا به جاي دزدي و
گدايي براي فرهنگ و انسانيت اين مملكت
تلاش مي كردند.
واقعا"
به حال
و روز خودمان بايد گريه كنيم،صدها سال
ديگرهم گندي را كه اينها دارند به اين
مملكت مي زنند نمي شود شست،خودمان كه هيچ
حتي نسلهاي بعدي هم بايد در اتش خيانت و
دريوزگي اين ادمهاي متظاهر و مذهبي نما
بسوزند و تاوان تحجر انها را پس بدهند.واقعا"
واي به
ما كه با سكوتمان به انسانيت و ازادي خيانت
مي كنيم، تف به غيرت و شرف ما كه در برابر
وطن فروشي و استبداد اينها مثل يك مرداب
متعفن در حال گنديدنيم ،بدا به حال ما كه
اين بيگانگان و انسانهاي تردشده تاريخ
را راهبر و پيشواي خودمان قرار داده
ايم..."
-
اقا چه
كتابي مي خواهيد؟
عباد
نگاهي به جوان انداخت ، سرش را با حالتي
كه حاكي از شرمساري عميق از خويش بود پايين
انداخت و به راهش ادامه داد...
كم
كم خيابانها داشت از جمعيت خالي مي شد،مغازه
ها و فروشگاهها در حال تعطيل شدن بودند
ولي عباد همچنان راه مي رفت وبا خودش فكر
مي كرد،همينطور قدم زنان خيابانهاي اصلي
و فرعي را پشت سر مي گذاشت و طوري در افكارش
غرق شده بود كه اصلا"
متوجه
اين نشده بود كه ساعتهاست دارد راه مي
رود،شايد در طول راه يكبار هم به ساعتش
نگاه نكرده بود!
عباد
هميشه همينطور بود!
وقتي
فكرش درگير مسئله اي مي شد فقط دوست داشت
راه برود و با خودش فكر كند.شايد
اينطوري ارامتر مي شد!ان
شب هم يكي از همان زمانها بود و عباد با
وجود خستگي زياد ارزو مي كرد اي كاش هرگز
به خانه اش نرسد!
عباد
بيشتر افكارش حول و حوش مبارزه با حكوكت
فاسد ديني مي گشت، دنبال راهي بود كه
بتواند جلوي حكومت بايستد و حرفش را
بزند،شايد در ان چند ساعتي كه پياده راه
مي رفت هزاران فكر به ذهنش رسيد ولي هيچكدام
به نظرش مناسب نيامد.مهم
اين بود كه چقدر مي توانست موثر باشد.
عباد
ذاتا"
ادم
عجولي بود و به قول معروف شش ماهه به دنيا
امده بود!
اصلا"
با
اصلاحات كوچك و تغييرات ريز راضي نمي
شد!اصلاحاتي
كه به قول خودش دو قدم رو به جلو بر مي داشت
وده قدم رو به عقب نمي توانست در ان اوضاع
چاره ساز باشد،عباد معتقد بود كشور به يك
جهش نياز دارد نه يك قدم!به
خاطر همين موضوع زياد با به اصطلاح اصلاح
طلبان ميانه ي خوبي نداشت هر چند كه به
نظرش ازدر جا ماندن و هيچ كاري نكردن بهتر
بود.
عباد از
دوران جواني همبيشه ارزويش اين بود كه
كاري بزرگ
انجام دهد!
كاري كه
مثل توپ صدا كند،اصلا"
با همين
نگرش متحول شد ورشد كرد.يك
چنين انساني چطور مي توانست در مقابل ظلم
و جورهمانطور ساكت بنشيند ودم نزند؟خلاصه
انشب عباد دير وقت به خانه اش رسيد، انقدر
دير وقت بود كه همسرش خوابيده بود.عباد
هم ارام روي تخت كنار او دراز كشيد واز
خستگي حتي نفهميد كي خوابش برد.
مدتي
از ماجراي ان روز گذشت و عباد ديگر به اين
نتيجه رسيده بود كه نمي توانست همانطور
ساكت و بي تفاوت بنشيند!
تصميم
خودش را گرفته بود وعلارغم اينكه كمابيش
از طرف نيروهاي اطلاعاتي تحت نظر بود
دنبال فرصتي مي گشت تا فعاليتهايش را
دوباره شروع كند!يك
روز پس از پايان درس عباد از اسدي -
همان
دانشجويي كه چند وقت پيش به همراه چند تا
از دانشجويان ديگر پيشش امده بودند واز
اودرخواست راهنمايي كرده بودند – خواست
كه چند دقيقه صبر كند تا پس از اينكه دانشجو
ها كلاس را ترك كردند با اودر باره ي موضوع
مهمي حرف بزند.اسدي
كه ازبرخورد انروز استاد ورفتار سرد و
تصنعي او كلي دلخور شده بود كنجكاو بود
كه ببيند استاد با او چكار دارد!
خلاصه
بعد از اينكه كلاس به كلي خالي شدعباد از
اسدي كه ته كلاس و روي صندلي نشسته بود
خواست كه نزديكتر بيايد:
-
چرا
انقدر دورنشسته اي!
بيا جلو
و روي اين صندلي كنار من بشين!
-
چشم
استاد
اسدي
ارام و موءدبانه جلو رفت و كنار استاد
نشست!
-
خوب چه
خبر؟ اوضاع چطور است؟
-
ممنون
استاد همه چيزخوب است.
-
از
دوستانت چه خبر؟
-
منظورتان
كدام دوستها است استاد؟
-
همانهايكه
چند روز پيش با هم پيش من امديد و با من
حرف زديد!
-
اها...!
انها هم
خوبند،سلام مي رسانند!
-
مثل
اينكه خيلي با هم صميمي بوديد نه؟
-
بله ما
از ترم اول با هم دوست هستيم!چطور
مگر؟
-
چيز مهمي
نيست فقط مي خواهم بدانم كارتان به كجا
رسيد؟
-
كدام
كار استاد؟
-
خواهش
مي كنم خودت را به كوچه علي چپ نزن اسدي!
خودت
خوب مي داني منظور من چيست.
البته
مي دانم كه از من دلخوري ولي من انروز
واقعا مجبور شدم انطور رفتار كنم.
حالا هم
بابت انروز از تو معذرت مي خواهم!
-
خواهش
مي كنم استاد،ولي بحث اين حرفها نيست!
ما همان
روزبه نصيحتهاي شما گوش كرديم و نظرمان
عوض شد و فهميديم كه داريم اشتباه مي كنيم!
-
ولي با
شناختي كه از تو دارم مطمئنم كه داري به
من دروغ مي گويي؟
-
نه استاد
شما اشتباه مي كنيد، حالا هم با اجازه ي
شما بايد بروم خانه خيلي ديرم شده!
عباد
كه اصلا"
انتظار
ان حرفها را از دانشجويش نداشت و از طرف
ديگر با شناختي كه از اسدي داشت كاملا"
مي دانست
كه او دارد در تلافي رفتار چند روز پيشش
اين حرفها را مي زند عصباني شد.اسدي
ارام از جايش بلند شد ، از عباد خداحافظي
كرد وبه طرف در كلاس حركت كرد.عباد
همانطور سر جايش نشسته بود و از عصبانيت
داشت خونش به جوش مي امد!براي
يك لحضه خواست دنبال او بدود و به زوراو
را سر جايش بنشاند ولي خودش را كنترل
كرد.با
خودش فكر كرد"
اين پسر
عجب بچه ي سرتقي است؟"
اسدي
دستگيره ي در را گرفت و خواست در كلاس را
باز كند كه ناگهان بافرياد عباد سر جايش
خشكش زد!
-
برگرد
و بشين سر جايت!
-
اسدي در
حاليكه هنوز دستش به دستگيره ي در بود
لحضه اي سر جايش مكث كرد ولي توجهي نكرد
ودستگيره درب را چرخاند و سعي كرد در كلاس
را باز كند!
-"
به تو
مي گويم برگرد سر جايت!"
اين بار
عباد با صداي بلندتري سر اسدي داد زد،صداي
عباد چنان درفضاي كلاس پيچيد كه اسدي بي
اختيار دستگيره ي درب را رها كرد و مثل يك
ادم اهني بي اختيار سر جايش برگشت و ارام
و بي صدا روي صندلي جلوي عباد نشست.
-
مثل
اينكه نمي داني ما در چه موقعيتي هستيم!
الان
وقت لج بازي و تلافي كردن نيست بچه!
اسدي
سرش را بلند كرد و در حاليكه با تعجب به
استادش نگاه مي كرد متوجه شد كه اين ادم
با ان ادم چند روز پيش كاملا"
فرق مي
كند!در
ان لحضه برق قريبي در نگاه عباد احساس
كرد،با كمال تعجب ديد كه صورتش از شدت
عصبانيت سرخ شده و خطوط بيشماري كه حاكي
از درد و رنجهاي فراوان بود روي صورتش نقش
بسته بود.
-
مرا
ببخشيد اقاي صالحي ولي ان روز اصلا"
انتظار
نداشتم با من انطور رفتار كنيد!من
پيش همه ي دوستانم ضايع شدم!رفتار
شما مثل اب سردي بود كه روي اتش احساسات
من ريخته شد، راستش را بخواهيد ما از شما
انتظار نداشتيم با ما مثل يك بچه رفتار
كنيد!
-
من باز
هم از تو و دوستانت معذرت مي خواهم، حاضرم
از تك تك شما عذر خواهي كنم !
ولي تو
هم لطفا"
شرايط
مرا درك كن!
البته
تو حق داري چون چيزي از زندگي من نمي
داني!فقط
همين را بگويم كه من ادم ترسويي نيستم!
مطمئن
باش براي رفتار انروزم دليل موجهي داشتم
كه بعدا"
برايت
توضيح خواهم داد..
در
ان لحضه عباد در حاليكه دستش را روي شانه
هاي اسدي گذاشته بود و از صميم قلب حرف مي
زد از شاگردش معذرت خواهي كرد واسدي هم
پس از اينكه به رفتارش فكر كرد فهميد كه
اشتباه كرده است.خلاصه
پس از اينكه اوضاع ارام شد اسدي گفت:
-
ما از
ان روزو پس از اينكه از شما نا اميد شديم،
تصميم گرفتيم خودمان دست به كار شويم.البته
راستش را بخواهيد خودمان هم نمي دانيم از
كجا شروع كنيم!ولي
به هر حال در تصميممان جدي هستيم.
-
خوب
است! تا
همين اندازه كافيست!
مي خواهم
فردا شب دوستانت را از طرف من براي شام،
به خانه ي من دعوت كني!
مي خواهم
با هم در اين باره حرف بزنيم!
-
چشم
استاد!
من موضوع
را با انها در ميان خواهم گذاشت.مطمئنم
كه استقبال خواهند كرد.
-
عاليست!
حالا
ديگر بهتر است برويم !
فقط يادت
باشد در كلاس و دانشگاه راجع به اين موضوع
با هيچ كس حرفي نزني!
-
حتما"
استاد،انقدرها
هم كه فكر مي كنيد بچه نيستم
-
ببين
تقصير خودت است كه اينطور فكر مي كني وگرنه
من هيچوقت اين را نگفته ام!شما
اصلا"
بچه
نيستيد!
خلاصه
انروز عباد و اسدي از يكديگر جدا شدند و
قرار شد اسدي روز بعد براي شام به همراه
دوستانش به خانه ي عباد بروند.عباد
روز بعد زودتر به خانه رفت تا در پختن شام
و اماده كردن وسايل پذيرايي به همسرش كمك
كند.سوگند
از اينكه مي ديد عباد چند تا ازدانشجوها
را براي شام دعوت كرده كاملا تعجب كرده
بود و وقتي علت اين كار را پرسيد عباد در
جواب به او گفت كه اخيرا"
يك پروژه
ي تحقيقاتي در زمينه ي نقش سازمانهاي غير
دولتي درپيشبرد برنامه هاي توسعه اي به
او پيشنهاد شده و به دليل حجم بالاي كاربه
كمك انها نياز دارد وبه همين دليل برنامه
ي شام را براي اشنايي بيشتر با انها ريخته
است.
بيچاره
سوگند هم كه از همه چيز بي خبر بود از شنيدن
اين خبرخيلي خوشحال شد چون احساس مي كرد
كه عباد بيشتربه زندگي چسبيده و از حال و
هواي سياست فاصله گرفته است.البته
عباد از اينكه مجبور شده بود در اين باره
به همسرش دروغ بگويد به قول معروف حسابي
وژدان درد گرفته بود ولي وقتي با خودش فكر
مي كرد مي ديد كه چاره ي ديگري هم نداشته
و بايد قضيه را طور ديگري وانمود مي كرد
وگرنه همسرش با او همكاري كه نمي كرد هيچ
حتي ممكن بود جار و جنجال هم به پا كند و
برنامه هايش را به هم بريزد.البته
از ان به بعد هم بايد طوري وانمود مي كرد
كه سوگند از قصدشان بويي نبرد.
بلاخره
مهمانها رسيدند و عباد و همسرش كلي از
انها پذيرايي كردند.در
ابتداي شب عباد طوري رفتار كرد كه بچه ها
فهميدند نبايد جلوي همسرش حرفي بزنند،و
به قول معروف گوشي را دستشان داد،در اصل
هم اين مهماني بيشتر جنبه ي اشنايي داشت
و عباد فقط مي خواست با روحيه و خلق و خوي
بچه ها بيشتر اشنا شود وگرنه خودش هم مي
دانست در خانه و با حضورسوگند نمي تواند
كاري از پيش ببرد.ان
شب صحبتهاي زيادي در باره ي كارهايي كه
قرار بود انجام دهند بين انها رد و بدل
نشد و تنها در طول مدتي كه سوگند انها را
تنها گذاشته بود و سرگرم شستن ظرفها بود
عباد و بچه ها ان هم فقط براي چند دقيقه
توانستند درباره ي فعاليتهايشان با يكديگر
حرف بزنند.ان
شب و در طول مهماني عباد با دقت خاصي همه
را زير نظر داشت،به هر حال در ان جمع فقط
او بود كه مي دانست كار سياسي كردن وگروه
و حزب تشكيل دادن در اين مملكت به چه معني
بود و چه خطرهايي را در بر داشت.خلاصه
در طول مهماني عباد با سوالات ريز و زيركانه
ي خود سعي كرد همه را ارزيابي كند و اين
كار را هم به نحو احسنت انجام داد و در
نهايت وقتي كه با هم تنها شدند از فرصت
استفاده كرد و نظراتش را با انها درميان
گذاشت،عباد از جايش بلند شد وخيلي اهسته
و با متانت صحبت كرد:
-
بچه ها
من خيلي خوشحالم كه امشب با يكديگر اشنا
شديم،اينطور كه من فهميدم همه ي شما
انسانهاي فهميده وروشنفكري هستيد.من
واقعا"
براي
خودم خوشحال هستم كه قرار است با شما
همكاري كنم.ولي
مايلم بعضي مسائل را بي پرده و شفاف با
شما در ميان بگذارم و نظر نهايي شما را هم
بدانم!راستش
را بخواهيد من نمي خواهم اداي بزرگترها
را در بياورم و پند و اندرزهاي الكي و
شعاري بدهم و بگويم كه اولين چيزي كه براي
شما اهميت دارد درس واينده تان است و از
اين جور حرفهاي بي سروته!بر
عكس معتقدم اولين و حياتي ترين موضوع براي
شما وضعيت كنوني و جو كشورتان است.لازم
نيست روي اين موضوع تاكيد كنم و مي دانم
خودتان هم بهتر از من مي دانيد كه بدون
داشتن يك فضاي مناسب و ازاد درس و اينده
و اينها يك مشت اراجيف بيشتر نيست.اصلا"
به اعتقاد
من همين بزرگترها هستند كه با اين پندو
اندرزهاي به اصطلاح صدتايك غازومصلحت
گرايانه اين نان را در سفره ي ما گذاشتند.بچه
ها من هميشه و هر زماني كه تصميم گرفته ام
كار بزرگي انجام دهم از خودم اين سوال را
كرده ام!.ايا
مطمئن هستي كه داري كار درست را انجام مي
دهي؟ هميشه و همه جا و از زماني كه يادم
هست اين سوال مزخرف فكرم را به خود مشغول
كرده!اري
وقتي به كارهاي بزرگي كه مي توانسته ام
انجام دهم وفقطو فقط به خاطر اين سوال
كوفتي از انجام دادن ان منصرف شده ام فكر
مي كنم از خودم متنفر مي شوم.ولي
حالا بعد از ان همه سال وقتي به گذشته هاي
دورو به انسانهاي بزرگ فكر مي كنم با خودم
مي گويم اگر انها هم به اين سوال فكر مي
كردند الان دنيا چه وضعي داشت؟ البته
هنوزهيچ پاسخي براي اين سوال پيدا نكرده
ام!همين
قدر مي دانم كه جواب اين سوال انقدر ها هم
كه من فكر مي كردم مهم نيست!
فقط همين
قدرفهميده ام كه لحضه اي كه گذشت ديگر
گذشته و هرگز دوباره باز نخواهد گشت پس
هر كاري كه مي تواني و فكر مي كني كه درست
است بايد انجام دهي...راستش
خودم هم نمي دانم چه مي گويم ولي اگر بخواهم
در يك جمله حرفهايم را خلاصه كنم ماحصل
ان اين جمله است:
به كاري
كه مي كنيد ايمان داشته باشيد بقيه ي چيزها
را فراموش كنيد...
بچه
ها همينطوربا علاقه به حرفهاي عباد گوش
مي دادند وسعي مي كردند انها راپيش خودشان
حلاجي كنند.پس
از چند لحضه و پس از اينكه نطقش را تمام
كرد، عباد سر جايش نشست و از بچه ها هم
خواست نقطه نظرهايشان را بدهند.هر
كس از احساسات و انگيزه هاي خودش گفت و
اينكه هدفش از پيوستن به ان جمع چه بوده.عباد
با دقت به حرفهاي بچه ها گوش داد و جاهايي
هم كه لازم مي ديد نظرهاي خودش را اضافه
كرد!بلاخره
مهماني ان شب تمام شد و عباد در انتها از
بچه ها خواست كه بيشتر با يكديگردر ارتباط
باشند و البته سعي كنند اين كار را كاملا"
با احتياط
انجام دهند:
-
خوب براي
اينكه مشكلي پيش نيايد وشرط احتياط را هم
به جا اورده باشيم از شما مي خواهم كه از
طريق اسدي با من در ارتباط باشيد.
به محض
اينكه شرايط مهيا شد براي برگزاري جلسه
بعدي از طريق اسدي با شما هماهنگ مي
كنم.حالا
ديگر بهتر است برويد و بيشتر در باره ي
اين موضوع و كاري كه قرار است بكنيم فكر
كنيد.
دوست
دارم با اطمينان و ايمان كامل اين كار را
شروع كنيد.
ان
شب شوروشوق عجيبي در عباد ايجاد شده
بود.واقعا"
و از
صميم قلب خوشحال بود.قبل
ازان شب عباد طور ديگري در مورد مردم و
مخصوصا"
دانشجوها
فكر مي كرد،او كاملا"
از همه
قطع اميد كرده بود ولي ان شب اندكي به
اينده اميدوارتر شد،به نظر مي رسيد عباد
واقعا"
از بچه
ها خوشش امده بود.ولي
با همه ي اين حرفها در اعماق وجودش اظطرابي
بزرگ لانه كرده بود،بله اظطراب و اشوبي
كه از مدتي پيش شروع شده بود و خبر از
رويدادهاي بزرگي مي داد.عباد
ان شب هم تا نزديكيهاي صبح بيدار بود و
مرتب سيگار مي كشيد و با خودش حرف مي زد.با
اينكه از اين حركت دانشجوها خوشش امده
بود ولي خودش به چيزي فراتر از انها فكر
مي كرد،در سرش فكرهايي به بزرگي اقيانوسهاي
بيكران موج مي زد و ارام و قرار را از او
برده بود.اري
با همه ي احتياطي كه به خرج مي داد او ادم
كارهاي كوچك نبود.براي
خودش نقشه هاي بزرگي در سرش داشت ،نقشه
هايي كه گاه خودش هم از بزرگي انها حيرت
مي كرد.اما
مهمتر از همه اين بود كه ديگر ترديد
نداشت.ديگر
ان سوال بي معني را از خودش نمي پرسيد!با
تمام وجودش به ان ايمان داشت و همين كافي
بود..
مدتها
از شروع فعاليت ان چهار دانشجو با عباد
گذشت،انها هر روز بيشتر از روز قبل تجربه
كسب مي كردند و فعاليتهايشان را گسترش مي
دادند،در ابتداانها درهر جاو هر فرصتي
كه پيدا مي كردند دور هم جمع مي شدند و
براي اهدافشان برنامه ريزي مي كردندولي
به مرور زمان عباد به اين نتجه رسيد كه
بايد يك جاي ثابتي را براي فعاليتهايشان
در نظر بگيرد.در
ان شرايط و اوضاع بد اقتصادي مهيا كردن
محلي امن و مناسب براي اين كار واقعا"
سخت و
دشوار بود ولي در نهايت و با تلاشهاي زياد،
عباد توانست محلي را براي اين كار تدارك
ببيند،ان جا يك دفتر در يكي از خيابانهاي
فرعي و كم رفت و امد بود كه عباد تحت عنوان
دفتر مشاوره و تبليغات تجاري اجاره كرده
بود.در
ان روزها عباد واقعا"
از دل و
جان مايه مي گذاشت تا جاييكه حتي بيشتر
مبلغ كرايه و هزينه هاي ديگر را شخصا"
به عهده
گرفته بود و بخش ديگر ان را هم ساير اعضا
تقبل مي كردند.
به هر
حال با هزاران كم و كاستي كه داشتند
فعاليتشان را شروع كرده بودند و فقط تنها
چيزي كه انها را به ادامه راه تشويق مي
كرد اميد به اينده ورسيدن به كلمه ي زيباي
ازادي بود.
مدتها
از تاسيس ان دفتر مي گذشت و روزبه روز
دامنه ي فعاليتهاي گروه وسيعتر و وسيعتر
مي شد.
دانشجوهايي
كه در ابتدا چيزي از سياست و اين جور حرفها
نمي دانستند هر كدامشان براي خودشان يك
سياستمداروجامعه شناس شده بودند.انجام
تحقيقات اجتماعي ،نوشتن نقدهاي سياسي ،
مشاركت درفعاليتهاي عام المنفعه ،برگزاري
سمينارهاونشستهاي سياسي ،همكاري با
سازمانهاي فعال حقوق بشر وهزاران كار
ديگرجزء برنامه هاي انها شده بود.
پس
از چندي وبا تلاشهاي اعضاءوضعيت مالي
گروه هم رفته رفته بهتر شد و انها توانستند
حمايتهاي مالي زيادي از سازمانهاي بين
المللي و ملي و حتي از افراد خير و دلسوزكشور
جذب كنند.بلاخره
با همياري و همدلي اعضاء دفتر مشاوره
وتبليغات تجاري ارام ارام جايش را به
سازمان مطالعات و برنامه هاي توسعه اي و
فرهنگي داد.واقعا"
ديدن
كمكهاي افرادي كه از صميم قلب قدر زحمات
انها را مي دانستند براي اعضاء لذت اور
بود، ديگر در ان منطقه كسي پولش را صرف
برپايي تكيه و حسينيه و نذرو نياز و چيزهاي
ديگر نمي كرد و زياد اتفاق مي افتاد افراد
ي كه سابقا"كمكهاي
خود را در اين امور اتلاف مي كردند به اين
سازمان مراجعه مي كردند و كمكهايشان را
به انها مي دادند تا در راه توسعه و پيشرفت
جامعه هزينه كنند.البته
اين پيشرفت و توسعه ي فعاليتهاي سازمان
باعث جلب توجه حكومت شده بود و هر روز انها
را بيشتر از پيش زير ذره بين مي برد.به
هر حال فعاليت يك سازمان غير دولتي انهم
سازماني كه هميشه ساز مخالف با حكومت مي
زد و مدام سياستها و برنامه هاي دولت را
زير سوال مي برد به اين سادگيها هم
نبود،مخصوصا"
كه
به اصطلاح بنيانگذار انهم يك ادم معترض
و سابقه دار بود.
البته
تا همين جا هم سازمان پيشرفتش را مديون
محافظه كاري و دقتهاي بيش از حد عباد
بود.عباد
همه ي ان سالها را با عشق به اينده اي روشن
تحمل كرده بود،هيچكس واقعا"
نمي
توانست رنجي را كه عباد درتمام ان سالها
از به اصطلاح در لفافه حرف زدن كشيده بود
تصور كند چون عباد اصولا"
ادمي
بود كه دوست داشت نابرابريها وتبعيضها
را باصداي بلند فرياد بزند،او دوست داشت
با تمام توان استبداد و ظلم حكومت را افشا
كند ولي در اين مدت علارغم اينكه از همه
چيز اگاه بود سعي كرده بود با احتياط قدم
بردارد و اين چيزي بود كه از بدترين شكنجه
ها برايش سخت تر بود.اري
دانستن و درك كردن ان شرايط و خاموش و ساكت
نشستن در مقابل ان بزرگترين رنجي بود كه
عباد در اين راه كشيد.
شايد
عباد در طول ان سالها توانسته بود سازماني
با ان قدرت و اقتدار اجتماعي تاسيس كند
ولي رنجي كه در اين راه كشيده بود براي
هيچكس قابل فهم نبود و فقط خودش مي دانست
و بس.
عباد
علي رغم همه ي مشغله ها و رنجها يي كه براي
تاسيس انجا كشيد وبا وجود همه ي مشكلات و
موانع ، دانشگاه را هم ول نكرده بود و
همچنان به تدريس ادامه داده بود.البته
پس از تثبيت شدن سازمان اعضاي ديگر و
مخصوصا"
ان چهار
نفري كه در شروع با عباد همراه بودند بيشتر
مسئوليتها را برعهده گرفته بودند وبه
همين دليل عباد فرصت بيشتري براي مطالعه
و تحقيق و تدريس پيدا كرده بود.در
ان روزها وجود بهروز اسدي به عنوان شخص
دوم سازمان و جانشين او واقعا"
براي
عباد دلگرم كننده بود به خصوص كه در ان
سالها او را بخوبي شناخته بود و مي دانست
كه بهروز با تمام وجودش براي توسعه و ازادي
كشورش خالصانه و از صميم قلب تلاش مي كند
و اين واقعا"
چيز با
ارزشي بود.عباد
در طول ان سالها سعي كرده بود بهروز را يك
انسان ازاده بار بياورد و از اينكه احساس
مي كرد كه در اين كار موفق بوده خوشحال و
راضي بود.
عباد
روز به روز احساس مي كرد كه ديگر اعضاء
خودشان مي توانند كارها را سرو سامان
بدهند و نيازبه حضور مداوم او در سازمان
نيست.او
كاملا"
انها را
محك زده بود و به انها ايمان پيدا كرده
بود.عباد
مي دانست كه انها ازكارهاي كوچكي مثل
صحبت كردن و بحث كردن درمحافل دوستانه
درباره ي مسائل حقوق بشر و ازادي و غيره
شروع كرده بودند و حالا كار به جايي رسيده
بود كه سمينارها و گفتمانها و محافل سياسي
زير زميني تشكيل مي دادند و هر روزهم بر
تعدادشان افزوده مي شد.عباد
هر چه مي گذشت سعي مي كرد فاصله اش را با
انها زيادتر كند و كارها را به دست خودشان
بسپارد.او
اعتقاد داشت بچه ها خودشان بايد راه خودشان
را پيدا كنند و كاملا"
هم به
انها ايمان داشت و از اعماق وجودش نسبت
به انها احساس رضايت مي كرد.عباد
ان روزها بيشتر نقش يك رهبر را براي انها
بازي مي كرد و كارهاي مديريتي را كاملا"
به خودشان
سپرده بود.او
واقعا"
هم يك
رهبر به تمام معنا بود و با توصيه هايش
براي انها نقش يك راهنماي تمام عيار را
بازي مي كرد.توصيه
هايش هميشه گره گشا بودوالبته مهمترين
توصيه اي هم كه به انها مي كرد اين بود كه
تا مي توانند افكار عمومي جامعه را تغيير
دهند.عباد
براي انها هميشه يك توصيه داشت و ان هم
اين بود "تا
مي توانيد تلاش كنيد تا اكثريت جامعه را
بيداركنيد.بگذاريد
مردم اگاه شوند بقيه ي كارها خود به خود
درست مي شود"او
هميشه به دانشجوهايي كه شور و هيجان زيادي
در سر داشتند مي گفت "
زياد
جوش نزنيد و فقط سعي كنيد ان اكثريتي را
كه به خواب رفته اند بيدار كنيد.
"البته
اين نوع نگرش با باورهاي قديم خودش هم در
تضاد بود ولي پس از سالها دريافته بود كه
هيچ راه كوتاه و به اصطلاح ميان بري براي
رسيدن به ازادي و رهايي از ان اسارت وجود
نداشت، عباد پس از ان سالها تازه درك كرده
بود كه جو سياسي هرجامعه اي متناسب با
اگاهي و بيداري مردم همان جامعه خواهد
بود.عباد
پيش از ان ادم كم حوصله اي بود و اصلا"
تصورش
را هم نمي كرد كه بشود ارام ارام حكومت را
تغيير داد ولي تازه پي برده بود كه خيلي
هم عجله نبايد كرد وبايد حوصله به خرج
داد.او
اعتقاد پيدا كرده بود كه در ان شرايط
انقلاب و شورش چاره ي كار نبود و فقط اوضاع
را بدتر مي كرد.شايد
در ابتدا و دوران جواني عباد به نوعي
سرگردان بود و واقعا"
نمي
دانست براي رهايي مملكتش چه كاري بايد
بكند و وظيفه اش چيست؟ ولي حالا ديگر اين
موضوع را درك كرده بود و با تمام وجود مي
دانست كه بيداري و حركت توده ها بزرگترين
وظيفه ي سياسي و انساني اوبود.
بهروزواقعا"
جوان
زرنگي بود وبه خاطر همين زرنگي و جسارتي
كه داشت عباد مسئوليت مديريت و هدايت
سازمان را به او سپرده بود.شايد
دليل ديگري كه باعث مي شد عباد انقدر به
بهروز اعتماد داشته باشد افكار و اعتقاداتش
بود،عباد شباهت زيادي بين خودش و او احساس
مي كرد.هميشه
وقتي او را مي ديد به ياد گذشته ي خودش مي
افتاد.از
طرف ديگر بهروز هم علاقه ي عجيبي به استادش
داشت و از اعماق وجودش براي او احترام
قائل بود تا انجا كه حتي درباره ي خصوصي
ترين مسائلش با عباد مشورات مي كرد.شايد
چيزي كه بيشتر از همه او را به عباد نزديك
مي كرد شخصيت والاو انساني عباد بود.بهروز
واقعا"
با تمام
توانش سعي مي كرد از تجربيات عباد استفاده
كند،گاهي اوقات بهروز ساعتها با استادش
در باره ي مسائل سياسي و اجتماعي حرف مي
زد،گاهي هم پيش مي امد كه در باره ي گذشته
ي عباد چيزهايي مي پرسيد و كنجكاوي مي كرد
والبته با اين كارسعي داشت از تمام زواياي
ذهن او پرده بردارد وبه قول معروف چاله
چوله هاي شخصيتي او را جستجو كند تا بيشتربا
مفاهيم و باورهاي او اشنا شود.به
هر حال بهروز هم شاگرد عباد بود ومثل او
اعتقاد داشت براي شناخت باورها و افكار
افراد بايد زندگي و شخصيت انها را نيز مد
نظر قرار داد.
بهروز
تقريبا"
همه چيز
را در باره ي زندگي عباد مي دانست و فقط
يك چيز بود كه هميشه برايش سوال بود و
اتفاقا"
مدتها
هم بود كه مي خواست راجع به ان باعباد صحبت
كند ولي بدبختانه هربار كه فرصتي دست مي
داد موضوع ديگري پيش مي امد و بهروزاز
گرفتن جوابش ناكام مي ماند.بلاخره
يك شب كه بهروز عباد را براي شام به بيرون
از خانه دعوت كرده بود، فرصت را مناسب ديد
وتصميم گرفت از اين راز بزرگ پرده بردارد.ان
شب هوا بسيار خنك بود و انها در يك سفره
خانه ي سنتي شام را صرف كردند و تازه داشتند
سيگار بعد از شامشان را مي كشيدند.انجا
واقعا"
مكان
جالبي بود،سفره خانه در يك باغچه ي زيبا
قرار داشت ،جاييكه مشتريها كه بيشترشان
هم مثل عباد و بهروز مشتريهاي دائم بودند
روي تختهاي چند نفره نشسته بودند و داشتند
با يكديگر گپ مي زدند.تختها
كنار هم و تقريبا"
به صورت
دايره وار دور يك حوض بزرگ و مربع شكل چيده
شده بود و روي هر كدامشان يك فرش وچند تا
پشتي قرار داشت كه حسابي حس ارامش و قديمي
بودن رابه انسان تلقين مي كرد.يك
مجسمه ي بزرگ ازيك پرنده ي دريايي وسط حوض
قرار داشت و اب ازطريق فواره اي كه از داخل
شكم ان عبور داده بودند به بيرون مي پاشيد
و داخل حوض مي ريخت.درگوشه
و كنار باغچه هم تعدادي قفس اويزان بود و
تعدادي قناري و سره در انها مشغول اواز
خواندن بودند.دو
پير مرد با لباسهاي سنتي روي يكي از تختها
نشسته بودند و يكي از انها ويلن ارام
ودلنوازي مي نواخت و ديگري هم با ضرب او
را همراهي مي كرد.
خلاصه
ارامش عجيبي بر فضاي انجا حاكم بود ارامشي
كه ان روزها ديگر به زحمت مي شد پيدا
كرد.خلاصه
ان شب همه چيز مهيا بود تا كنجكاوي فزاينده
ي بهروز را فرونشاند.بهروز
همانطور كه سيگارش را پك مي زد به عباد
نگاهي انداخت و گفت:
-
استاد
خيلي وقت است از احوال خودتان چيزي نمي
گوييد؟ البته من هم خودم را مقصر مي دانم
چون انقدر سرگرم كارو فعاليت شده ام كه
حسابي از حال شما غافل شده ام!
-
همه چيز
خوب است.حد
اقل الان كه اينطوريست!
-
خوب خدا
را شكر كه اين را مي شنوم.به
قول خودتان همين زمان حال مهم است.
-
بله درست
مي گويي ولي هيچكس قدر ان را نمي داند!
بدبختانه
همه در گذشته زندگي مي كنند، به فردا فكر
مي كنند و از حال غافلند !
-
البته
استاد به نظر من گاهي هم برگشتن به گذشته
و مرور خاطرات هم لازم است.به
هر حال چيزي كه الان هستيم محصول گذشته
مان است.
عباد
در حاليكه پك عميقي به سيگارش زد اهي از
ته دل كشيد و به پشتي تكيه داد ، براي لحضه
اي سكوت كرد و فقط به سيگارش نگاه مي كرد
كه همانطور مي سوخت و دود سفيد رنگي از ان
به اسمان مي رفت.
-
شايد تا
به حال اين را به شما نگفته ام استاد ولي
راستش افكارو اعتقاداتتان واقعا"
منحصر
به فرد هستند!
-
منحصر
به فرد؟ منظورت چيست؟ خوب هر كسي افكارش
منحصر به خودش است!
-
منظورم
اين است كه واقعا"
افكارتان
نظير ندارد!
به هر
حال ما همه در ايران زندگي مي كنيم و
بيشترمان يك نوع طرز فكر و اعتقاد داريم!چطور
بگويم افكارتان با همه فرق مي كند!
-
نمي
دانم!
شايد
واقعا"
حق با
توست !
-
راستش
را بخواهيد استاد من فكر مي كنم اين نوع
نگرش شما از جايي ريشه گرفته است؟
-
يعني
منظورت اين است كه مال خودم نيست؟
-
نه استاد
ابدا"
من چنين
چيزي نمي گويم!ولي
هميشه به اين موضوع فكر مي كنم كه چطور
زندگي شما به اينجا كشيده شد؟
-
اين چه
حرفيست ؟ بلاخره ادم درهر مسيري كه مي
خواهد وارد مي شود ديگر!ببين
بهروزجان من منظورت را از كشيده شدن نمي
فهمم!
تو كه
مرا خوب مي شناسي و مي داني به قضا و قدر
و اين جور حرفها اعتقاد ندارم!
-
اين رامي
دانم استادولي من منظورم اصلا"
قضا و
قدر و اين جور حرفها نبود!
راستش
مي خواهم بدانم ايا كسي در هدايت زندگي
شما به اين مسيرنقش داشته يا نه؟به هر حال
اين طبيعي است!
مثلا"
خود من
اگر شما استادم نبوديد شايد هرگز به اينجا
نمي رسيدم!درست
است كه من خودم به اين نتيجه رسيدم كه اين
راه را ادامه بدهم ولي بلاخره شما در جهت
دادن به افكارم نقش مهمي داشتيد.
بهروز
كه مي دانست استادش زياد دوست ندارد از
گذشته حرف بزند بلاخره و با زيركي خاصي
كه داشت سوالش را به طرزي ماهرانه پرسيد
كه به نوعي قدرت انتخاب را از او صلب كرد
و او را وادار به جواب دادن به سوالش كرد،به
بيان ديگر با نرمي و ظرافت خاصي او را تحت
فشار قرار داد.
-
راستش
را بخواهي من زندگي عجيبي داشته ام !
حتي بعضي
وقتها خودم هم از اين همه فرازو نشيب و
تغيير تعجب مي كنم.در
مورد سوالي هم كه پرسيدي بايد بگويم قصه
ي ان خيلي مفصل است و فكر نمي كنم حوصله
داشته باشي تمام انرا بشنوي؟
-
راستش
را بخواهيد استاد من مدتها است كه مي خواهم
اين سوال را بپرسم ولي هميشه چيزي يا كاري
مانع مي شده است!
ولي امشب
واقعا"
دوست
دارم همه ي ان را بشنوم پس لطفا"
اين را
از من دريغ نكنيد؟
عباد
كه اشتياق فراوان بهروز را ديد ديگر
نتوانست مقاومت كند و تصميم گرفت ماجرا
را برايش تعريف كند.براي
لحضه اي به اسمان نگاه كرد و ستاره ها را
يكي يكي ورانداز كرد.بر
عكس شبهاي قبل اسمان ان شب پر از ستاره
بود،نسيم خنكي از لابه لاي درختان مي گذشت
و ارام صورت انها را نوازش مي داد.عباد
همانطور كه به اسمان نگاه مي كرد ارام اهي
كشيد وچيزي زير لب گفت،بهروز درست متوجه
نشد ولي به نظرش رسيد عباد اسمي را زمزمه
كرد:
-
اه
برديا...برديا
-گفتيد
برديا استاد؟ برديا ديگر
كيست؟
ـ
اه!برديا.كسي
كه حضورش در زندگي من خط پررنگي بر جا
گذاشت!اثري
كه هيچگاه از زندگيم پاك نخواهد شد،اثري
جاودانه و فراموش نشدني!ولي
حكايت برديا حكايتي طولانيست،او را نمي
توانم در چند دقيقه برايت توصيف كنم،يك
دوره از زندگي من با اين ادم گذشت.يك
دوره سياه اما شيرين
ـ
خواهش مي كنم بيشتر در باره ي او برايم
بگوييد.مي
خواهم او را بشناسم،خواهش مي كنم از من
دريغ نكنيد!اصلا"
چگونه
با او اشنا شديد؟
-
داستان
اشناييه ما مفصل است حلا كه خيلي اسرار
داري برايت مي گويم راستش را بخواهي اشنايي
ما به خيلي سال پيش بر مي گردد ،درست به
خاطر دارم كه اوايل مهر ماه سال 1370
بود
وتازه ترم اول دانشگاه شروع شده بود ، همه
دانشجويان قديمي و جديد پس از تعطيلي ميان
ترم به سر كلاس درس برگشته بودند،در ان
سال من در رشته مهندسي مكانيك قبول شده
بودم وتازه تحصيلات عاليه را شروع كرده
بودم ،خوب يادم هست كه براي قبول شدن زحمت
زيادي كشيدم و واقعا"
هم با
توجه به تعداد زياد شركت كننده ها و پذيرش
كم دانشگاهها قبول شدن در دانشگاه ان هم
در رشته مهندسي كار شاقي بود.ان
سالها شرايط سخت تر از حالا بود ،نظام
تعليم و تربيت غلط و غول بزرگي به اسم
كنكورجوانان زيادي را به ورطه نابودي مي
كشاند وزندگي بسياري را تحت شعاع قرار
داده بود،دانشگا ههاي غير انتفاعي و ازاد
تازه كار خود را شروع كرده بودند و تب مدرك
گرايي همه گير شده بود،قبولي در دانشگاه
مهمترين هدف و انگيزه جوانان بود و مخصوصا"
براي
خانواده هاي متوسط و رو به پايين كه تنها
راه نجات و تغيير وضعيت زندگي فرزندانشان
وابسته به ادامه تحصيل و پيدا كردن يك شغل
دولتي و يا استخدام در يك كارخانه بزرگ
بود.تحصيل
براي كسب علم و فضيلت اخرين نكته اي بود
كه براي همه اهميت داشت ومهمترين دليل
براي ادامه تحصيل گرفتن مدرك بود.
اثبات
اين سخن انكه فقر و شرايط نا مساعد زندگي
درميان قبول شدگان تاثير عمده اي داشت و
مخصوصا"
بيشتر
امار قبول شدگان كنكور از بين دانش اموزان
شهرستاني بود كه انگيزه مادي بيشتري
داشتند،معمولا "درجوامعي
مانند ايران دهه هفتاد از يكطرف ارزش علم
و تحصيل قرباني مسائل اقتصادي مي شد و
محصول نهايي دانشگاهها چيزي جز امال و
انگيزه هاي پوچ نبود واز طرف ديگر حاكميت
استبداد ديني باعث بسته و راكد ماندن فكر
جوانان و پايين اوردن قدرت تصميم گيري و
اراده انها بود.وصد
البته كه تربيت يافتگان يك چنين نظام
تعليم و تربيتي يك سري انسانهاي هم شكل
وبا يك قالب فكري و با بصيرت كم بود.
ان
روزها احساس مي كردم پس از پايان دبيرستان
و ورود به دانشگاه وارد مرحله تازه اي از
زندگي خويش شده بودم ولي مانند بقيه مردم،
دانشگاه براي من هم به معني همه چيزبود،تهران
ارام ارام در حال رشد بود و البته بر عكس
شهر هاي ديگر كه پس از سالها بعد از انقلاب
اسلامي هنوز حسي از پيشرفت و صنعتي شدن
را تجربه نكرده بودند يك جهش نسبتا"
خوبي
داشت .براي
يك بچه شهرستاني و خجالتي مانند من درس
خواندن درشهري مانند تهران هم امتياز
محسوب مي شد و هم از نظري مشكل ساز،امتياز
تحصيل در تهران براي من ان بود كه اولا"
انجا
مكاني براي اشنايي با همه فرهنگهاواقوام
ايراني بود.
چون در
ان سالها بيشترجمعيت تهران از مهاجرين و
مردمي تشكيل شده بود كه از نقاط دور و
نزديك براي امرار معاش و تحصيل به انجا
مي امدند و همين تنوع فرهنگي
و حشرونشر با مردم هزار رنگ خود زمينه اي
براي باز شدن ذهن و انجماد فكري من
بود،همچنين زندگي در پايتخت يعني زندگي
در مركز حكومت و در نتيجه كسب اطلاعات
بيشتر و درك بهتر از حكومت و سياست كه خود
در جهت رشد شخصيت اجتماعي و سياسي من بسيار
تاثير گذار بود.
روز
اول را درست به خاطر دارم،خاطره ي ان روز
هنوز پس از سالها جلوي چشمانم است چون ان
روز اولين روزي بود كه با برديا اشنا
شدم،كسي كه دنياي ديگري را به رويم گشود
و خط فكري مرا تغيير داد،درست است كه من
از هيچ كس در زندگي تاثير نگرفته ام ولي
او تنها كسي بود كه خط فكري مرا در جهتي
كه امروز هست سوق داد.تنها
خودم مي دانم ان جوان ارام و ساكت چه اتشي
به جانم انداخت،اتشي كه هنوز پس از سالها
شعله هايش فروكش نكرده اند و گويي تا وجودم
را خاكستر نكند دست بردار نيست!حقيقتا"
در زندگي
انسان اتفاقات و پيش امد هايي رخ مي دهند
كه مسير زندگيش را كاملا"
تغيير
مي دهندوزندگيش را از اين رو به ان رو مي
كنند،كاش مي دانستم كه چه نيرويي اين
وقايع و رويدادها را كنترل مي كند؟گاهي
اوقات يك دم ،يك تصوير و يا يك خنده مرموز
و اسرار اميز ويا حتي يك حركت چشم مي تواند
سر اغاز حادثه اي بزرگ باشد،گاهي يك تغيير
جهت ناچيزدرمسير زندگي ،سالها بعد به
اندازه وسعت يك اقيانوس بيكران زندگي ادم
را از ساحل ارامش دور مي كند و در گرداب
حوادث مي اندازد.
هنوزپس
از سالها كه از ان ماجرا مي گذردو وقتي
دوباره به گذشته فكر مي كنم از شدت هيجان
تمام بدنم به لرزه مي افتد وتمام بدنم
ازشدت عرق خيس مي شود،چه مي شد اگر او را
نمي ديدم؟ شايد اگر من در رشته ديگري قبول
مي شدم هرگز كارم به اينجا كشيده نمي
شد،شايد اگرانروز دران لحضه ي سرشار از
بي خبري و هيجان بر نمي گشتم و جواب او را
نمي دادم امروزبه جاي طناب دار يوغ جهالت
بر گردنم بود ودر تلاش براي امرار معاش و
گذران زندگيي يكنواخت و خسته كننده روزها
را به شب و شبها را به صبح مي رساندم .البته
حالا كه اينها را به تو مي گويم فكر مي كنم
اي كاش هرگز اين جام شوكران را نمي نوشيدم
ودر همان جهالت شيرين مي لوليدم..ولي
خوب مي دانم كه اينها دست خود انسان نيست،به
هر صورت وقايع اتفاق مي افتند وهمه چيز
ناخوداگاه رخ مي دهد وتو اصلا"
متوجه
نمي شوي چگونه كارت به اينجا كشيده است!به
هر حال ان روزاين رويداد اتفاق افتاد و
من با ان جوان اشنا شدم،توي صف انتخاب
واحد ايستاده بودم و تقريبا"
داشتم
از ان صف طولاني كلافه مي شدم ولي انرژي
و هيجان ان روزها نمي گذاشت كم بياورم،حال
و حوصله ام بيشتر
از حالا بود در ان شلوغي و قيل و قال صدايي
از پشت سرم امد،به نظرم صداي گرم و اشنايي
امد:
ـ
ببخشيد اقا انتخاب واحد رشته مكانيك
اينجاست؟
نوعي
حس الزام به جواب دادن كه ويژگي خاص بچه
هاي شهرستان بود مرا وادار به برگشتن كرد.
در حاليكه
از شدت ازدحام جمعيت تقريبا"
نفس
كشيدن برايم غير ممكن شده بود با زحمت
زياد برگشتم وبه پشت سرم نگاه كردم ودر
حاليكه با حركت چشمهام به اينسو و انسو
به دنبال صاحب صدا مي گشتم متوجه پسرجواني
در كنار در ورودي اتاق انتخاب واحد شدم ،
نمي دانم چگونه در بين ان همه ادم كه در
حال رفت و امد بودند صاحب صدا را تشخيص
دادم.پسري
با ظاهر مرتب و قد بلند و موهايي كه با
ظرافت خاصي به يكطرف شانه شده بود،صورت
كشيده و چشمان درشتش جذابيت خاصي به او
داده بود و طوري لبخند مي زد كه دندانهاي
سفيدش از زير لبهايش پيدا بود.خلاصه
در يك كلمه از ان چهره هايي بود كه ادم
ناخوداگاه جذبش مي شود.
،حدس
زدم كسي كه سوال پرسيد بايد اوباشد ،بله
درست حدس زده بودم پسر جوان دوباره سوالش
را تكرار كرد:
ـ
انتخاب واحد رشته مكانيك اينجاست؟
ـ
ترم چندم هستي؟
ـ
ترم اول!
ـ
اره همينجاست از ترم اول تا چهارم همينجاست
ـ
صفيه؟
ـ
اره ميبيني كه بايد توي صف بايستي!
-
يعني
همه اينا تو صف هستن؟
خوب
به ياد دارم كه يكي از دانشجويان سرش را
از ميان جمعيت بالا اورد و با حالتي از
لودگي گفت:
ـ
نكنه فكر كردي كه ما اينجا صف نون وايساديم!
دانشجوي
ديگري با حالت كنايه اميز گفت:
ـ
نه بابا همون جا بشين رو صندلي تا صدات
كنند!
و
به قول معروف هر كس تيكه اي به او پراند.در
همان نگاه اول من نسبت به او حس خوبي پيدا
كردم،به نظرم امد با ان چشمان مهربان و
خنده ظريفي كه بر لبانش نقش بسته بود انسان
خوبيست،اما چيز ديگري كه مرا بيشتر از
همه مجذوب اوكرد اين بود كه بعد از ان همه
تيكه و نيش و كنايه كه بارش شده بود همچنان
ان لبخند مليح را بر لب داشت و انگار كه
اصلا"
ناراحت
نشده و عين خيالش نبود، اين نكته از اين
جهت از نظر من جالب بود چون خودم به هيچ
وجه طاقت شنيدن گوشه و كنايه را نداشتم
و از ترس اينكه مبادا ناراحتي برايم پيش
بيايد زياد با كسي شوخي نمي كردم ودر
رفتارم با اطرافيان سعي مي كردم هميشه
حدومرزي را قائل شوم.و
به اصطلاح با كسي قاطي نمي شدم .كمي
خودم را كنار كشيدم و با اشاره سراو را به
طرف انبوه جمعيت هدايت كردم:
ـ
بيا اينجا بايست!
اگر تا
صبح هم انجا بماني كسي كارت راراه نمي
ندازد!
ـ
اشكالي ندارد فعلا"
همينجا
منتظر مي مانم ببينم چي پيش مي ايد،راستي
من برديا هستم!
ـ
منهم عباد هستم خوشوقتم
ـ
منهم همينطور!
چرا
انقدر كند كار مي كنند؟ الان من تقريبا"
پانزده
دقيقه است كه اينجا ايستاده ام ولي انگار
كه هيچ كس از اين جمعيت كم نمي شود!
ـ
باورت مي شود؟ من يك ساعت است كه اينجا
هستم ولي هنوز نتوانسته ام برگه ام را
تحويل بدهم!
ـ
خوب اينطوري كه بچه هااز سرو كول هم بالا
مي روند معلوم است كه كارهيچ كداممان راه
نمي افتد!
بهتراست
همه توي يك صف بايستيم!
ـ
اي بابا دلت خوش است ا!
صف كجا
بوده !ببينم
بچه كجا هستي؟
ـ
من اصفهانيم!
تو چطور؟
ـ
من بچه بروجردم!
ـ
همان پاريس كوچولو؟
ـ
مثل اينكه بروجردرا خوب مي شناسي؟
ـ
بله يك بار بروجرد رفته ام.شهر
قشنگيست!تو
چطورتا حالا اصفهان رفته اي؟
ـ
نه اما خيلي دلم مي خواد يكبار بروم!خيلي
تعريفش را شنيده ام.
ببينم
برگه معرفي به خوابگاه گرفته اي؟
ـ
نه هنوز!
مثل
اينكه اول بايد انتخاب واحد كنيم!
ـ
بله مراحل ثبت نام و گرفتن خوابگاه را روي
تابلوي جلوي در ورودي زده اند، گندشان
بزند الان سه،چهار روزاست كه به همين
منوال مي گذرد،هر جا ميروي بايد تو ي صف
بايستي،انهم چه صفي!اگر
مي دانستم اينجا انقدر بي حساب كتاب است
اصلاغلط مي كردم بيايم دانشگاه !همانجا
توي بروجرد مي ماندم.دلمان
خوش است امديم دانشگاه!
ـ
منهم واقعا"
خسته
شده ام.ولي
جاي گله و شكايتي نيست !خودمان
خواسته ايم و جز تحمل كردن چاره ديگري
نداريم.تازه
اينجا دانشگاه است و محل تحصيل فكرش را
بكن خدمت سربازي چطور خواهد بود!
ـ
بله تا اينجا كه فقط تحقير بوده و بي
محلي!انگاركه
دانشجوبراي اينها هيچ اهميتي ندارد،حتي
به خودشان نمي بينند يك جواب كوچك به
دانشجو بدهند،اينهم از وضعيت انتخاب
واحد!نا
سلامتي ادعاي مسلماني هم داريم.
ـ
به مسلماني چه ربطي دارد ما هنوز ياد
نگرفته ايم كه از قانون طبعيت كنيم .اينها
مربوط به حقوق شهرونديست!حقوقي
كه بيشتر ما حتي نامش را هم نشنيده ايم.البته
به فرهنگ هم مربوط است،والبته مهمتر از
همه اگاهيست!بزرگترين
موهبتي كه خداوند در اختيار انسانها قرار
داده ولي بدبختانه به دلايلي با ان مبارزه
مي شود.نمي
خواهند مردم به خود اگاهي برسند!
من
كه اصلا"
در باغ
نبودم كمي از حرفش جا خوردم و با شگفتي
پرسيدم "
از چه
كساني حرف مي زني؟چه كسي نمي خواهد ما به
اگاهي برسيم؟نكند منظورت پدرو مادرمان
است؟"
ـ
بله انها هم در اين توطئه دست دارند ولي
نه به اندازه ريشه اصلي اين جهالت پروري!پدر
و مادرمان ناخوداگاه ما را در مسيري كه
انها مي خواهند هدايت مي كنند، تا به حال
فكر كرده اي كه دليل اصلي اين عقب ماندگي
مردم ما چيست؟تا به حال فكر كرده اي كه
چرا تمام دنيا در يك مسير در حركت هستند
ولي كشور ما انگار كه راهش از ديگران
جداست؟ همه كشورهاي جهان سوم در حال
تغييرالگوهاي سنتي و كهنه خود هستند و
دير يا زود به اين نتيجه مي رسند كه راه
دين و سياست جداست ولي ما هر روز در حال
اشتي دادن اين دو معقوله بي ربط به يكديگريم،
ـ
من هم موافقم.خوب
اگر مردم دين را درست بفهمند همه مشكلات
ما حل خواهد شد.
ـولي
منظور من اين نبود!به
نظر من بايد مرزي مشخص بين زندگي ديني و
زندگي اجتماعي و قانونمداري وجود داشته
باشد.نبايد
همه چيز را در دين جستجو كرد.
همانطور
كه در صف انتخاب واحد ايستاده بوديم با
هم حرف مي زديم،او مدام از سياست و عقب
ماندگي صحبت مي كرد ومن هم جوابهاي بي ربط
مي دادم، تازه داشتم متوجه مي شدم كه چقدر
مطالعه ام كم است ،واقعا"
از بيشتر
حرفهاي برديا سر در نمي اوردم ،كاملا"محو
صحبتهاي او شده بودم،اطلاعات عمومي بالا،
لحن حرف زدن ، بلاغت در سخن گفتن با ان
لحجه شيرين اصفهاني همه و همه دست به دست
هم داده بودند و مثل يك پتك بي سوادي مرا
بر سرم مي كوبيدند،البته به طرز ماهرانه
اي در لابه لاي صحبتهاي برديا، تكه كلامهايي
به كار مي بردم كه معمولا"ادمهايي
كه مي خواهند خود را فرهيخته و اهل مطالعه
نشان دهند استفاده مي كنند.من
كه فقط اطلاعات ديني داشتم مدام از مسلماني
و پايبندي به ارزشها و اين جور مسائل دم
مي زدم و مدام مانند بچه اخوندها و جوجه
بسيجيهاي حراف كه تازه سر از تخم بيرون
اورده اند اراجيف به هم مي بافتم.
خيلي
سعي كردم كه لو نروم،ولي نشد.اطلاعات
او واقعا"
زياد
بود،معلوم بود خيلي اهل مطالعه است!من
كاملا"
ساكت
شده و فقط به دهان او خيره شده بودم.
البته
اشتياق به فرا گيري و مطالعه از نوجواني
در من وجود داشت ولي بيشتر كتابهاي ديني
خوانده بودم و كمترسراغ كتابهايي با
محتواي اجتماعي ، سياسي و علمي رفته
بودم.براي
اولين بار از اينكه نمي توانستم در بحث
همراهي كنم و درست و منطقي حرف بزنم احساس
بدي به من دست داد،بله بايد قبول مي كردم
كه وارد مرحله تازه اي از زندگي ام شده
بودم،حالا ديگراطرافيان به من به عنوان
يك دانشجو نگاه مي كردند،ادمي كه به دنبال
دانستن است.بايد
مي پذيرفتم كه ديگرتنها پدر و مادر و
برادرو خواهر كوچكم مستمع حرفهاي من
نبودند تا من هر چيزي كه مي خواستم به
خوردشان بدهم!تازه
انجا بود كه حرص و ولع به دانستن و مطالعه
در من شعله ور شد.نمي
دانم چرا حرفهاي او با وجود اينكه تقريبا"
با نظرات
من مخالف بود انقدر به دلم مي نشست،شايد
سادگي و درستي كه از وجودش متساعد مي شد
اين حس را به من مي داد،شايد ان نگاه نافذش
قدرت تكلم را از من ربوده بود،خلاصه نمي
دانم چه شد كه در همان برخورد اول مجذوب
او شدم.ان
روز پس از ساعتي از هم جدا شديم و هر يك به
دنبال كارهاي خود رفتيم.
بلاخره
پس از ساعتها هفت خوان ثبت نام و انتخاب
واحد تمام شد و من در پايان روزخسته و
كلافه به خوابگاه برگشتم،برگه معرفي به
خوابگاه را تازه گرفته بودم و بايد به
اتاقي كه برايم مقررشده بود مي رفتم،مسئول
خوابگاه كليد اتاق جديد را به من داد و
اتاقم را به من نشان داد .
با تمام
خستگي وسايلم را از مكان موقتي كه در
اختيارم گذاشته بودند برداشتم و به اتاق
جديدم نقل مكان كردم،اتاقي كوچك در طبقه
دوم كه در ان دو تخت فلزي در وسط و درست رو
به روي هم قرار داشت و يك تخت ديگردرانتهاي
اتاق و مشرف به پنجره وجود داشت كه در بين
دو تخت ديگر و چسبيده به ديوار انتهايي
اتاق قرار گرفته بود.
تختها
دو طبقه بودند وبيشتر قسمتهاي انها دچار
زنگ زدگي و خوردگي شده بود بطوريكه رنگ
سياه اهن در قسمتهايي از انها اززيررنگ
ابي كه به عنوان روكش روي انها زده بودند
پيدا شده بود ، خورده هاي رنگ خشك شده در
زيرپايه هاي تختها ريخته شده بود و معلوم
بود از اخرين باري كه رنگ اميزي شده بودند
سالها مي گذشت.رنگ
ديوارها در قسمتهايي از اتاق ريخته شده
بود وچند لكه زرد رنگ روي سقف وجود
داشت،معلوم بود كه در اثر رطوبت به اين
روز افتاده است.
دركنار
در ورودي يك كمد فلزي قديمي و زوار در رفته
به رنگ طوسي روشن وجود داشت كه داراي شش
قفسه بود ودرب همه انها به جز دو تاي پاييني
بسته بود.
از قرار
معلوم اتاق براي شش نفر در نظر گرفته شده
بود ولي در حقيقت گنجايش سه نفر را بيشتر
نداشت .در
اتاق هيچكس نبود ولي زير دو تا از تختها
ساك و يك سري لوازم قرار داشت ، به نظر مي
رسيد كه قبلا"
تحويل
داده شده اند،براي مدتي روي موكت نخ نما
شده ي بد رنگي كه وسط اتاق انداخته بودند
و قسمتهايي از ان به شكل دايره دايره سوخته
شده بود ايستادم ،همه جا را خوب ورانداز
كردم،معلوم بود كه ان اثار سوختگي دست
گل دانشجوياني بود كه قبلا"
اينجا
زندگي كرده بودند و ان دايره هاي سوخته
هم جاي ظرفهاي روحيشان بود كه احتمالاغذايشان
را در ان گرم مي كردند.
از اتاقم
زياد خوشم نيامده بود،اينجا با چيزي كه
انتظارش را داشتم خيلي فرق مي كرد،قبل از
اينكه به خوابگاه بيايم در ذهنم تصوير
بهتري از انجا ساخته بودم ،با خودم فكر
كردم كه اينجا از خانه خودمان در شهرستان
افتضاح تر است، ،هنوز
وسايلم را روي زمين نگذاشته بودم،انگار
كه بين ماندن و برگشتن مردد بودم،همانطور
وسط اتاق ايستاده بودم و به در و ديوار
نگاه مي كردم، چاره
ديگري نبود،طبق معمول بايد تحمل مي
كردم،در دنياي افكارم گم شده بودم كه
ناگهان با صداي باز شدن درب اتاق به خودم
امدم وتكاني خوردم، برگشتم و به در اتاق
نگاه كردم،پسر جواني هم سن و سال خودم
وارداتاق شد،من با لحني اهسته به او سلام
كردم اما اوبا بي توجهي و از روي اكراه
سرش را اندكي تكان داد، انگار كه حضورم
برايش اهميتي نداشت .تازه
وارد بدون اينكه چيزي بگويد درب يكي از
كمدها را باز كرد، چيزي دران گذاشت و
دوباره انرا قفل كرد.سپس
به سمت يكي از تختها رفت و روي ان ولوشد،براي
چند لحضه سكوت بين ما حاكم شد.
واقعا"
نمي دانم
چطور ان روز را تحمل كردم،من با ان خلق و
خوي خاصي كه داشتم اين حركات برايم غير
قابل تحمل بود.شايد
فكر كنيد كه از ان ادمهاي خشك و تي تيش
ماماني بودم كه با اولين دهن كجي و يا كم
محلي قهروناز مي كنند.
ولي باور
كنيد اصلا"
مسئله
اين حرفها نبود، با اينكه از لوازم و خرت
و پرتهايي كه زير و روي تختها گذاشته بودند
كاملا"
ميشد
حدث زد كه كداميك از تختها قبلا"
اشغال
شده و فقط براي اينكه جو سنگيني را كه بر
فضاي اتاق سايه انداخته بود تغيير دهم و
سكوت عذاب اور انجا را بشكنم به طرف او
برگشتم و پرسيدم:
ببخشيد
كداميك از اين تختها خاليست؟
ـ
با همان بي اعتنايي كه اول از خود نشان
داده بود جواب داد"
اوني كه
كنار پنجره است!"
اهسته
به طرف تخت رفتم،روي تخت تشكي رنگ و رفته
و كثيف به رنگ صورتي با گلهاي سفيد انداخته
بودند!
ـ
باور كنيد جو طوري بود كه اصلا"
دلم نمي
خواست دوباره سوالي بپرسم ولي مجوربودم"
اين تشك
مال كسي است؟"
ـ
نه مال خوابگاست!در
تمام مدتي كه با من حرف مي زد روي شكمش
دراز كشيده بود و سرش را يكوري گرفته بود
و جواب مي داد"
همه
تختها يكي دارند.
اگه
موندني هستي پايينيش بهتره!"
ـ
ببخشيد متوجه نشدم؟
ـ
مي گم تخت پاييني بهتره!تخت
بالايي جير جير مي كنه و زياد تكون مي
خوره،تخته ي چوبيشم شكسته است!
اين
حرف را كه شنيدم از ته دل براي خودم متاسف
شدم.پيش
خودم فكر كردم كه من بايد سالها اين ادمهاي
فرصت طلب را تحمل كنم.با
اين حال سرم را برگرداندم و ارام به او
گفتم :
از
راهنماييتون ممنونم!
فورا"
وسايلم
را زير تخت قرار دادم ، دستم را روي تخت
گذاشتم و با يك جهش روي تخت بالايي پريدم
و روي ان دراز كشيدم!واقعا"
خسته
بودم، كاغذ بازيهاو تشريفات اداري و از
اين طبقه به ان طبقه رفتنها براي ثبت نام
و انتخاب واحد وگرفتن خوابگاه و غيره و
ذالك...تا
سر حد مرگ خسته و كوفته ام كرده بود.
، سعي
كردم فكرم را كه هنوز درگير ان مسائل بود
ازاد كنم ولي هر چه سعي كردم موفق نشدم،
هنوز وضعيت خوابگاه ازارم مي داد،نحوه
برخورد سرد وبي روح هم اتاقيم ،درو ديوار
نمزده وفضاي حزن انگيز خوابگاه همه و همه
درجلوي چشمانم رژه مي رفتند ،هنوزنمي
توانستم ان شرايط را بپذيرم،اينطوري نمي
شد.بايد
كاري مي كردم تا حالم كمي تغيير مي كرد.
براي
لحضه اي چشمانم را بستم وچند نفس عميق از
ته دل كشيدم:
"اينجا
جايست كه چهار سال از عمرم را بايد
بگذرانم،من براي تحصيل به اينجا امده ام،
وضعيت اينجا هرقدرهم اسفناك باشد مي توانم
تحمل كنم،من تواناييه سازگاري با اين
محيط را دارم،وضعيت بهتر خواهد شد،براي
من هدفم مهمتر از همه چيز است،خداوند بزرگ
در اينجا پشتيبان من است وقران هميشه
همراه و همدم من خواهد بود..."
حالا
كه اينها را به شما مي گويم احساسي را كه
ان روزها داشتم به ياد مي اورم.احساس
اطمينان و دلگرمي از اينكه كسي هست كه
هميشه مراقب من است،واقعا"
ان روزها
به ان دلگرمي احتياج داشتم ولي راستش را
بخواهيد چند سال است كه ديگر ان حس را
تجربه نكرده ام،ان روز تكراران كلمات به
طرز معجزه اسايي به من ارامش بخشيد و احساس
خوبي به من دست داد.ارامشي
شيرين ،ديگر از چيزي ناراحت نبودم و همه
چيز خوشايند بود،انچنان خوشايند كه حتي
نفهميدم كي بخواب رفتم!وقتي
بيدار شدم احساس خوبي داشتم و ديگر خسته
نبودم.اتاق
شلوغ شده بود وصداي حرف زدن چند نفر به
گوش مي رسيد، به نظر مي رسيد همه هم
اتاقيهايم امده بودند.به
ساعتم نگاهي انداختم ،تقريبا"
چهار
ساعت تمام خوابيده بودم،براي مدتي در
همان حالت درازكش اينطرف و انطرف كردم تا
كاملا"
بيدار
شوم،سپس از روي تخت پايين رفتم ،در حاليكه
چشمان خواب الوده ام را با دست مي ماليدم
به همه سلام كردم،بچه ها دسته جمعي در
حاليكه در حال نوشيدن چاي بودند جواب
سلامم را دادندوبه من هم تعارف كردند كه
به انها ملحق شوم.
مثل
اينكه واقعا"
اوضاع
بهتر شده بود.شايد
فكر كنيد كه زيادي اغراق مي كنم و قضيه را
بزرگ جلوه مي دهم ولي بارها من اين حس را
داشته ام.بارها
شده بود كه قبل از خواب همه چيز را سياه
وكدر ديده بودم ولي پس از بيدار شدن از
خواب انگار همه چيز به طرز معجزه اسايي
تغيير كرده بود.ان
روز هم قبل از خواب مي دانستم كه اوضاع
عوض مي شود،واقعا"
به اين
قضيه اعتقاد داشتم.نمي
توانيد تصورش را بكنيد ولي مثل اينكه اتاق
گرمتر شده بود،ديگر خبري از نمزدگيهاي
روي ديوار نبود،انگارتا من خوابيده بودم
ديوارها و تختها را رنگ اميزي كرده
بودند.وضعيت
اتاق انقدرها هم بد نبود كه قبلا"
فكر مي
كردم،خلاصه دنيا كلي رنگي شده بود.به
نظربچه هاي صميمي بودند و مي شد با انها
گرم گرفت.يكي
از انها كه خيلي هم خوش خنده بود از من
پرسيد؟
ـ
ليوان داري؟
ـ
دارم !
ولي بعيد
مي دانم بتوانم پيدايش كنم.
يكي
ديگر ازبچه ها كه از همه خونگرمتر به نظر
مي رسيد ليوان خودش را برداشت وبا مقداري
اب جوش به اصطلاح گربه شور كرد و برايم در
ان چاي ريخت،خوب يادم هست كه در همان حالت
نيمه بيدار به رنگ كدرچاي كه معلوم نبود
از كيفيت چاي است يا از كثيفي ليوان خيره
شده بودم وچيزي نمي گفتم،پس از لحضه اي
درنگ مراسم اشنايي شروع شد!
ـ
من روزبه هستم و اينها هم علي و داوود
هستند.
ـ
من هم عباد هستم و از اشنايي با شما خوشوقتم.
ـ
من دو روز پيش به خوابگاه امدم ،علي و
داوود هم ديروز رسيدند و امروز هم كه شما
امديد،اتاق ما تقريبا"
تكميل
شده و فقط يك تخت خالي دارد.
اتاق
بدي نيست تقريبا"
از
اتاقهاي ديگر بهتر است .حداقل
يك مزيت عمده دارد و ان اين است كه به
دستشوييها نزديك است.راستي
چرا تخت بالايي را برداشتي؟
ـ
چرا مگر فرقي هم مي كند؟
ـ
فرق زيادي نمي كند فقط كمي صدا مي دهد و
تختهء زيري ان هم شكسته است،
به
پسري كه به خيال خودش در مورد تخت مرا را
راهنمايي كرده بود زير چشمي نگاهي كردم
وبه حالت معني داري گفتم:
ـ
بله اقا داوود قبلا"
گفته
بودند!
ـ
و تو هم كه خيلي توجه كردي!
ـ
نه ولي هنوز يك نفر ديگر مانده احتمالا"
اوهم
دوست ندارد روي تختي كه شكسته و تكان هم
مي خورد بخوابد!
داوود
با يك صرفه گلويش را صاف كرد وگفت:
ولي تو
زودتر به اينجا امده اي!توامكان
انتخاب كردن داري،مي تواني هر كدام را كه
بهتر است برداري!اين
حق توست.
ـ
مطمئني حق من است؟
ـ
خوب قانون طبيعت اينرا مي گويد!
ـ
نه اين قانون طبيعت نيست قانوني است كه
ما خودمان وضع كرده ايم و صد در صد هم
اشتباه است.
علي
نگاهي به من انداخت وبا خنده ساختگي گفت:
ـ
شايد كسائيكه هميشه زود رسيده اند اين
قوانين رو وضع كرده اند؟
از
اين طرز فكر بچه ها اصلا"خوشم
نيامده بود،در نظرمن دير يا زود رسيدن
كسي دليل بر داشتن امتياز نسبت به شخص يا
افراد ديگر نبود.
همانطوركه
با هم صحبت مي كرديم با همان نكته سنجي
خاص خودم متوجه شدم كه تختي كه از همه
موقيت بهتري داشت نصيب روزبه شده بود و
مي شد حدث زدكه در بدو ورود يكي يكي همه
تختها را چك كرده و در نهايت تختي را كه
از همه موقعيت بهتري داشته انتخاب كرده
است،وقضيه در موردعلي و داوودهم همينطور
بود.شايد
شما فكر كنيد كه اين قضيه نبايد انقدرها
هم براي من مهم مي بود ولي من ان روز با
خودم فكر مي كردم ابعاد فاجعه بزرگتر از
اينهاست.براي
من اين داستان فقط به انتخاب تخت و اتاق
و غيره ختم نمي شد و به قول معروف اين رشته
سر دراز داشت.يك
جاي كار درست نبود و به اصطلاح مي لنگيد،از
نظر من اين چيزي نبود كه اخلاقيات و دين
و مذهب تعليم داده باشند.در
تمام كشور و شايد در كل دنيا اين قانون
مزخرف حكمفرمابود.
هميشه
در تمام لايه هاي جامعه همه فقط به فكر
منافع خويش بوده اند،هميشه قويتر ضعيفتر
را ، بزرگتر كوچكتر و دارا نادار را از
ميدان به در كرده اند ،به نوعي قانون جنگل
است!پس
تكليف برادري ، وجدان و دين مذهب چه مي
شود!واقعا"
كه دنياي
عجيبيست!
انسانها
تا مجبور نباشند مراعات يكديگر را نمي
كنند."
بله
اينها چيزهايي بود كه انروز مرا مي ترساند.
اقاي
اسدي گفتن اين حرفها شايد ربطي به اصل
ماجرا ندارد ولي دوست دارم با روحيات من
بيشتر اشنا شويد.مي
خواهم بدانيد كه قبل از اشنايي با برديا
چه طرز تفكري داشتم.دوست
دارم از ازوجودي از من كه انروزها همه چيز
را منطقي ولي از پنجره دين و خدا و پيغمبر
مي ديد بيشتر اشنا شويد.راستش
را بخواهيد اين همه تغيير براي خودم هم
عجيب است.
خلاصه
در اين حين صداي در اتاق بلند شد، مثل
اينكه كسي در مي زد.پس
از چند ضربه كوچك يك نفر وارد اتاق شد،بله
بلاخره نفر اخر هم به جمع ما اضافه شد.بچه
ها به او خيره شده بودند و مات و مبهوت
نگاهش مي كردند، من كه مشغول مرتب كردن
تختم بودم با ديدن او دست از كار كشيدم و
به طرف او رفتم،واقعا"
ازاينكه
او را دوباره مي ديدم از صميم قلب خوشحال
شده بودم.
ـ
سلام ،خسته نباشي!
بلاخره
توانستي انتخاب واحد كني؟ اتاق چي شد
تونستي بگيري؟
ـ
اره دارم از خستگي تلف مي شوم.بالا
خره تمام شد،اگر اشتباه نكنم اتاقم همين
جاست...گندش
را بزنند با اين دانشگاهشان!
بله
او كسي نبود جز برديا!باهم
هم اتاقي شده بوديم.
نمي
تواني تصورش را بكني كه چقدراز اين بابت
خوشحال بوديم.بچه
ها از اينكه ما همديگر را مي شناختيم تعجب
كردند.اوهم
از خستگي ان روزچنان خردو خمير شده بود
كه حتي نمي توانست روي پاهايش بايستد.با
همان لباسهاي بيرونش روي زمين نشست ،به
ديوار تكيه دادو پاهايش را دراز كرد،منهم
از فرصت استفاده كردم وفوري مراسم اشنايي
را به جا اوردم و سپس نحوه ي اشنايمان را
براي بچه ها شرح دادم....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر