کافر را اعدام کنید
قسمت دوم
خيلي
روي خودش كار كرده بود تا به اين مرحله از
اطمينان رسيده بود،با وجود سالها تلاش و
مطالعه و مراقبه بازبراي زمان كوتاهي به
اندازه ي سر سوزني شك و ترديد وجودش را پر
مي كرد ولي خيلي زود برطرف مي شد و از بين
مي رفت.
براي
چند دقيقه ساكت شد وچند نفس عميق كشيد.
روزهاي
اولي را كه تازه طرز فكرش تغيير كرده بود
به ياد اورد.روزهاييكه
برايش مثل جهنم سياه و مرگبار بود.ان
روزها تازه داشت متحول مي شد و ارام ارام
همچون يك گل تازه در خود شكفته مي شد.بعد
از بيست و چند سال زندگي در خرافات و تعصب
يك تغييرناگهاني وان هم به ان بزرگي برايش
واقعا"
سخت و
عذاب اور بود تا حديكه براي سالها پس از
ان دچار افسردگي و ناراحتي روحي و رواني
شده بود.خودش
هم فكرش را نمي توانست بكند كه چگونه يك
بچه هيئتي دينداروتو سري خور به ان زودي
ان همه تغيير كند تا جاييكه در درستي همه
چيزشك كند وحتي خدا را هم زير سوال ببرد.اين
افراط و تفريط بلاي جانش شده بود و ريشه
ي همه اختلالات شخصيتي و ناراحتي هاي روحي
و رواني او شده بود.به
خاطر اورد كه چقدر شبها تا صبح مطالعه
كرده بود و از هر جا كه مي توانست مطلب جمع
مي كرد تا به قول خودش به حقيقت برسد
وچقدرهم شتابزده اين كار را انجام داده
بود.
الان كه
به ان روزها فكر مي كرد مي دانست كه واقعا"
راه درست
را رفته است ولي مشكلش جاي ديگري بود.مشكل
در ناخوداگاهش بود!در
ضميرش !
يك گوشه
يا يك قسمتي از روحش كه بعد از گذشت اين
مدت هنوز زير بار نمي رفت.
تكه اي
لجباز از خودش كه بدون اينكه بفهمد به
صورتي كه حكومت و اطرافيانش خواسته بودند
شكل گرفته بود و به اين اسانيها هم زير
بارتغيير شكل نمي رفت.مثل
مجسمه ي سربي و سختي بود كه هنگام نرمي
ودرحالت انعطاف پذيري محض، توسط استاد
پيكر سازماهري به شكل تنديس زيبا و فريبنده
اي در امده بود و ديگرتغيير شكل دادنش در
ان حالت غير ممكن بود .اري
سالها طول كشيد تا فهميد كه بايد ان مجسمه
را دوباره ذوب كند وبه حالت اول در اورد
و سپس پيكره اي جديد بسازد.وزمانيكه
اين را فهميد مرتب با خودش مي گفت"
اي كاش
در بيابان و دور از انسانها بزرگ مي
شدم،جاييكه هيچ كس نبود تا در زمان شكل
گيري ان قسمت مهم و حياتي ازوجودم دخالت
كند و هرطرحي كه مي خواهد در ان بكشد و
انرا به هر فرمي كه مي خواهد در بياورد..
كاش به
مدرسه نمي رفتم تا معلم پرورشي ان همه
اباطيل و احاديث به خوردم بدهد و مغزم را
پر از ياوه و افسانه هاي دروغين كند.
فكر كنم
ان وقت راحت تر انسان مي شدم.اه
دانستن اينها خيلي سخت است ولي ازهمه
بدتراين است كه هر روزشاهد تكرار اين
دسيسه پليد و تراژديه مخوف وترسناك باشم
و ببينم كه چطور اين جرثومه هاي زشتي و
پلشتي هر روزتعداد بيشتري مجسمه، در ظاهر
زيبا و فريبنده ولي در نهاد بي تناسب و بد
قواره مي سازند و تحويل دنيا مي دهند.اين
را ديگر نمي توان تحمل كرد و هر روز شاهد
اين بود كه چه ناجوانمردانه از طريق صدا
و سيما و مدرسه و گروه و انجمن و نشست و
گردهمايي و خيمه شب بازي وغيره...
وحتي با
شعارهاي روي دروديوار جوانهاي بيچاره را
شستشوي مغزي مي دهند.ولي
بازبا همه ي گراني و سنگيني شايد اينها
را بتوان به دوش كشيد ولي تظاهر به نفهميدنش
را هرگز!"
چند
سال پيش براي اولين بار پايش به زندان باز
شده بود ،بند دويست و پنجاه زندان اوين،جاي
افتضاحي بود،عباد درباره ي انجا حرف و
حديثهاي زيادي شنيده بود به همين دليل در
بدو ورود مي ترسيد انجا بلايي سرش بياورند.تا
وقتي كه نگهبان او را داخل بند اورد و در
را بست هنوز باورش نشده بود كه زنداني شده
و همينطور انجا جلوي درب سلول ايستاده
بود وبه انسوي ميله ها و نگهباني كه در
حال دور شدن بود خيره شده بود.انگار
كه دوست نداشت برگردد وچشمش به زندانيهاي
ديگربيفتد.شايد
پيش خودش فكر مي كرداشتباهي رخ داده ونبايد
انجا باشد،هنوز كيسه اي كه يك سري لوازم
و خرت و پرتهاي شخصي اش در ان بود دستش
بود،از اينكه بازهم وارد دنياي تازه اي
شده بود و به اصطلاح يك تازه واردمحسوب
مي شد حسابي حالش گرفته بود و احساس بدي
داشت.پيش
خودش تصور مي كرد كه الان تمام زندانيها
به او زل زده اند و دارند وراندازش مي
كنند،سنگيني نگاه تك تكشان را روي شانه
هايش حس مي كرد و به خاطر همين جرات برگشتن
نداشت و ترجيح مي داد كه همانجا و پشت به
انها بايستد،اظطراب و دلهره ي عجيبي تمام
وجودش را در بر گرفته بود و تنش خيس عرق
شده بود به طوريكه قطره هاي عرق از پيشاني
و گونه هايش به طرف پايين سرازير شده
بود.ولي
تا كي؟بلاخره كه بايد با واقعيت رودرو مي
شدوقاطي انها مي شد،.سروصداي
زيادي از پشت سرش مي امد انگار همه با هم
در حال پچ پچ كردن بودند.مي
توانست حدس بزند كه دارند درباره ي او
صحبت مي كنند و اين برايش از همه چيز انجا
زجراورتر بود.پس
از چند دقيقه سرانجام تصميمش را گرفت "
هر چه
بادا باد"
سرش را
اهسته بلند كرد وبه طرف زندانيها برگشت،نفسش
رادر سينه حبس كرد و با حالتي جدي به انها
نگاه كرد.ولي
با كمال تعجب ديد كه هر كسي دارد كار خودش
را مي كند واصلا"
كسي به
او اهميت نمي دهد!
عده اي
تنها و عده ي ديگر در جمعهاي چند نفري
نشسته بودند و مشغول صحبت و انجام دادن
كارهاي خودشان بودند.
انگار
كه اصلا"
او را
نديده اند و حضورش را ناديده گرفته اند
البته اين كم محلي، اينجا برايش لذتبخش
بود،اگر در جاي ديگري يك چنين اتفاقي
برايش مي افتاد و اين چنين بي محل مي شد
تا روزها خودخوري مي كرد و ناراحت بود ولي
ايندفعه اين بي اعتنايي برايش ازهر توجهي
كه تا به حال به او شده بود شيرين تر و
ارامش بخش تر بود.
حدود
سيزده چهارده نفر در ان سلول مي لوليدند
، تختهاي دو طبقه را طوري كنارهم چيده
بودند كه جا براي همه باشد.دروديواراز
شدت كثيفي كبره بسته بود وروي تختها پتو
هايي از جنس و رنگ پتوهاي سربازي وجود
داشت،اصلا"شايد
هم همان پتوهاي سربازي بودند، به هر حال
انجا زندان بود وانتظار بيشتري نمي
رفت.عباد
به طرف انها رفت مردي كه از همه مسن تر بود
از جايش بلند شد و خودش را وكيل بند معرفي
كرد و سپس تختش را به او نشان داد و كمي از
مقررات انجا برايش گفت.پس
از مدتي عباد خسته و كوفته و درست مثل
اولين روزي كه به خوابگاه دانشگاه رفته
بود روي تختش ولو شد وسعي كرد بخوابد.ولي
مگر به اين اسانيها ممكن بود!همانطور
كه دراز كشيده بود به چيزهاي زيادي فكر
مي كرد.خيلي
دلش مي خواست با بقيه اشنا شود ولي هنوز
جو را مناسب نمي ديد كه جلو برود وبا انها
گرم بگيرد.
پيش خودش
فكر كرد كه حتما"
انجا
بند زندانيهاي سياسيست وحداقل همه در يك
چيز اتفاق نظر دارند و تازه مي توانست با
افكار انها اشنا شود و اين برايش خيلي
سودمند بود.در
همان حال و به صورت ناخوداگاه صداي زندانيان
ديگر را مي شنيد كه با هم صحبت مي كردند
ولي انگار كسي از سياست دم نمي زد و داشت
حرفهاي ديگري ردوبدل مي شد.عباد
با كنجكاوي گوشش را تيزتر كرد،ولي جز يك
سري حرفهاي نامفهوم چيزي دستگيرش نشد،
به صورت زيرچشمي به دورواطرافش نگاهي
انداخت ويكي يكي چهره ها را ورانداز كرد.نه
انگار چيز غريبي در صورتشان بود،يك حالت
نا اشنا!
خودش هم
نمي دانست چرا ولي حس خوبي نداشت،همه در
حاليكه با هم حرف مي زدند گاه گداري هم او
را مي پاييدند،يك چيز از همه بيشترتوجه
عباد را به خود جلب كرده بود و البته باعث
نگرانيه اوهم شده بود .خالكوبي!
بله روي
بدن بيشترزندانيها خالكوبيهاي عجيب غريبي
بود.اين
مسئله كمي نگران كننده بود چون عباد مي
دانست كه ادمهاي سياسي معمولا"
ادمهاي
با سواد و تحصيلكرده اي هستند و تا به حال
نديده بود كه مثلا"
يك فرد
تحصيلكرده بدنش را خالكوبي كند!تا
انجا كه عباد مي دانست ادمهاي شرو شور يا
به اصطلاح لات و لوتها بيشتر بدنشان را
خال پلنگي مي كردند واز اين كار خوششان
مي امد!
با
خودش فكر كرد بايد با يكي از انها هم صحبت
شود واز حال و احوال انجا سر در بياورد!
به هر
حال كمي اطلاعات مي توانست او را ارامتر
كند و از اين فكرهاييكه ذهنش را به بازي
گرفته بودند خلاص كند.
همانطور
داشت زندانيها را ديد مي زد ناگهان جواني
كه روي يكي از تختها نشسته بود و داشت
چيزهايي يادداشت مي كرد توجهش را جلب كرد،
انگار ان جوان با ان جسه متوسط و البته تا
حدودي لاغر و استخواني كمي متمايز تر از
بقيه بود و مخصوصا"
كه قلم
به دست بود و اين خودش نشانه ي خوبي براي
عباد به شمار مي رفت،به هر حال عباد مي
دانست ادم وقتي تازه وارد جايي مي شود و
هيچ شناختي از مردم انجا ندارد تنها با
كمك نشانه هاست كه مي تواند در مورد
اطرافيان قضاوت كند ودر برخورد اول بايد
خوب به اين نشانه ها دقت كند.عباد
بارها و البته در شرايط بغرنج و خاص در
مورد ديگران پيش خودش قضاوت كرده بود و
يك جورايي به نداي دلش گوش داده بود.او
واقعا"
اين نكته
را باور كرده بود كه ادمهاي خوب از خود
امواج خوبي متصاعد مي كنند و به حسش در
اين زمينه اعتماد داشت.ديگر
بيشتر از اين نمي توانست معطل كند و بايد
حركتي مي كرد.از
جايش بلند شد و با اهستگي به طرف ان جوان
رفت.جوان
همانطور در حال نوشتن بود ومثل اين بود
كه اصلا"
توجهي
به عباد نداشت،عباد ارام به او نزديك تر
شد و كنارش نشست وبه او سلام كرد.جوان
سرش را از روي كاغذ برداشت و به طرف عباد
چرخاند و چند لحضه اي به عباد نگاه كرد
سپس با اهنگي ملايم گفت:
ـ
به قيافه ات نمي خورد خلافكار باشي؟
عباد
لبخندي زد و گفت :"اگر
خلافكارنبودم كه الان اينجا نبودم!"
جوان
هم كمي لبخند زد و به چشمهاي عباد نگاه
كرد"
يعني
فكر مي كني هر كسي كه اينجاست خلافكار
است؟"
ـ
راستش را بخواهي نه!اتفاقا"
خيلي
دوست دارم كه بيشتر در اين باره بدانم و
براي همين مزاحمتان شده ام!راستي
اسم من عباد است!
ـ
منهم فرهاد هستم.اينجا
يك چيزمهم را هيچ وقت نبايد فراموش كني
وان اين است كه همه ي ادمهاييكه اينجا
هستند از نظر خودشان بيگناهند!همه
در محكمه ي خودشان هر روز خود را تبرئه مي
كنند ولي به تو بگويم كه واقعا"
اينطور
نيست .ببينم!
جرمت
چيست؟
ـ
راستش را بخواهي دقيقا"
نمي دانم
ولي همينقدر فهميده ام كه جرمم سياسيست.
ـ
سياسي؟ پس چرا نبردندت بند سياسيها؟
ـ
مگر اينجا بند سياسيها نيست؟
ـ
فكر كنم اشتباهي اوردنت!
اينجا
بند سياسيها نيست!اينجا
از همه غماش ادم هست الا سياسي!از
دزد و قاچاقچي گرفته تا كلاهبردارو مال
مردم خور
ـ
خودت چطور؟تو چرا اينجايي؟
فرهاد
لحضه اي مكث كرد و با لحن خشن تري جواب
داد."
قتل"
با
شنيدن كلمه ي قتل،برق از چشمان عباد
پريد!اب
دهانش را قورت داد و گفت"
شوخي
كردي !درسته؟
ـ
نه اصلا"
شوخي
نكردم
عباد
خنده روي لبش خشك شده بود واز اينكه از
ميان ان همه پيامبر جرجيس را انتخاب كرده
بود واقعا جا خورده بود.چند
بار پيش خودش اين كلمه را تكرار
كرد،قتل..قتل..او
كه تا ان روز حتي به قول معروف يك مورچه
را هم لگد نكرده بود الان كنار يك قاتل
نشسته بود واز همه بدتر داشت با او گپ مي
زد.
ـ
چي شده مگه تا حالا قاتل نديدي؟
ـ
راستش ...نه
..اما
..خوب
..اره
...وهميمنطور
به پته پته افتاد.
ـ
زياد نترس من متهم به قتل غير عمد هستم.پارسال
يك نفر را با ماشينم زير گرفتم و از بد
شانسيه من پس از چند روز فوت كرد.الان
يك سالي هست كه اينجا اب خنك مي خورم!من
هميشه بد شانس بوده ام!چه
از زمان بچگي و چه حالا كه اينجا هستم،انگار
توي اين دنيا امده ام كه فقط تاوان پس
بدهم.
ـ
واقعا"
متاسفم
!راستش
داشتم در مورد تو فكرهاي بد مي كردم!
ـ
مهم نيست!
،در اين
دنياي پوچ و بي معني اگر همه ي دنيا هم
درموردم فكر بد كنند ديگر برايم اهميتي
ندارد!
اين چرت
و پرتها مال دنياي بيرون است نه اينجا!
جاييكه
به زور مي تواني حتي يك ادم درست و حسابي
پيدا كني اين حرفها ديگر مهم نيست.
حتي
دورانيكه درمدرسه درس مي دادم و شور و شوق
زندگي كردن داشتم هم برايم انقدرها اهميت
نداشت كه مردم درباره ي من چطور فكر مي
كنند چه برسد به اينجا كه لحضه ها را به
اميد مردن سپري مي كنم.اينجا
برايم مثل دنياي برزخ شده و فقط منتظر
هستم كه يك روز همه چيز برايم تمام شود.
ـ
مگر خانواده ي مقتول رضايت نمي دهند؟
ـ
نه رضايت نمي دهند.البته
حق دارند، مقتول ادم بد بختي بود،مثل
اينكه او هم ادم بد شانسي بوده كه به تور
من خورد.
خانواده
اش هم حق دارند رضايت ندهند، به هر حال من
تنها نان اورشان را كشته ام و همين
بيشترعذابم مي دهد.
ـ
مگر ماشينت بيمه نداشت؟
ـ
يك روز از تاريخ بيمه ي ماشينم گذشته بود
و من اصلا"
يادم
نبود كه انرا دوباره تمديد كنم، وقتي مي
گويم بد شانسم يعني همين ديگر!در
زندگي هم هميشه همينطور بودم و همش بز مي
اوردم.
اين
اواخر وضع زندگيم هم افتضاح شده بود !البته
چند سال پيش وضعم بد نبود ولي به خاطر طمع
هر چه داشتم از دستم رفت.
راستش
اگر از زندگيم برايت بگويم باورت نمي شود
كه يك ادم اينهمه بد شانسي بياورد.
ـ
انقدر نا اميد نباش .فقط
همينقدر به تو بگويم كه زندگي خارج از
اينجا هم زياد چنگي به دل نمي زند،ما همه
توي اين كشور زنداني هستيم.ديگر
به زنداني بودن عادت كرده ايم.
عباد
از اين كه فهميد فرهاد ادم بدي نبود نفس
راحتي كشيد و خيالش راحت شد، براي يك لحضه
داشت در توانايش در شناخت ادمها ازروي
ظاهر انها شك مي كرد.بله
فرهاد به هيچ وجه ادم بدي نبود،يكي از
ميليونها ادمي كه در اصل قربانيه فقر و
نداري شده بود.در
ان لحضه واقعا"
دلش به
حال او سوخت.عباد
در حاليكه به چهره ي فرهاد نگاه مي كرد
چند دقيقه اي با او دردودل كرد و در همان
مدت كم سعي كرد تا حدودي او را بشناسد،عباد
با خودش فكرمي كرد ان صورت گرد و ابروهاي
پرپشت و حلالي شكل و مژه هاي بلند با ان
چانه ي باريك هيچ نشانه اي از بي رحمي و
خشونت در خود نداشت، ان قيافه هاي ساده و
بدون پيچ وغلط حاكي از يك باطن صاف و ارام
بود،به نظرش فرهاد از ان ادمهايي بود كه
مي توانست به او اعتماد كند.
خصوصا"
كه نحوه
ي حرف زدنش هم گواه همين موضوع بود.
به هر
حال چاره ي ديگري هم نداشت،بلاخره لازم
بود كه با يك نفرارتباط برقرار كند واز
اوضاع انجا سر دربياورد.
ـ
"رابطه
ات با زندانيهاي ديگر چگونه است؟
ـ
من اينجا كاري با كسي ندارم و بيشتر وقتها
با خودم تنها هستم،سعي مي كنم با كسي زياد
ارتباط نداشته باشم .به
هر حال تجربه ي يكساله اينجا اين را به من
اموخته است ،از اين گذشته ادمهاييكه اينجا
هستند زياد ادمهاي درست و حسابي نبستند،
چطور بگويم همه يك جورايي عوضي هستند وبه
همين دليل ترجيح مي دهم سرم توي لاك خودم
باشد.به
تو هم توصيه مي كنم زياد با كسي قاطي
نشوي!"سپس
در حاليكه با اشاره ي سرمردي را كه در بدو
ورود عباد خودش را وكيل بند انجا معرفي
كرده بود نشان مي داد ادامه داد"
ان مرد
ي كه از همه مسن تر است و موهاي سفيدي دارد
را مي بيني؟ "
بله چطور
مگر؟"
" ادم
بدي نيست،من فقط بيشتر وقتها با او خلوت
مي كنم و اگر كاري داشته باشم به او مي
گويم.به
هر حال او پانزده سال است كه اينجاست و از
همه نظر از بقيه با تجربه تر است،اصلا"به
خاطر همين قديمي بودنش وكيل بند ايجا
شده!از
همه مهمتر زندانيهاي ديگر از او حرف شنوي
دارند و حسابي حرفش خريدار دارد،
ـ
به چه جرمي زنداني شده؟
ـ
هيچكس به درستي نمي داند!خودش
مي گويد به خاطر اينكه توي يك دعوا يك نفر
را ناكار كرده اينجاست!
زياد
دوست ندارد در باره ي علت زنداني شدنش
حرفي بزند، ولي تا انجا كه من فهميده ام
قضيه چيز ديگريست،يكبار ازيكي از نگهبانها
شنيدم كه زنش باعث گرفتاريش شده!
به قول
خودش پالانش كج بوده واز قرار معلوم رفيق
داشته و بعد كه او قضيه را مي فهمد انقدر
سر كوچه كيشيك مي دهد تا يك روزفاسق زنش
را گير مي اندازد و حسابي خدمتش مي رسد.
ـ
يعني ان مرد را كشته!
ـ
نه او را نكشته !
ولي
انطور كه ان نگهبان برايم مي گفت با مرده
ها فرق زيادي نمي كند.خلاصه
بعد از اينكه ان مرد را ناقص مي كند به
خانه اش مي رود و زنش را هم به همان روز مي
اندازد!من
كه از كارش خوشم امده،در هر صورت اگر
اينطور بوده كار درستي كرده!
ـ
مطمئني كه كار درستي كرده؟
ـ
خوب هر كس ديگري هم بود همين كار را مي
كرد.
ـ
يعني ارزش اين را داشته كه پانزده سال از
عمرو جوانيش را پشت ميله هاي زندان بگذراند؟
ـ
به هر حال گاهي اوقات در زندگي انسانها
حوادث و رويدادهايي اتفاق مي افتد كه
انسان را مجبور به انجام بعضي كارها مي
كند.من
كه فكرش را هم نمي توانم بكنم،حتي حاضر
نيستم يك لحضه هم خودم را جاي او بگذارم
!
ـ
ولي به نظر من انسان در هر شرايطي مي تواند
تصميم درست و منطقي بگيرد،فقط كافي است
بدون تعصب و با فكر باز و سنجيده عمل كند
همين!شايد
به نظر توو هر ايراني ديگري كه اين داستان
را بشنود كاراو با ارزش بوده ولي واقعيت
اين است كه كسي كه در اين ماجرا بيشتر از
همه ضرر كرده خود اوست،درست است كه مردم
ممكن است به خاطر اين كارحتي او را تشويق
كنند ولي اينها لحضه اي و گذراست،در نهايت
هر كس زندگيه خودش را مي كند و فقط اين خود
اوست كه بايد سنگينيه بار زندان و عمر هدر
رفته اش را به دوش بكشد،بله به نظر من او
اشتباه كرده و در اصل به خاطر خطاي ديگران
خودش را مجازات كرده!اه
كه اگر اين تعصب بيجا و ارزشهاي توخالي
را از ذهنمان دور كنيم واقعا"
ازاد مي
شويم .
ـ
يعني به نظر تو بايد انها را به حال خودشان
مي گذاشت؟ پس نتيجه ي خيانتشان چه مي شد؟
ـ
بد بختي همين جاست كه ما مرد ها انقدر زن
بيچاره را مي ترسانيم كه شجاعت ابراز
عقيده را از او سلب مي كنيم.
ازهمان
روزاولي كه با يك زن رابطه بر قرار مي كنيم
مدام در گوشش مي خوانيم كه مثلا"
اگر فكر
كس ديگري را بكند و پايش را كج بگذارد چنين
و چنان مي كنيم و كاري مي كنيم كه مادرش
به عزايش بنشيند و هزار جور از اين به قول
معروف پاترسه ها و تهديدها !
اصلا"
فكر نمي
كنيم كه زن هم مثل ما انسان است و ممكن است
بعد از چند صباحي زندگي كردن و رو شدن
ماهيت دروغين و پوشاليه ما بخواهد در
تصميمش تجديد نظر كند.بله
همين به قول تو غيرت و تعصب است كه باعث
اين فجايع مي شود،وگرنه اگر براي زن هم
به اندازه ي خودمان اختيار قائل شويم و
دست او را در تجديد نظر و تصميم گيري باز
بگذاريم ديگر هيچ زن عاقلي خواهان بر قرار
كردن ارتباط پنهاني با مرد ديگري نيست.متا
سفانه ما فكر مي كنيم اين جور رفتارها مال
ادمهاي بي غيرت است،فكر مي كنيم اين جور
عقايد متعلق به غربيهاي بي بند و بار
است،همانهايكه تلوزيون ما هر روز درحال
نشان دادن اضمحلال و فروپاشي خانواده
هايشان است،همان ادمهاي بي دين و ايمان!
همانهايكه
دشمنان ما مسلمانها هستند.ا
ولي واقعيت چيز ديگريست فرهاد عزيز!
اين ما
هستيم كه هنوز شهامت خلاص شدن از اين قيد
و بندها را نداريم ،اين ما هستيم كه به
اسم ارزشهاي خانواده هر روز با دستان
خودمان باعث فرو ريختن بنيانهاي اخلاقي
خودمان هستيم .
شايد
بيشتر ما در ظاهر داراي كانونهاي گرم و
پر مهر خانوادگي هستيم ولي بدبختانه
واقعيت چيز ديگريست!ما
همانقدر كه در كنار خانواده هستيم و از
هم لذت مي بريم به همان اندازه در تنهايهاو
خلوتهايمان از همديگر منزجرو دلخوريم!
تو خودت
ايا تا به حال شده همان حقي را كه براي
خودت طبيعي ميداني براي زنت هم همان را
قائل شوي؟ اصلا"
از كجا
مي داني شايد همين ادمي كه تو كارش را با
ارزش مي پنداري صدها بار به همان زن به
قول تو فاسدش خيانت كرده وبراي خودش ان
را يك حق انحصاري مي دانسته!
ـ
تا به حال اينطوري به اين قضيه نگاه نكرده
بودم!
راستش
نمي دانم چه بگويم؟
ـ
لزومي ندارد چيزي بگويي فقط كافيست ماوراي
جنسيت و عقيده ات فكر كني انوقت نگاهت به
زندگي تغيير خواهد كرد!
فقط بايد
شعاع ديدت را بازتر كني و به قول معروف
فقط تا جلوي بينيت را نبيني!
به نظر
من مذهب،جنسيت،ثروت و تعصبات قيد و بند
هستند و تا از شر اين قيود رها نشوي به
معناي واقعي كلمه ازاد نخواهي بود حتي
اگرخارج از اين ميله ها باشي.اري
در حقيقت زندان واقعي را خودمان براي
خودمان مي سازيم وگرنه هيچ كس ديگر نمي
تواند ما را در بند نگه دارد!!
ـ
حرفهايت برايم تازگي دارد،راستش را بخواهي
واقعا"
تحت
تاثير قرار گرفتم.از
حرفهايت پيداست كه ادم با سوادي هستي؟راستي
كارت چيست؟
ـ
من در دانشگاه تهران تدريس مي كنم .
ـ
واقعا"
! يعني
استاد دانشگاه هستيد؟
ـ
راستش را بخواهي هنوز استاد نشده ام فعلا"
استاديار
هستم.
ـ
در چه رشته اي تدريس مي كنيد؟
ـ
علوم اجتماعي.شما
چطور؟
ـ
من معلم هستم،البته بودم !دريك
دبستان در سمت شرق تهران،طرفهاي فلكه سوم
تهرانپارس درس مي دادم،
ـ
خوش به حالت واقعا"
چه سعادتي
ـ
چوبكاري مي كنيد استاد شما كه به قول معروف
ته مطلبيد!!
ـ
نه واقعا"
بعد از
چند سال تدريس در دانشگاه داشتم كم كم به
اين نتيجه مي رسيدم كه اي كاش در دبستان
يا مهد كودك درس مي دادم!
ـ
نكند از اعصاب خردي خوشتان مي ايد؟
ـ
نه من از جهت ديگري گفتم ..مهم
نيست!
پس
از ساعتي گفتگوي انها تمام شد و عباد به
تخت خودش برگشت و دراز كشيد، طبق معمول
تمام افكار كهنه و نو دوباره در ذهنش بيدار
شدند،انگار قراردادي ابدي بين ذهن و بدنش
بسته شده بود كه هر وقت بدنش در حال استراحت
بود ذهنش مشغول به كار شود و فعاليتش را
بيشتر كند.به
هر حال عباد انشب تا نزديكيهاي صبح بيدار
بود ودر فكروخيال دست و پا زد، دستگيريش
انقدر سريع و غير منتظره اتفاق افتاده
بود كه تقريبا"هنوز
گيج و منگ بود،درست نمي دانست به چه جرمي
دستگير شده ،البته حدثهايي مي زد ولي
كاملا"
در
باره ي انها مطمئن نبود.تا
انجا كه يادش بود خيلي حرفها زده بود كه
از نظر حكومت مستوجب دستگيري بود ولي مهم
اين بود كه قطعا"
نمي
توانست حدث بزند كدام حرفش يا عملش علت
دستگيريش شده و يا چه كسي راپورت او را
داده است.به
هر حال هر چه بود از ان زبان سرخش نشات مي
گرفت همان زباني كه وقتي گرم مي شد و به
كار مي افتاد ديگر خودش هم نمي توانست
جلوي انرا بگيرد.براي
يك لحضه يادش امد روز قبل از دستگيريش با
يكي از دانشجويانش در باره ي سكولاريسم
و رابطه ي ان با دين حرف زده بود،ان روز
تا توانسته بود از دين و مذهب انتقاد كرده
بود و ازعدم سازگاري دين و سياست دم زده
بود.با
خودش فكر كرد"حتما"
گزارشش
را به رئيس دانشگاه داده اند"
البته
دليل ديگري كه باعث مي شد عباد قضيه
دستگيريش را به صحبتهايش در دانشگاه
ارتباط دهد اين بود كه تا قبل از ان چندين
بار از طرف رئيس دانشگاه به او تذكر داده
شده بود و اخرين بار حتي او را تحديد به
تعليق از كار كرده بودند.چيزي
كه بيش ار همه او را عذاب مي داد همين بود
كه اصلا"
كسي
اتهامش را به او تفهيم نكرده بود وحتي علت
دستگيريش را هم نمي دانست،البته اين قبيل
رفتارها درايران امري عادي بود و عباد
خودش تا ان زمان بارها شاهد بود كه مثلا"
دانشجو
ها يا اساتيد را بدون دليل بازداشت مي
كردند و براي مدتها خبري از انها نمي شد
و بعد از مدتي كه از ان واقعه مي گذشت تازه
همه مي فهميدند كه طرف جرمش سياسي بوده
وكسي هم جرات پي گيري اين قبيل مسائل را
نداشت وحتي اگر كسي هم بر حسب اتفاق در
باره ي ان قضايا پرس و جويي مي كرد فورا"
براي
او هم همان اتفاق تكرار مي شد.با
توجه به اين تجربيات و شرايط ،خود عباد
هم پيش بيني مي كرد كه بلاخره سراغ او
خواهند امد و اين بلا سر او هم خواهد امد!
اصلا"
از
همان شروع تدريس در دانشگاه پي همه چيز
را به تنش ماليده بود،البته فهميدن اين
مسئله زياد هم به بينش عميق و درك درست از
شرايط احتياج نداشت و هر ادم بي سوادي اين
را مي دانست كه توي مملكت اسلامي هر جرمي
از كلاهبرداري گرفته تا دزدي و مال مردم
خوري قابل چشم پوشي و اغماز بود الا مسئله
ي سياسي!
كار
سياسي كردن يا حرف سياسي زدن مصادف بود
با انگشت توي لانه ي زنبور كردن!عباد
زياد با خود سياست كاري نداشت و بيشتر
تحقيقاتش حول محور بنياد گرايي ديني و
خرافات و اين جور مسائل بود كه البته در
ايران به دليل درهم اميخته شدن شديد مذهب
و سياست فرقي به حال او نمي كرد و حتي اين
قبيل حرفها به دليل زير سوال بردن ريشه ي
نظام كه همان مذهب بود مجازاتي به مراتب
سخت تر از جرم سياسي داشت
این داستان ادامه دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر