کافر را اعدام کنید.قسمت چهارم



درست نمي دانست كجاست و چه بلايي سرش امده فقط درد شديدي در دستها و شانه هايش احساس مي كرد،مثل اين بود كه بين زمين و اسمان معلق مانده،هر چه تلاش كرد نتوانست دستش را حركت دهد،بعد از چند لحضه ووقتي بلاخره با زحمت زياد چشمانش را باز كرد تازه متوجه شد چه اتفاقي برايش افتاده .دستهايش محكم بهم بسته شده بود و از سقف اتاق اويزان بود.درست نمي توانست به خاطر بياورد چند وقت است كه در ان حالت قرار دارد.فقط احساس مي كرد شانه هايش دارند كنده مي شوند، فشارهر لحضه بيشتر و بيشتر مي شد تا انجا كه غير قابل تحمل بود.اخرين چيزي كه به ياد مي اورد برخورد شيئ سنگيني به سرش بود.هر چه سعي كرد چيز ديگري به خاطرش نيامد. در همان حالت اويزان اطراف اتاق را نگاه كرد،بله انجا همان اتاقي نبود كه او را بازجويي كرده بودند،انجا اتاق سرد و نمناكي بود با ديوارها و كف سيماني كه فقط شعاعهاي باريكي از نوراز لا به لاي درب به داخل مي تابيد، همانطور كه داشت اطراف را ورانداز مي كرد شانه هايش از شدت درد تير كشيد ، ديگر تحمل ان وضعيت برايش غير ممكن بود،نفسش را در سينه حبس كرد و چندين بار فرياد بلندي كشيد،.انقدر بلند فرياد كشيد كه تا چند دقيقه بعد از ان هنوز گوشهايش سوت مي كشيد. سپس سرش را پايين انداخت، چشمانش را بست وساكت شد.در ان لحضه ي رغت بار و اكنده از درد خودش هم نمي دانست چرا ولي ياد دوران گذشته افتاد زمانيكه حدودا" هفده هيجده سال بيشتر نداشت و درسال سوم هنرستان درس مي خواند.
روزي را به ياد اورد كه به دفتر مدير هنرستان رفت واز اينكه كلاس اخرش با وقت نماز ظهرتلاقي داشت و او نمي توانست نمازش را اول وقت بخواند شكايت كرد و از انجا كه اين امور از اهم واجبات در مدارس بود اقاي مدير هم از او استقبال كرد و به او اجازه داد كه هر روز ظهر براي نماز خواندن از كلاس بيرون برود و نمازش را اول وقت بخواند.به وضوح به ياد مي اورد كه دران سالها به طور جدي مذهب را دنبال مي كرد ودر انجام واجبات و ترك محرمات دين اسرارشديدي داشت،اغلب وقتش را به مطالعه كتابهايي نظير معاد،گناهان كبيره، انسان كامل و از اين قسم كتابها مي كرد.در دنيا به نظرش فقط يك حقيقت وجود داشت و ان حقيقتي بود كه برايش بديهي بود و چنان با گوشت و پوستش عجين شده بود كه حتي طاقت شنيدن حرفهاي مخالف ان را نداشت ، سعي مي كرد نمازش هميشه در اول وقت ادا شود،در جايي خوانده بود كه هرچه اب وضوسردتر باشد ثواب ان بيشتر است و گناهان انسان را بيشتراز بين مي برد ،در زمستان با وجود سرماي زياد و با وجود انكه اب گرم در خانه بود با شير ابي كه در حياط منزلشان بود وجريان اب از شدت سرما به صورت باريكه اي از قطرات منقطع اب از ان بيرون مي امد وضو مي گرفت و با هر قدمي كه به سوي نمازصبح بر مي داشت با تصور اينكه گناهان نكرده اش مانند برگهاي درختان پاييزي در حال ريزش هستند به حالت روحاني و ارامش روحي عجيبي مي رسيد.
خوب به ياد مي اورد كه در ان روزها تنها يك حقيقت در نظرش بود و ان حقيقت اسلام و مذهب شيعه بود و ديگر هيچ ،گويي هزاران خروار پنبه را در گوشش چپانده بودند وهيچ چيز جز كلمات برنده اسلام ياراي عبور كردن از ان را نداشت.برايش بسيار عجيب بود كه چرا امثال كانت و دكارت و ماركسها نتوانسته بودند زيبايي اين حقيقت را ببينند و ادراك كنند.شب تا صبح به خاطر اينكه خداوند بزرگ چنين لطفي در حقش كرده و راه راست را برايش هموار كرده در حال تسبيح گويي و ثنا بودوبه راستي كه شكر گزار خوبي هم بود.بارها در كتب ديني خوانده بود و از ملاها هم شنيده بود كه اين سعادت نصيب كساني مي شود كه مورد عنايت پروردگار مي باشند و هر كسي لياقت ان را پيدا نمي كند،شنيدن اين حرفها او را بيشتر و بيشتر در راه دين حريص مي كرد، يادش امد در بيست سالگي زمانيكه تازه وارد مرحله ي جواني شده بود بدليل فعاليت غريزه جنسيش و البته سركوب كردن مداوم ان به خاطر ملاحضات مذهبي ،مسائلي از قبيل حوريان بهشتي و تعدد زوجات در اسلام و ازادي مردان در اختيار كردن چندين همسر و صيغه كردن هزاران زن نظرش را جلب كرده بود وعمده ترين سوالي كه در ذهنش موج مي زد اين بود كه يك مرد چگونه مي تواند چندين حوري در بهشت داشته باشد و بتواند از عهده همه انها بر بيايد؟ البته به قول يكي از ملاها كه از حضرت محمد نقل مي كرد خداوندي كه به مردها اينهمه لطف مي كند و به انها اين همه حوري عطا مي كند قدرت ارضا‍ء كردن همه انها را نيز به انها مي بخشد و چقدر شيريني اين پاسخ برايش گوارا بود و البته چقدر تحمل كردن ان تا روزي كه انها را بدست مي اورد برايش سخت بود.
يادش مي امد كه در همان سالها روزي با برادر بزرگش در باره رابطه با دخترها و گناهي كه انسان ازديدن و تماس با نا محرم مرتكب مي شود بحث مي كرد و به خيال خودش داشت او را ارشاد مي كرد ،برادرش دو سال از او بزرگتر بود و ظاهر خوبي داشت ولي زياد در قيد و بند شريعت نبود وبا وجود انكه در ان سالها روابط دختر و پسر به شدت از طرف حكومت كنترل مي شد دوستان دختر زيادي داشت.بارها بين انها بر سر اين مسائل بحث و گفتگو پيش امده بود و هميشه او جلوي برادرش كم مي اورد و در نهايت به خداوند واگذارش مي كرد ، يادش مي امد كه چقدر بچه ي صاف و ساده اي بود و به خيال خودش بيشتر به حال برادرش تاسف مي خورد تا اينكه از او ناراحت شود . از اينكه به تصور خودش اورا درجهان اخرت عذاب خواهند داد و در اتش جهنم خواهند سوزاند ناراحت مي شد.معمولا" اين بحثها هميشه بين او و برادرش در مي گرفت و كاملا" رويداد ساده اي بود ولي ان روز حسابي بحثشان بالا گرفت تا جائيكها در نهايت برادرش با حرفهاي سنگين و ابدار حسابي خدمتش رسيد :
ـ تو به خاطر اينكه ظاهرت جذابيتي براي دخترها ندارد و مورد توجه انها قرار نمي گيري اين حرفها را مي زني و گرنه حتي اگه يك پيرزن نود ساله هم به تو پا بدهد حتما دست و پايت را گم مي كني و ديگر از اين چرنديات تحويلم نمي دهي.اين حرفها فقط براي اين است كه خودت را گول بزني و گر نه اصل مطلب چيز ديگريست ! تو عرضه دوست شدن با هيچ دختري را نداري ،بله دوست شدن با دختر ها عرضه مي خواهد كه تو نداري !
خوب يادش مي امد كه با شنيدن اين جملات صورتش به شدت سرخ شد گويي كه اين كلمات مانند تير قلبش را مي شكافتند و انرا پاره پاره مي كردند، ناگهان براشفت وبا نگاهي تواءم با خشم وانزجار از برادرش دور شد و درگوشه اي نشست و درفكر فرو رفت، با خودش گفت" عيب ندارد بلاخره حقيقت اشكارخواهد شد،وقتي مرا در كنار حوريان زيبا و گل اندام ببيند از اين حرفش كلي پشيمان خواهد شد.ان روز پس از مدتي كه ناراحتيش بر طرف شد هنوزحرف برادرش در گوشش بود با خودش فكر كرد" نكند حرف او درست باشد و من به خاطر اينكه با دخترها ارتباطي نداشته ام و عرضه اش را ندارم دنبال اين كارها نرفته ام" و واقعا" هم تا ان زمان حتي با دختري از نزديك حرف نزده بود و انقدر درمسائل ديني غرق شده بود كه اصلا" به ظاهرش توجهي نداشت.درست به خاطر اورد كه پس ازاينكه ارامتر شده بود از جايش بلند شد و در ايينه قدي توي حال خودش را ورانداز كرد،واقعا" هم شبيه هپلي ها شده بود،دستي در موهايش كشيد موهاييكه روزها بلكه ماهها بود كه شانه نخورده بود و مانند رشته هاي در هم تنيده طناب به هم گره خورده بود و دانه هاي سفد رنگ شوره روي موها و شانه هايش نشسته بود ،دستي در ريشهايش كه مانند قلموي نقاشي كهنه اي كه هر تارش به طرفي رفته بود كشيد و ارام از بالا به طرف پايين كشيد و لي هر چه سعي كرد نتوانست انها را به يك طرف حالت دهد،صورتش را به يك طرف چرخاند طوريكه موهاي پشم مانندي كه در پشت گردنش روئيده بودند نمايان شد،با خودش فكر كرد كه چند ماه است به ارايشگاه نرفته است.در حاليكه جلوي ايينه ايستاده بود بادي در قب قب انداخت ونفسش را حبس كرد و يقهء پيراهنش را كه از شدت عرق مانند شاخ گاوخشك و سخت شده بود و به صورت نا منظم و نا متقارني تا خورده بود درست كرد،مدتي خودش را همانطور ورانداز كرد و با خود انديشيد كه حق با برادرش بوده و با اين ريخت و قيافه حتي پير زنهاي روستايي هم از او فرار مي كنند.اندكي جلوتر رفت و همچنان به چشمهايش خيره شده بود ،انقدر به ايينه نزديك شد كه جز برامدگيه دماقش ديگر هيچ جاي صورتش مشخص نبود براي چند لحضه در همان حال ايستاد و سپس چشمانش را بست و در افكارش غوطه ور شد ،خود را بر تختي از طلا و جواهر نشسته ديد و حوريان بهشتي مشغول باد زدنش بودند از هر طرف زيبا رويان و پري پيكران بهشتي او را سجده مي كردند و نوازش مي كردندو با چشمان سيا هشان گويي تمناي او را مي كردند و با او حرف مي زدند همه جا روشن و نوراني بود و صداي موسيقي دلنوازي به گوش مي رسيد...اري نواي خوشي از بهشت كه نظير ان در روي زمين ابدا" پيدا نمي شد،روي تختي ديگر در جلوي او ظزفهايي با نقوش مينياتوري پر از ميوه ها و اطعمه خوش مزه و خوش بو چيده بودند وتنها با اشاره دست پرواز كنان به سويش مي امدند و ارام و اهسته در دهانش جاي مي گرفتند.احساس سبكي و نشاط ارام ارام در تمام رگهايش جاري شد و تمام بدنش را فرا گرفت اري او فكر مي كردانجا همان بهشتي بود كه خداوند به صالحان و موءمنانش وعده داده بود،همان بهشتي كه در ازاي مقاومتشان در برابر خوشيهاو جاذبه هاي زندگي نصيبشان مي شد!!
چشمانش را باز كردو دوباره خود را همانطور اويزان ديد. فشار روي دستهايش لحضه به لحضه بيشتر مي شد به اندازه اي كه گاه و بيگاه ازشدت درد از هوش مي رفت و دوباره پس از مدتي به هوش مي امد.در ان لحضه حاضر بود هر چه دارد بدهد ولي ازان وضع خلاص شود.با خودش فكر كرد كه تا كي مي تواند ان وضع را تحمل كند!هيچ كاري از دستش ساخته نبود، حتي نمي توانست بميرد!با خودش فكر كرد" تحمل اين فشار از مردن هم به مراتب سخت تر است چون مردن يكبار و در يك ان اتفاق مي افتد ولي اين شكنجه انگار تمامي ندارد و تا ابد ادامه دارد." حال عجيبي داشت!در حالتي بين خواب و بيداري و بيهوشي دست و پا مي زد،در همان لحضات دردناك و طاقت فرسا براي چند لحضه افكارش به گذشته پرواز مي كرد و انگار داستان زندگيبش مانند كتابي جلوي چشمانش ورق مي خورد و دوباره به زمان حال بر مي گشت.براي يك ان با خودش فكر كرد چرا وچگونه زندگيش به اينجا كشيده شده،اصلا" چطورشد كه در اين مسير پر پيچ و خم افتاد. ذهنش به صورت ناخوداگاه دوباره به گذشته هاي دور سفر كرد، به زمان درس و دانشگاه وپديد امدن افكار نو،زمانيكه مسير زندگيش را صدوهشتاد درجه تغيير داد و وارد دنياي تازه اي شد.ان زمان به خاطر شعله هايي كه براي به دست اوردن حقيقت در اوروشن شده بود حتي حاضر شد رشته ي تحصيليش را نيمه كاره رها كند و تغيير رشته بدهد.خاطره ي ان سالها هنوزجلوي چشمانش بودو حالا كه به ان مي انديشيد تازه داشت متوجه چيزي مي شد.بله اتفاقاتي كه در زندگيش رخ داده بود براي هيچ كس قابل تصور نبود،حتي خودش هم از ان سر در نمي اورد. به قول مردم امي همه ي اين اتفاقات برايش مقدر شده بود ولي به نظر خودش او انچه را كه برايش مقدر شده بود نخواسته و با ان در جدال بود.وقتي در دانشگاه در رشته ي مكانيك قبول شد همه و حتي خودش فكر مي كردند كه بلاخره يك روز مهندس مي شود و در امد خوبي خواهد داشت. بعد از سه سال كه در ان رشته درس مي خواند جاي هيچ شك و ترديدي نسبت به اين موضوع براي هيچ كس و حتي خودش هم نبود خصوصا' كه نمراتش هم در حد عالي بود ولي خيلي ناگهاني ديگر ترم هفت را در ان رشته ادامه نداد!
خوب به ياد مي اورد كه ان سال به دليل علاقه اي كه در او به مسائل جامعه و علوم انساني ايجاد شده بود والبته بيشتربه خاطر اين كه با نظريات و عقايد فيلسوفان و دانشمندان بزرگ جهان اشنا شود گرايش علوم اجتماعي را انتخاب كرد و با انكه دو ترم بيشتربه گرفتن مدرك مهندسيش نمانده بودبه يكباره همه چيز را رها كرد و دوباره از صفرشروع كرد ، در رشته ي علوم انساني در كنكوران سال شركت كرد ودر رشته ي جامعه شناسي قبول شد.يادش امد كه چقدر به خاطر اين كار از طرف خانواده و دوستانش سرزنش شد وحتي پدرش براي مدتي او را كاملا" از خانواده ترد كرد چون از نظر او عباد ديوانه شده بود كه داشت رشته ي مهندسي با ان اينده درخشان را ول مي كرد و وارد رشته اي مي شد كه ايند ه ي چندان روشني نداشت. با همه ي اين حرفها تنها چيزي كه در ان زمان برايش اهميت داشت دانستن و يافتن حقيقت بود و هيچ كس هم نمي توانست او را در اين راه دلسرد كند.
در حاليكه در سلول سرد و نموري زنداني شده بود و ازسقف سلول اويزانش کرده بودند از شدت درد به خودش مي پيچيد ودر لابه لاي خاطرات خاك گرفته اش درجستجويي تمام نشدني و نامعلومی تلاش مي كرد، شايد حقيقتي كه سالها دنبالش بوده خودش را به صورتي كاملا" لخت وعريان تسليمش كند وخودش را به او نشان دهد. اري شايد مي شد در ميان ان همه درد به رازي شگفت پي ببرد.
وقتي خوب مي انديشيد خودش هم از كارهايي كه تا انزمان كرده بود تعجب مي كرد،به قول اطرافيانش انقدر از اين شاخه به ان شاخه پريده بود كه راه راست را گم كرده بود.ولي او واقعا" از اين كلمه نفرت داشت،راه راست..!هميشه از ادمهايي كه مثلا" به خيال خودشان داشتند درراه راست قدم بر مي داشتند انتقاد مي كرد،در نظر ش انسان بايد هزاران راه را امتحان ميكرد و خودش تشخيص مي داد كه راه راست كدام است، تازه اگر راه راستي اصلا" وجود داشت!چه كسي مي داند كه اين راه واقعا" راست است؟در نظر او اينكه مثلا" ببيني هزاران يا ميليونها نفردارند به سمتي مي روند وتو هم فكر كني بله حتما" اين راه راه درستي است كه اين همه ادم دارند مي روند سنجه ي مناسبي نبود.بله با خودش فكر مي كرد حقيقت بايد تكان دهنده تر از اينها باشد، بايد شيرين ترو گواراتر از اين حرفها باشد.ولي براستي ان حقيقت چه بود؟
نفسهايش به شماره افتاده بود و طاقتش طاق شده بود،ديگر دستانش را حس نمي كرد ،چنان بي حس شده بودند كه انگار هيچگاه انها را نداشته.با خودش فكر كرد كه شايد لحضات اخر عمرش را سپري مي كند!وقتي به اين فكر مي كرد كه به چه جرمي او را شكنجه مي دهند عرق سرد روي پيشانيش نقش مي بست.ديگر به سيم اخر زده بود و مدام با خودش حرف مي زد" لعنت به شما ظالمان بي وجدان.تف به شرافت و مردانگي شما! من مكافات چه جرمي را پس مي دهم،اي كاش تمام تنم اتش مي شد و شما را در خود مي سوزاند، اي كاش خدايي وجود داشت و صداي مرا مي شنيد!" همينطور ارام و به صورت بريده بريده ا اين جملات را نجوا مي كرد ودر همانحال مانند ديوانگان اب دهانش بي اختيارسرازير شده بود و روي بدنش مي ريخت،درست نمي دانست چند ساعت است كه در ان وضعيت اسفناك قرار دارد،زمان ديگر برايش بي معني بود و رهايي از ان كابوس دهشناك غير ممكن!
در حالتي شبيه سكرات بود كه ناگهان صداي باز شدن درب به گوشش رسيد،با خودش فكر كرد حتما" خيال و توهم قبل از مرگ است وبه ان توجهي نكرد ولي وقتي نور شديد و خيره كننده اي تمام اتاق را روشن كرد مطمئن شد كه اتفاقي در حال رخ دادن است.سرش را با زحمت بلند كرد و چشمان نيمه بسته اش را باز كرد،بله نگهباني را ديد كه داشت او را پايين مي اورد.وقتي پاهايش زمين را لمس كردند انگاردوباره داشت روح در كالبدش دميده مي شد،ولي انقدر ضعيف شده بود كه نمي توانست روي پاهايش بايستد و به خاطر همين به محض پايين رسيدن همانطور بي حركت روي زمين ولو شد.چند لحضه در همان حالت ماند سپس صداهاي مبهمي بالاي سرش شنيد و همزمان صداي پاهاي چند نفر كه بالاي سرش راه مي رفتند.در همان حالت احساس كرد دو نفر زير شانه هايش را گرفتندو او را از روي زمين بلند كردند وبا خودبردند و پس از مدتي صداي باز و بسته شدن دري را احساس كرد و همينطورچند در ديگر پشت سر هم! و در نهايت گويي كه يك گوني سيب زميني را از بالا رها مي كنند او را روي زمين انداختند وپس از اينكه در بسته شد انجا را ترك كردند.

عباد براي مدتي نمي توانست تكان بخورد. بدنش تقريبا" بي حس شده بود و حتي كوچكترين حركتي برايش غير ممكن بود.ولي با اين اوصاف و با وجود ضعف شديد حالش به مراتب بهتر از قبل بود،از اين كه به حال خودش رها شده بود خوشحالي تلخي وجودش را فرا گرفته بود.براي ساعتي در همان حالت و بدون حركت روي زمين ولو شده بود و از شدت ضعف و گرسنگي مدام در حال بيهوشي و خواب به سر مي برد تا اينكه صدايي او را به خودش اورد،سعي كرد سرش را به زحمت بلند كند ولي انگار كه او را به چهارميخ كشيده بودند.سعي كرد دستش را حركت دهد ولي نتوانست،دست اخر با همه ي تلاشي كه به خرج داد فقط توانست انگشتان پايش را تكان دهد...در حال تقلا كردن بود كه ناگهان چيزي حس كرد،بله بويي به مشامش رسيد،بويي شبيه بوي غذا كه داشت فضاي انجا را پر مي كرد.بويي شبيه بوي خوش زنده ماندن كه هر لحضه بر توانش مي افزود. دران لحضه حس كرد جان تازه اي گرفته است،خودش هم نمي دانست چند وقت است كه چيزي نخورده ،تمام توانش را جمع كرد و بلاخره توانست خودش را تكان دهد،با حالتي شبيه خزيدن و با تكان هايي كه به بدنش مي داد درست مانند يك كرم بلاخره خودش را به ظرف غذا رساند و بدون درنگ و با همان دستان خسته و خون الودش و بدون اينكه حتي متوجه شود چه چيزي مي خورد شروع به خوردن كرد.چند لقمه غذا و چند جرعه اب و همينطور پشت سرهم وبا عجله...

چند روز از ان كابوس تلخ گذشت و عباد ارام ارام قواي جسماني از دست رفته اش را باز مي يافت ولي همچنان روحيه اش در حال خراب شدن و روحش در حال انحطاط بود.در ان سلول انفرادي چند روز تنها سر كرده بود و فقط سر ساعت مقررواز دريچه اي كه پايين درب سلول تعبيه شده بود برايش غذا و اب مي اوردند و انقدر سريع اتفاق مي افتاد كه عباد حتي متوجه اوردنش هم نمي شد و فقط از بوي ان مي فهميد كه غذايش را اورده اند.براي عباد دنيا به اخر رسيده بود و زمان متوقف شده بود.انقدر احساس تنهايي مي كرد كه گاهي با خودش حرف مي زد و گاهي هم با حشرات!گاهي اتفاق مي افتاد كه براي ساعتها با يك مگس دردودل مي كرد و يا براي يك روز تمام با يك سوسك هم بازي مي شد.يك بار براي يك مارمولك زشت و پير ساعتها درمورد جامعه ارماني و نظام ليبرال دمكرات صحبت كرد.شايد كثيفي و قديمي بودن سلولش برايش خوب بود زيرا هر روز برايش هم صحبت تازه اي فراهم مي كرد و اگر ان حشرات هم نبودند شايد از تنهايي انجا دق مي كرد. .جالب تر از همه اين بود كه اگر در حين غذا خوردن متوجه مي شد كه حشره اي در غذايش است با كمال خونسردي ان حشره را بيرون مي اورد و كنار سفره رها مي كرد و مشغول خوردن بقيه ي غذايش مي شد اتفاقي كه اگر در شرايط عادي زندگي برايش پيش مي امد حتما" غذا را دور مي ريخت و ظرف غذا را مي شكست و ممكن بود تا چند روز بعد از ان لب به غذا نزند.خودش هم باورش نمي شد اين كسي كه هم بازي و هم پياله ي حشرات شده همان عباد سابق است!يك حس عجيبي بر او مستولي شده بود،واقعا" از خودش فرستگ ها دور شده بود.ديگر خودش را به خوبي نمي شناخت،در نظر خودش حركاتش ابلهانه و بچه گانه شده بود.كم كم داشت كم مي اورد،دلش براي خانواده و دوستانش لك زده بود.دوست داشت دوباره شب را تا صبح كنار همسرش بخوابد و صبح با نوازش دستهاي او از خواب برخيزد،دلش مي خواست يكبار ديگر همه ي دوستانش را كنار هم ببيند و شب را تا صبح با انها ورق بازي كند.دوست داشت يكبار ديگر طلوع زيباي خوزشيد را ببيند.دوست داشت حتي براي يك بار هم كه شده توي پارك محله پياده روي كند.همه ي عادتها و سرگرميهايي كه تا قبل از ان برايش يكنواخت و كسل كننده بود در اين لحضه هاي سخت و مملو از خشونت برايش در حكم ارزويي دست نيافتني بود.تازه داشت متوجه مي شد كه زندگي بيرون از ميله هاي زندان چقدر شيرين و زيباست.
گاه ساعتها روبه روي روزنه ي سلولش مي ايستاد وبا گوشه ي چشم بيرون را نگاه مي كرد ولي تا جاييكه شعاع ديدش اجازه مي داد فقط ديوار بلند بود و ديگر هيچ... پس از گذشت چند روز از وقتي كه او را به حال خودش رها كرده بودند روزي از راهرو زندان صداي پاي كسي شنيده شد كه در حال نزديك شدن بود.عباد ناخوداگاه از جايش برخاست و به سمت درب سلول رفت و در حاليكه سرش را به يكطرف خم كرده بود با گوشه چشمش از دريچه كوچك ان بيرون را نگاه كرد، هنوز مشخص نبود چه كسي درراه رو قدم مي زند ولي از دور صداي پچ پچ نامفهومي به گوشش رسيد انگار دو نفر در حال حرف زدن بودند.پس از مدتي صدا قطع شد و دوباره صداي قدمها به گوشش رسيد،پس از لحضه اي لباس سبز رنگ نظامي نمايان شد كه ارام ارام داشت به سلول عباد نزديك مي شد،انگار يكي از نگهبانان زندان بودكه به طرفش مي امد. وقتي به در سلول رسيد سرش را خم كرد و از روزنه دربه چشمهاي عباد خيره شد.
ـ تو همان استاد دانشگاه هستي؟
عباد به نشانهء تاييد تكان كوچكي به سرش داد،اولين چيزي كه هميشه موقع برخورد با نظاميها توجهش را جلب مي كرد درجهء انها بود،سه تا هشت روي بازو..
ـ اگر چيزي احتياج داشتي به من بگو!
عباد لحضه اي مكث كرد:
ـ هر چيزي؟
ـ بستگي داره!
ـ به چي؟
ـ به اينكه چقدر پول بدي!
گروهبان سرش را جلوتر اورد تا جاييكه فقط صورتش از روزنهء در نمايان بود،حدود سي ساله با چشماني ريز و قهوه اي رنگ و ابروهاي پرپشت وبه هم پيوسته،از ريشهايش ميشد فهميد كه روزهاست كه صورتش را اصلاح نكرده انهم ريشهايي پرپشت كه تا بالاي گونه هايش را هم پر كرده بود ودرست تا زيرچشمهايش كشيده شده بود،با اينكه چشمهايش مدام به اينطرف و انطرف حركت مي كرد نوعي حالت مردگي و سكون درانها نهفته بود،حواسش به همه جهات بود درست مانند دزدي كه به دنبال چيزي براي دزديدن مي گردد يك حالت سراسيمگي وسرگشتگي داشت :
ـ قبل از اينكه تو رو اينجا بيارن يه پيرمرد اينجا زنداني بود، اسمش حاج يعقوب بود خيلي مرد نازنيني بود منهم خيلي هواشو داشتم و بهش ميرسيدم.
ـ كجا بردنش؟
ـ بردن شلاقش بزنند!
ـ مگر چكار كرده بود؟
ـ هيچي پيرمرد توي صف نونوايي يدفعه قاطي ميكنه و به زمين و زمون فحش مي ده ،از شاطر نونوايي گرفته تا پيرو پيغمبر را فحش و بد و بيراه مي گه! مي گن بعد اينكه چند ساعت تو صف نونوايي منتظر بوده، دست اخر كه نوبتش ميرسه مي زنه ونون تموم ميشه! پير مرد بدبختم كه دستش به جايي بند نبوده شروع مي كنه به بد و بيراه گفتن،حالا از شانس بدش يه حزب الهيم توي صف بوده و وقتي اين صحنه روميبينه كلي شاكي مي شه وبا كمك دوستش اونو تحويل كلانتري ميدن ، بيچاره پيرمرد اهل نماز و روزه بود اصلا"اهل اين حرفا نبود،دين و ايمان از سرو روش مي باريد،خيلي ها سعي كردن ضمانتشو بكنن اما دست اخر حكم شلاقش امد.
ـ الان كجاست ؟
ـ الان درمانگاهه،فكر كنم تا چند روزي نتونه به پشت بخوابه،مثل اينكه خيلي محكم زدنش.البته توي پروندش خوندم به امام و پيغمبر فحش داده! تازه بخت يارش بوده وگرنه حكمش اعدام بود،خيلي خدا بهش رحم كرد!دورو زمونه ي بدي شده ديگه مردم حرمت پيغمبروامام رو هم نگه نمي دارن! خلاصه من ديگه بايد برم، دوباره بر مي گردم اگر چيزي احتياج داري بگو برات جور كنم ؟
ـ من سيگار مي خواهم،مي تواني برايم تهيه كني؟
ـ اره دو هزارتومان رد كن بياد ! اما اولش گفته باشم معلوم نيست چه ماركي گيرم بياد !
- من كه اينجا پولي همراه ندارم!
- خوب ايندفعه رو برات نسيه ميارم ولي بعدا" دوبرابرشو ازت مي گيرم. بلاخره ميان ملاقاتت استاد!
سرش را عقب كشيد و در حاليكه از سلول دور مي شد ارام ارام صداي قدمهايش ضعيف و ضعيفتر شد.بار ديگر صداي بلند ودلخراش سكوت همه چز را در هم پيچيد و در خود فرو برد.به طرف تختش رفت وروي ان دراز كشيد و به سقف خيره شد،مغزش همانند ترمينال شلوغي از افكار شده بود،همه جور فكري از ان مي گذشت ولي هيچكدام ماندني نبودند. نمي توانست روي هيچكدام تمركز كند ،در میان انبوهی از افکارسردرگم بود،،سعي كرد چشمانش را ببندد و بخوابد ،شايد كمي ارامتر بشود.اري گاهي اوقات خوابيدن بهترين مسكن بود .تنها چيزي كه چاره كار بود حالتي از بيخبري محض بود!اري گاهي اوقات خواب براي انسان بسيارمفيد و ارامش بخش است و بر عكس بيداري واگاهي براي او به همان اندازه هول انگيز و ترسناك!!


هنوز چشمهايش گرم نشده بود كه صداي فرياد بلندي ازراهرو به گوشش رسيد.انگار داشتند يك نفر را تا سر حد مرگ شكنجه مي دادند،عباد از جايش پريد و روي تختش نشست.صدا از انتهاي راه رو مي امد،يك نفرمدام زجه مي زد ونعره مي كشيد ،نعرهايي از ته دل ،زجه هايي دلخراش،.از انهاييكه كه توي دل ادم را خالي مي كند. مثل اين بود كه داشتند بيضه هاي كسي را مي كشيدند.براي چند لحضه صداي نعره ها قطع شد وفقط صداي ناله ضعيف و خفه اي به گوش مي رسيد.عباد از جايش بلند شد وسعي كرد از روزنه سلولش توي راهرو را ببيند.روزنه زياد بزرگ نبود و فقط تا شعاع پنج شيش متر ازاين طرف و انطرف ان ديده مي شد.معلوم بود سلولها را فقط در يك رديف و طوري ساخته بودند كه زندانيها نتوانند با يكديگر ارتباط بر قرار كنند.به نظر مي امد صدا از سلولهاي اخريست،زمانيكه او را به اين سلول مي اوردند در حالتي بين بيهوشي و مرگ بود و درست نمي دانست انجا چند سلول ديگر هست.خيلي دلش مي خواست علت اين فريادها را بداند،در ان لحضه حاضر بود هر چه دارد بدهد و فقط بفهمد در اطرافش چه خبر است.از بي خبري متنفر بود،اصلا" به خاطرهمين اينجا بود چون نمي خواست در بي خبري زندگي كند. با خودش فكر كرد" شايد دارند مرا مي ترسانند.شايد با اين كار دارند مرا شكنجه مي دهند."حرف و حديثهاي زيادي در باره ي شكنجه ها و عذابهاييكه به زندانيهاي سياسي و مخالفان رژيم مي دادند شنيده بود،يادش امد كه چند بار در محافل و جمعهاي دوستانه با رفقايش دراين باره صحبت كرده بود.بارها شنيده بودوحتي در برخي شبكه هاي ماهواره اي ديده بود كه اين رژيم براي اينكه چند صباحي بيشتر حكومت كند دست به هر كاري مي زند،بارها از طرف دوستان و نزديكانش فيلمهاو كليپهايي در باره ي شكتجه زندانيان به دستش رسیده بود.و اين صحنه ها انقدر دلخراش وناراحت كننده بود كه او از ديدن انها حالش تا سه چهار روز بد شده بود.فکرش را هم نمی‌کرد که روزی این بلاها سر خودش بیاید! فكر كردن به اينها زجرش مي داد اصلا" خودش نوعي شكنجه روحي بود.با خودش گفت" اي كاش زودتر راحتم كنند،من كه از مردن نمي ترسم،با مردن كنار امده ام ولي نمي دانم بتوانم در برابر شكنجه مقاومت كنم يا نه!" .ياد داستانهايي كه در باره مجاهدين خلق و كمله ها شنيده بود افتاد و فكر كرد كه واقعا" راهش همين اسنت و ادم عاقل هيچوقت زنده به دست اينها نمي افتد،حتما" انها خوب مي دانسته اند كه اگر به دست اين رژيم بيفتند تكه بزرگه شان گوششان است به خاطر همين موضوع هميشه و همه جا با خودشان قرص سيانورهمراه داشتند و وقتي احساس خطر مي كردند وديگر چاره اي براي خود نمي ديدند فوري يكي را زير زبانشان مي گذاشتند تا در صورت دستگيري انرا قورت بدهندو زنده به دست اين از خدا بي خبرها نيفتند.ولي او كه اصلا" نمي دانست كارش به ابينجا كشيده خواهد شد چه برسد به اينكه به فكر خودكشي و قرص سيانور باشد! تازه داشت مي فهميد كه همين تنها بودن توي يك سلول چقدر مي تواند جنون اور باشد،مدام به خودش دلداري مي داد و روحيه ي خودش را تقويت مي كرد.
"درهر حال اين اتفاق افتاده و بايد خودم را براي همه چيز اماده كنم .از كجا معلوم شايد همين الان دوباره سراغم بيايند و ببرند و تا سر حد مرگ شكنجه بدهند.نبايد اينقدرخودم را ببازم! به هر حال هر چيزي تاواني دارد،هيچ چيز به سادگي به دست نمي ايد خصوصا" كه ان چيز متاع گرانقيمتي مثل ازادي باشد.در طول تاريخ انسانهاي ازاده ي زيادي زندگي كرده اند كه دنيا تا قرنها بعد ازمرگ انها همچنان به خاطر انها به خود مي بالد و نامشان تا ابد زنده خواهد ماند."
براي مدتي احساس بهتري پيدا كرد،انگار جرات بيشتري پيدا كرده بود و به قول معروف شارژ روحي شده بود.احساس كرد مصائبي كه ممكن است برايش پيش بيايد ارزشش را داشت كه ايستادگي ومقاومت بيشتري كند ولي ديري نپاييد كه اين تغذيه ي روحي واعتماد به نفس تحليل رفت ورو به زوال گذاشت .دوباره اسير شك و ترديد هاي ذهني شد وان وجود ملامتگري كه در نهاد همه انسانها جاخوش كرده است شروع به شيطنت كرد!" نكند مرا اعدام كنند؟ راستي اگر اين اتفاق بيفتد انوقت ازادي به چه كارم مي ايد؟ چه كسي مي داند كه من اينجا هستم؟ اين فعالان حقوق بشرو سازمانهاي بين المللي وحمايت از زندانيان سياسي وغيره...كجا هستند؟ اصلا" كسي از اين سلولها خبر دارد؟"
اين افكارنا متجانس كه نتيجه ي كشمكش دروني بين ذهن استدلالي وشاهد درونيش بود لحضه اي راحتش نمي گذاشت و مدام اورا در درياي پر طلاتم و لبريز از پوچي خود از اين سو به ان سو مي كشانيد وارام ارام درخود غرق مي كرد.درداور تر از اينها اين بود كه هيچ كس پيگير كار او نبود و حتي اجازه ملاقات با نزديكانش را هم نداشت و از اين بابت بيشتراحساس ضعف به او مستولي مي شد.در حال دست و پا زدن در اين گرداب سهمگين بود كه صداي نعره و فرياد دوباره شروع شد.مثل اينكه اين بار بلندتر از قبل به گوش مي رسيد،براي ساعتها اين ماجرا تكرارمي شد و هر بار لحضه اي سكوت، و دوباره همان فريادها و زجه ها شنيده مي شد.دو دستش را محكم روي گوشهايش قرار داد ودر گوشه سلول نشست ،چشمانش را بست و سرش را ميان پاهايش قرار داد تا صدا كمترشنيده شود ولي فايده اي نداشت،صدا هنوز درد اور و جانكاه بود.صدايي مانند گر گر باد در گوشهايش پيچيده بود و گاهي با صداي ناله وزجه در هم مي اميخت و حس مرگ به او مي داد.گويي كه زير خلوارها خاك مدفون شده بود و از زير خاك صداي مردم را كه بالاي قبرش روضه مي خواندند مي شنيد.دستش را محكمتر فشار داد، طوريكه دستانش كم كم بي حس شد و ديگر نمي توانست ادامه دهد دران شرايط جنون اور وكشنده ناگهان احساس كرد دستي روي شانه هايش قرار گرفت و او را به طرف بالا كشيد،مي خواست بداند چه اتفاقي افتاده، چشمانش را باز كرد ودستش را از روي گوشش برداشت.درجه هاي نظامي روي شانه ها اولين چيزي بود كه توجهش را جلب كرد. سه عدد هشت روي بازو...
ـ بلند شو بايد با من بيايي!
خيلي غافلگيرانه بود، اصلا" متوجه امدن او نشده بود.هنوز بيناييش كاملا" برنگشته بود و اندكي تار مي ديد طوريكه هنوز نمي توانست به درستي صورت ان مرد را تشخيص دهد.نگهبان بدون اينكه حرف ديگري بزند همانطور كه بازوي او را گرفته بود او را با خود به بيرون از سلول برد.وقتي به خودش امد توي راهرو بود و داشت از مقابل سلولها مي گذشت سربازي هم از پشت سر انها حركت مي كرد و با اصلحه مراقب انها بود.راهرو تنگ و تاريك بود و درهمان حال كه حركت مي كردند عباد با گوشه چشم سلولهاي ديگر را جستجو مي كرد،دلش مي خواست بداند انجا چه خبر است و چند نفر ديگر انجا هستند،از جلوي سلولها رد مي شدند و عباد به روزنه ها نگاه مي كرد.تنها چيزي كه پيدا بود فقط چشمها بودند.در هر سلول و جلوي روزنه ان يك جفت چشم ديده مي شد.يك جفت چشم ترسيده و پريشان،يك جفت چشم حيرت زده و نگران كه از پس انها حركت مي كرد و گويي در تعقيب انها بود.صداي فريادونعره دوباره شروع شد و عباد را به خود اورد.صدا هر لحضه بلند تروبلندتر مي شد . به نظر مي رسيد دارند به مركز ان اصوات درداور نزديك مي شوند.بلاخره جلوي مركز صدا رسيدند،عباد چشمانش را تيز كرد وحواسش را بيشتر جمع و جور كرد ولي انگار هيچكس انجا نبود.بله جلوي روزنه ان سلول هيچ چشمي نبود فقط از ان صداي زجه و فرياد به گوش مي رسيد.با وجود انكه نگهبان كمي جلوتر حركت مي كرد و او رابا خود كشان كشان مي برد و سربازي هم كه عقبتر از انها راه مي رفت لوله تفنگش را پشت كمر او فشار مي دادعباد جلوي ان سلول كمي اهسته تر حركت كرد تا شايد چيزي دستگيرش شود.سعي كرد از راه روزنه، داخل سلول را ببيند ولي داخل سلول كم نورتراز بيرون بود و چيزي ديده نمي شد.احساس كرد كه اين سلول مخوفتروتاريكتر از سلولهاي ديگر است ،انگارانجا تكه اي از جهنم بود.خيلي دلش مي خواست صاحب فريادها را ببيند،براي يك لحضه خواست خودش را از دست نگهبانان رها كند وجلوي سلول برود و از روزنه سلول داخل را ببيند ولي انگارچيزي مانع شد وجلوي او را گرفت،مكث كوچكي كرد،با فشار لوله اصلحه به پشتش متوجه شد كه بايد تندتر راه برود.انتهاي راهرودرب بزرگ و اهني قرار داشت ،پس از انكه به انجا رسيدند نگهبان چند ضربه با مشتهاي گره كرده اش به درب زد. روزنه ي روي درب باز شد ودر طرف ديگر ان يك جفت چشم نمايان شد.چشمها چند بار بالا و پايين حركت كردند وسر تا پاي انها را ورانداز كردند ،پس از چند لحضه صداي چرخاندن كليد روي درب شنيده شد و درباز شد ، همزمان با باز شدن درب نور خيره كننده و سفيدي به داخل راهرو تابيد بطوريكه هر سه چشمهايشان را روي هم فشردند. عبادچشمهايش را تقريبا" بسته بود و فقط گاهي ازلاي ترك نازك بين پلكهاي نيمه بسته اش جلويش را مي ديد.در حاليكه با يك دست چشمهايش را مي ماليد دست ديگرش را جلوي چشمهايش گرفت تا كمتر اذيت شود.نگهبان مكثي كرد و دوباره به راهش ادامه داد،سرباز مصلح هم از پس انها حركت كرد بلاخره.پس از عبور از چند پله و راهروي پيچ در پيچ به در اتاقي رسيدند. انگار كه شخص مهمي در اتاق باشد نگهبان محطاطانه و با حالتي ارام و مودبانه چند ضربه با پشت دست به درب زد و منتظر ماند! صدايي از پشت در انها را به داخل فرا خواند:
ـ بفرماييد داخل!
نگهبان رو به سرباز كرد و گفت" تو همينجا منتظر باش!" و سپس دستگيره درب را چرخاند و عباد را به داخل برد.
عباد به محض وارد شدن به اتاق چشمش به اخوند چاق و شكم گنده اي افتاد كه پشت ميزش نشسته بود و كتاب بزرگ و قطوري در دست داشت كه به نظر مي رسيد تا قبل از ورود انها مشغول خواندن ان بوده!نگهبان با حالتي ارام و روحاني سلام كرد واخوند هم با چند كلمه ي عربي جواب سلامش را داد و از او خواست كه اتاق را ترك كند.
- شما بفرماييد برادر!
- چشم حاج اقا.با اجازه
- في امان الله
پس از اينكه نگهبان اتاق را ترك كرد عباد همانطور سرپا ايستاده بود و داشت به درو ديوار نگاه مي كرد.
اخوند در حاليكه با دستش به صندلي كنار ميزش اشاره كرد گفت:
- بفرماييد بنشينيد!
عباد هم كه تازه داشت چشمانش به نور انجا عادت مي كرد جلو رفت و روي صندلي نشست.براي لحضه اي سكوت بر فضاي انجا سايه افكند، فقط گاه گداري صداي سوت كشيدن دهان اخوند به گوش عباد مي رسيد ، انگار كه داشت با خودش ذكر مي گفت و صلوات مي فرستاد.عباد همينطور ساكت روي صندلي نشسته بود و در حاليكه سرش را پايين انداخته بود به زمين خيره شده بود.
- انشاء الله كه حالتان خوب است اقاي صالحي؟
عباد با حال و روزي كه داشت تقريبا" مثل بمب اماده ي انفجاري بود كه فقط منتظر يك جرقه بود تا منفجر شود و همه چيز را ويران كند،عباد وقتي مي ديد ان مردك شكم گنده اينچنين راحت پشت ميزش لم داده و چنان از او احوال پرسي مي كند كه انگار او را به مهماني اورده اند و بساط عيش و طرب برايش فراهم بوده وحالا او مي خواهد در باره ي راضايتش از مهماني سوال كند حالت تهوع به او دست مي داد.فقط ترجيح داد به او نيم نگاهي بياندازد و چيزي نگويد تا بيش از اين مورد تمسخرش واقع نشود.اخوند وقتي نگاه عباد را ديد از حرف احمقانه ي خودش پشيمان شد و خواست يك جوري جو را عوض كند.
- عباد! به به چه اسم زيبايي ،اميدوارم كه واقعا" عباد الله باشيد.واقعا" سعادت بزرگيست...
عباد در حاليكه عصبانيت داشت از چشمانش بيرون مي زد فقط به او خيره شده بود و چيزي نمي گفت تا اينكه بلاخره كاسه ي صبرش لبريز شد وبا حالتي عصباني گفت؟
ـ خواهش مي كنم انقدر طفره نرويد و اصل حرفتان را بزنيد! الان حدود يكماه است كه مرا دستگير كرده ايد وحتي اجازه نمي دهيد خانواده ام را ببينم،در اين مدت با من مثل يك حيوان رفتار كرده ايد،مثل يك جاني و قاتل مرا در سلول انفرادي انداخته ايد،انواع شكنجه هاي روحي و رواني را به من داده ايد. حالا تازه از اسمم خوشتان امده؟ مرده شور اين اسم را ببرد!
اخوند گويي كه همه ي اين مسائل را مي دانست همانطورخونسرد روي صندليش لم داده بود واصلا" عكس العملي كه نشان دهد تحت تاثير حرفهاي عباد قرار گرفته بود از خود نشان نداد فقط از بالاي عينك ته استكانيش به عباد نگاه مي كرد و سرش را تكان مي داد.پس از اينكه گله و شكايت عباد تمام شد ارام و خونسرد گفت:
- ارام باشيد اقا! من اينجا امده ام تا كمكتان كنم.شما جرمي مرتكب شده ايد و بايد تاوانش را بدهيد.
ـ من تا انجا كه مي دانم نه دزدي كرده ام نه كسي را كشته ام !تازه از اينها گذشته اين چه جرميست كه نه شاكي دارد نه قاضي ونه محكمه؟
- من كه گفتم مي خواهم به تو كمك كنم پس ارام باش و سعي كن زياد از كوره در نروي وگر نه مجبور مي شوم از اينجا بروم وپس ازاينكه از اينجا رفتم جنابعالي را هم به سلولتان بر مي گردانند و همه ي ان چيزهايي كه گفتيد دوباره تكرار خواهد شد.
عباد كه حتي فكر ان شكنجه ها و سلول انفرادي برايش عذاب اور بود سعي كرد خودش را ارام كند. با خودش فكر كرد كه شايد تصميم گرفته اند ازادش كنند و قضيه را فيصله دهند،پس به نفعش بود كه خودش را كنترل كند ،تازه از اينها گذشته خودش بهتر از همه مي دانست كه توي اين مملكت خواسته هايش به سر زندانيهاي عادي هم زياد بود چه برسد به او كه جرمش سياسي بود وحساب زندانيان سياسي هم كه معلوم بود.تاهمين جا هم كه دارند با او حرف مي زنند شانس اورده وگرنه معلوم نيود چند وقت ديگر بايد در ان دخمه مي ماند تا تكليفش مشخص شود.پس تصميم گرفت اتش سوزاني را كه در درونش شعله ور بود خاموش كند و براي مدتي هم كه شده كله شقي را كنار بگذارد.پس براي اينكه خودش را ارام كند با خودش گفت" اصلا" چه عيبي دارد يك كمي هم به انها حق بدهم بلاخره اين مرده خورها حكومت را به زور از شاه پس گرفتند و حالا هم حق دارند به اين مفتي ها از دستش ندهند!به هر حال همه ي كشورها زنداني سياسي دارند و در هيچ كشوري هم با زنداني سياسي مثل ادم برخورد نمي كنند،حتي ان كشورهايي كه ادعاي ازادي دارند هم روي خوش به مخالفانشان نشان نمي دهند." با گفتن اين حرفها احساس كرد روحش ارامتر شده وديگر مانند قبل عصباني نيست.اخوند هم كه ديد عباد ارام شده وفرصت مناسب است حسابي بالاي منبر رفت:
- درست است كه تو شاكي خصوصي نداري ولي فراموش نكن كه خدا هم بر بندگانش حقي دارد و بلاخره يك جوري بايد حق خدا هم ملاحضه شود.اين وظيفه ي دولت اسلامي و ما روحانيها است كه از اين حق دفاع كنيم و هر جا لازم است با حرمت شكنان برخورد كنيم.شما بايد قبول كنيد كه در گذشته اشتباه مي كرده ايد وخدايي نخواسته دانسته يا نادانسته داشتيد از حق خدا تخطي مي كرديد.شما بايد بدانيد كه در جايگاه يك استاد دانشگاه وظيفه ي سنگيني روي دوش شماست،شما بايد دانشجوها را به راه راست هدايت كنيد و سعي كنيد انها را به خدا نزديكتر كنيد.اين انقلاب كه با كمك خدا پيروز شد با زحمت به اينجا رسيده است،ما بايد قدردان اين نعمت باشيم وبايد در حفظ ان از جانمان مايه بگذاريم.من واقعا" نمي دانم مشكل شماها چيست؟ چرا انقدر با حرفهاي الكي وصحبتهاي پوچ خود را به دردسر مي اندازيد.من در گزارشي كه از شما داده شده خواندم كه شما در دانشگاه حرفهاي غربيها و دشمنان اسلام و انقلابمان را تكرار مي كنيد و حرفهايي هم بر ضد ولايت فقيه زده ايد! اقاي صالحي جدايي دين از سياست كه شعار غربيها بود ديگر كارايي ندارد، الان خودشان هم فهميده اند كه اشتباه كرده اند،به حول قوه الهي جامعه شان هم روز به روز در حال فروپاشيست،نمونه اش هم همين بحران اقتصاديست كه دامن گيرشان شده و به نظر من عذابي از طرف خداوند است براي اينكه عبرت بگيرند و توبه كنند و يا همين فسادي كه دارد بنيان خانواده هايشان را مي كند نمونه ي ديگري از بلاهايست كه سرشان مي ايد! خودتان بهتر از من مي دانيد كه امار طلاق در انجا سرسام اور است و پيوند زناشويي ميانشان انقدر سست شده كه زن و مردشان از صبح تا شب به هم خيانت مي كنند و ككشان هم نمي گزد،انجا زن از مرد حرف شنوي ندارد و حتي دختر به پدر احترام نمي گذارد و حرف شنوي ندارد،ارزشها هر روز در انجا رو به نابوديست انوقت شما داريد تازه راه انها را دنبال مي كنيد؟ به خدا شما قدر ولي فقيه،اين نعمت خدا بر روي زمين را نمي دانيد وگر نه اين حرفها را نمي زديد،شما ها با اين حرفها و كارهايتان دل امام و اقا را به درد مي اوريد....
 
عباد در تمام مدتي كه اخوند حرف مي زد سعي كرد خود را ارام نگه دارد.تا ان زمان هيچگاه به ياد نداشت كسي چنان مزخرفاتي تحويلش داده باشد و او همانطور ساكت نشسته و فقط نگاهش كرده باشد! ديگر داشت از شنيدن ان حرفهاي تكراري و حال به همزن كه انقدر در صدا و سيما و مدرسه و مسجد ومحله تكرار شده بود كه همه مردم ايران حتي مردم روستاهاي دور و كودكان خردسال هم همه ي انها را از حفظ بودند مغزش منفجر مي شد.در طول مدتي كه اخوند داشت وراجي مي كرد براي يك لحضه انقدر حالش مشمئز شد كه خواست از جايش بلند شود و تمام دق و دليه زندان را سر او خالي كند و دوباره به همان سلول كوفتي برگردد.واقعا" براي عباد تحمل ان حرفها انهم در ان شرايط مملو از درد و عقده و حقارت از شكنجه هايي كه تا ان موقع ديده بود سخت تر بود.ولي چاره اي نداشت وبايد اين شكنجه را هم به جان مي خريد تا شايد بار ديگر بتواند لذت زندگي را احساس كند،فقط به اميد ديدن دوباره ي خانواده و همسرش همه ي ان شكنجه ها را تحمل مي كرد.به اميد روزي كه دوباره سر كلاس درس حاضر شود و چشمش به لبخند زيبا و معصومانه ي دانشجوها يش بيفتد! اري اينها ارزش تحمل كردن ان همه حقارت را داشت.
پس از اينكه اخوند بلاخره از خر شيطان پياده شد و حرفهايش ته كشيد رو به عباد كرد و پرسيد:
- خوب نظر خودت چيست و درباره ي كارهايي كه كرده اي چه جوابي داري؟
عباد چند لحضه مكث كرد سپس من من كنان جواب داد:
ـ خوب حاج اقا شما كه بهترمي دانيد انسان جايز الخطاست،راستش را بخواهيد من توي اين مدت كه اينجا توي زندان بودم خيلي با خودم فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه حرفهايي كه زده ام واقعا" حرفهاي خودم نبوده و در اثر مطالعه ي كتابهاي غربي و ديدن فيلمها و ماهواره و غيره به من تلقين شده.راستش را بخواهيد خودم هم نفهميدم چرا وچطوران حرفها را سر كلاس مي زدم،البته خدا مي داند كه نيت بدي نداشتم و در تمام ان مدت فكر مي كردم راه درست را مي روم.البته الان كه خوب فكر مي كنم مي بينم كه بيشترش تقصير خودم بوده! اگر به جاي خواندن كتابهاي جامعه شناسي و غربي بيشتر قران مي خواندم و كتابهاي ديني مي خواندم شايد الان اينجا نبودم،اي كاش بيشتر پاي صحبت امثال شما انسانهاي روحاني و اگاه مي نشستم و بيشتر به خدا نزديك مي شدم.بدبختانه در اطرافم هم ادمهاي اگاه و با تقوا كه مرا به راه درست هدايت كنند پيدا نمي شد.
- خوب مثل اينكه بحمدالله داريد با حقيقت روبه رو مي شويد.البته مشخص است كه شما انسان بدي نيستيد و در اثر سهل انگاري و جهالت در اين راه افتاده ايد!
- بله حاج اقا از اين به بعد كار من توبه كردن از گناهان گذشته است،از شما خواهش مي كنم برايم دعا كنيد تا زودتر خداوند مرا ببخشد.اي كاش شما را زودتر از اينها ديده بودم.واقعا" تا به حال هيچكس تا اين اندازه منطقي و عالمانه با من حرف نزده بود.از اينكه در بدو ورود به شما بي احترامي كردم واقعا" متاسفم و اميد وارم كه مرا بخشيده باشيد!
اخوند كه از حرفها و تعريفهاي عباد به وجد امده بود دوباره بالاي منبر رفت و كلي خزعبلات و چرت و پرت تحويل عباد داد،عباد هم كه رگ خواب اخوند دستش امده بود علارقم ميل باطنيش هرچند ثانيه يكبار سرش را به نشانه ي تاييد تكان مي داد و جوري نشان مي داد كه انگار تمام حواسش به اخوند است و حرفهاي او را به گوش جان نيوش مي كند.
در نهايت وبعد از چند ساعت كه اخوند متقاعد شد عباد واقعا" از گذشته اش پشيمان است به او گفت:
- من ترتيبي مي دهم كه شما هر چه زودتر ازاد شويد و برگرديد سر خانه و زندگيتان ولي يادتان باشد كه بايد اين حرفها را در عمل هم ثابت كنيد به شكر خدا سربازان امام زمان زياد هستند و اخبار شما به من خواهد رسيد.البته ادمهاي هوشمند و با فراصت زيادي تا حالا به اينجا امده اند و همه هم پس از ازادي از اينجا واقعا" عوض شده اند و حتي تعدادي از انها هنوزهم به صورت فعال با ما همكاري مي كنند و با اين كار زودتر جبران گذشته شان را مي كنند.
عباد كه ديگر از نقش بازي كردن جانش به لبش رسيده بود گفت:
- البته اگرخداوند توفيق دهد دوست دارم بيشتر با شما ديدار كنم.
عباد در تمام مدتي كه داشت نقش بازي مي كرد و اداي ادمهاي اصلاح شده را در مي اورد در دلش خون گريه مي كرد.در تمام مدت عمرش تا ان اندازه از خودش بدش نيامده بود،وقتي كه داشت حرفهاي ابلهانه ي ان اخوند فريبكار را تاييد مي كرد و اظهار پشيماني مي كرد مثل اين بود كه روحش داشت از بدنش جدا مي شد و ديگر عبادي وجود نداشت،در ان لحضه كاملا" از خودش دورشده بود و انگار كه از مكاني بيرون از خودش دغلبازيهاي خودش را تماشا مي كرد،با خودش فكر كرد كه بدترين شكنجه ها نه سلول انفراديست و نه اويزان شدن از سقف و نه گوش دادن به حرفهاي ان مرد پست بلكه درداورترين و كشنده ترين شكنجه ها شكنجه اي است كه وجدان ادم به او مي دهد.اري عباد تازه داشت مي فهميد كه دروغ گفتن به خودش چقدر سخت است،چقدر سخت است كه وانمود كند كس ديگري است! چقدر زجر اور است كه حقيقت را بداند و دم نزند!با تمام وجودش درك كرد كه اينهاست كه انسانيت انسان را از بين مي برد و او را به مرز پستي مي كشاند.

خلاصه انروز پس از اينكه صحبت هاي انها تمام شد ديگر عباد را به سلول انفرادي برنگرداندند وچند روزپس از انكه اوضاعش روبه راه شد و اثار شكنجه كاملا" از بدنش برطرف شد او را ازاد كردند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر