کافر را اعدام کنید.قسمت اول


کافِر را اعدام کنید

به نام انسانیت

انسان مظهر زیبایها و زشتیهاست!گاهی انگاره ای از خداوند و گاهی تصور شیطان!انسان جمع اضداد است،اجتماع نقیضین!وسعت معنایی این کلمه از شمار ستارگان فزونی می جوید!بهتر است بگویم به تعداد کل انسانهایی که از ابتدا تا به حال زیسته اند !

انسان پر است از تضادها!اصلا توی این دنیا همه چیز ضد و نقیض است هر پدیده‌ای در مقابل خود یک متضاد داردو هر متضادی متضادهای دیگر را به دنبال دارد،شب و روز،سیاه و سفید،دروغ و راست،خدا و شیطان،حق و باطل ! اری خوب که دقت کنی می‌بینی مغزت همیشه درگیر تفکییک این پدیده‌های متضاد است!همه جا رد پایش را خواهی دید توی سطر اول همین نوشته هم تضاد وجود داردبه این دو کلمه خوب دقت کنید،ا زیبایی و زشتی!اصلا زیبایی خوب است یا بد؟حالا درگیر خوب و بد شدیم،خوب خیر است و بد شر!حالا اسیر خیر و شر شدیم،زیاد خودتان را درگیر این بازی نکنید!به نظر من اصلاً فایده‌ای هم ندارد،امر متضاد برای تعریف یک پدیده به کار می رود،چنین چیزی اصلاً وجود ندارد،در اصل هیچ چیز با چیز دیگری در تضاد نیست،همهء این‌ها برچسب هستند،این فکر وجود تضاد است که مسأله ساز شده!همه را درگیر خودش کرده،همه را با هم دشمن کرده!بیایید از این کلمه تا می‌توانیم دور باشیم؛من اینجا به شما پیشنهاد می‌کنم که این کلمه را از فرهنگ لغت انسانیت حذف کنید،بیایید از این به بعد سعی کنیم خوب و بد را تا می‌توانیم به هم نزدیک کنیم،بیایید انقدر بین حق و باطل تفرقه پراکنی نکنیم،حق و باطل انقدر ها هم با هم دشمن نیسستند که ما فکر می کنیم.

                                      
مقدمه‌ای بر داستان ..

این داستان در سال هزارو سیصد و هشتاد و نه نوشته شد ولی متأسفانه به دلیل پاره‌ای ملاحضات تا به حال فرصت انتشار آن برای نویسنده مقدور نبوده است، حال که آین مجال فراهم آمده امیدوارم انتشار آن گامی هر چند کوچک در جهت آگاهی وروشنگری باشد،به نظر من مهمترین صلاح در راه مبارزه با جهل و ظلم همانا آگاهی و روشنگریست،در طول اعصار و قرون و با مطالعهء تاریخ بشریت در می یابیم که انسان بیدار شده،انسان آگاه و روشن تن به ظلم و بی‌عدالتی نمی‌دهد و در یک کلام یک انسان آزاده است.بله با مرور تاریخ درمی یابیم که همیشه قلم تیزترین تیغ بوده است،البته تیغی که هدفش بریدن و ریشه‌کنی جهل بوده چرا که سرچشمهء همهءنابسامانیها و ناهنجاریهای اجتماع ناشی از جهل جوامع بوده و هست.

این داستان در ایران روی می دهد،جامعه ای که تمایلات مذهبی بیشتر از تفکرات آزادی خواهانه در آن ریشه دوانیده، تا جاییکه واژهء دمکراسی نیز در زبان برخی از روشنفکرانش گاهی با مذهب همراه می‌شود البته گاهی این اختلاط با لا اجبار و با ملاحضات جامعه شناختی ایرانی انجام می گیرد، به هر حال این یک واقعیت است و نمی‌توان از آن دوری جست،در جامعهء ایرانی به دلیل فقر مطالعه والبته اشاعهء جهل و بیسوادی از سوی حکومت، هر مکتب و روشی که با مذهب همراه نباشد محکوم به شکست است.البته همانطور که ذکر شد این حکومت است که بیشتر بر این آتش هیزم می‌ریزد و مانع آگاهی مردم می‌شود

و اما وظیفهء اهل قلم اگاهیست! باید همهء اقشار جامعه را آگاه کرد که دمکراسی و مردم سالاری هیچ تضادی با دینداری و مذهب ندارد،باید کاملاً آگاه شوند که در یک جامعهء دمکراتیک صیانت و احترام به اعتقادات مذهبی مردم یکی از اصول بنیادین است.اری اهل قلم باید جلوی سوء‌استفاده حکومت را از این واژه‌ها بگیرند نباید شنیدن کلمهء سکولاریسم برای یک فرد مذهبی تداعی کنندهء کفر و جنگ با خدا باشد، این معانی و برچسبهای ترسناک زاییدهء ذهن مریض تئوریسینها وجیره مواجب بگیران حکومت مستبد ایران است.

واما هدف مهمتر این داستان فراتر از روشنگری مردم است ،نویسنده از همهء مردم می‌خواهد که خود تئوریسین و روشنگر باشند!اری همه باید در یک نظام مردمسالارانه و آزاد صاحب نظر و عقیده باشند، تنها در یک چنین محیطی پیامبران زمینی پدید خواهند آمد وصلح و برابری در جامعه حاکم خواهد شد،در این جامعه با حفظ حرمت اشخاص و اعتقادات خط قرمزها شکسته می شودوبه بوتهء انتقاد کشیده می شود،و درست از همین نقطه،منظورم انتقاد است،یک عقیده از مردگی و سکون خارج می‌شود و پویا و فعال می‌شود و این پویایی همان شروع روشنگریست.
                          
محسن مرادی
  
                        …..........................................................................
کافِر را اعدام کنید
خودش را مي شناخت و مي دانست كه چه روحيه اي دارد ، هميشه اين را مي دانست كه سر سالم به گور نخواهد برد.كله شقي و غرور از سرو رويش مي باريد همان يكدندگي و سرسختي كه هميشه او را به كارهاي خلاف عادت مي كشاند و از ديگران متمايز مي ساخت اخر كار دستش داده بود و ارام ارام او را به كام مرگ مي كشاند، حتي تصورش را هم نمي كرد اين مسئله او را به اينجا بكشاند‍‍‍ ،اوضاع هر لحضه بدتر و بدتر مي شد،راهي ديگر برايش نمانده بود، جدال دردنياي درونش تبديل به جنجالي بزرگ دردنياي بيرون شده بود ،چه مي توانست بكند جز اينكه شرايط را بپذيرد و در اتنظار تلخ مرگ غوطه ور شود ،در اين لحضات كه ثانيه ها بوي مرگ مي داد وفرياد تنهايي از ديوارها شنيده مي شد تنها به يك چيز فكر مي كرد."حقيقت" و قدرت جادوئي و انكار ناپذير اين كلمه چنان شجاعتي به او مي داد كه گويي هزاران هزارنفر كنارش ايستاده اند و يكصدا او را براي كارش تحسين مي كنند، واين تنها چيزي بود كه روح خسته اش را التيام مي بخشيد.

مدتها بود كه دنياي پيرامونش را سايه هاي ترسناك تعصب و تحقير پوشانده بود و ماهها بود كه ديگراواي دل انگيز پرنده اي را نشنيده بود ، دلش در ميان شك و ترديد مانند امواج خروشان دريا هاي دور دست به اين سو و ان سو مي رفت و دلهره و اضطراب سرا پايش را فرا گرفته بود ...اري ديگر نزديك بود.لحضه اخر نزديك بود و كاري از دستش ساخته نبود.

درحاليكه روي زمين سرد دراز كشيده بود دستهايش را مانند متكايي سخت زير سرش گذاشت و پرده اي نازك از خيال بر سرش كشيد و در افكارش گم شد،صداي چك چك اب كه قطره قطره از سقف زندان به روي زمين مي افتاد، ازميان زمين مي گذشت و ازطريق دستانش مانند صداي پر طنين طبل به گوشش مي رسيد همهمه غريبي ازصداي باد وصداي تق تق پوتين هاي نظامي كه متعلق به سربازاني بود كه در طبقه بالا راه مي رفتند همگي با هم مانند اصوات شياطين در گوشش مي پيچيد و روضه مرگ را برايش مي خواند و با زباني ملامت گرانه او را سرزنش مي كرد." اي كاش خوابم ببرد، فقط كافيست كه بخوابم لعنت به من لعنت به اين زندان و زندانبانانش، لعنت به حقيقت به همه اين افكار و انديشه ها لعنت به ازادي و شرافت و..لعنت به قصهء تلخ افرينش...داستاني مالامال از دروغ و نيرنگ و توهم "

مي دانست به نقطه اي رسيده است كه تا به حال فكرش را هم نكرده بود. مرگ! تا اين زمان هيچگاه تا اين اندازه به ان نزديك نشده بود.به سالهاي دور فكر كرد به زمانيكه درمدرسه و كتابهاي ديني فقط چيزهاي موهومي در باره اتفاقات بعد از ان شنيده و خوانده بود!! حوريان بهشتي ، شياطين جهنمي، عذابها و شرابها ، درختان و اتش وحساب و كتاب و غيره....با خود فكر كرد" اي كاش انقدر در گوشم از اصوات نكرهء انكر و منكر وعزرائيل و صور اسرافيل وغيره نخوانده بودند" اري بر استانه مرگ ايستاده بود و بدان مي انديشيد، ان هم در اين سن و سال جواني كه تنها سي و چند سال بيشتر از عمرش نگذشته بود.به مرگ مي نگريست، به لحضه مرگ: "براستي چگونه بايد باشد؟ دردناك و مخوف يا ارام و راحت؟هنگام مرگ چه حسي خواهم داشت ؟مرگ چگونه و ازكجاي بدنم شروع مي شود؟ ايا وجودم تمام خواهد شد يا مرگ شروع ديگري خواهد بود؟" هزاران سوال خاك خورده و بي جواب مانده همينطور مانند رگبار گلوله هاي سربي بدنش را سوراخ سوراخ مي كرد. با خودش گفت "اين ديگر چه كوفتيست؟"براي سالها بود كه ديده بود مرده ها را چگونه در كفن مي پيچانند و در قبر مي گذارند،دراعوان جواني حتي چندين بار پشت جنازه مردم نماز ميت خوانده بود و به چرنديات روضه خوانها در مراسم خاك سپاري گوش داده بود.براي او مرگ يعني كفن و بوي كافور و تاريكي وخاموشي،از دوران كودكي برايش سوال بود كه چرا اين قبر هاي كوفتي را كمي گشاد تر نمي كنند،هميشه قبرستان يعني خاك و گل و كثافت وگريه و زاري.هميشه به همراه مردگاني كه مي شناخت شب اول قبر به خودش پيچيده بود و بدنش را مار ها و مورها خورده بودند،چقدر تا به حال براي كساني كه مرده بودند افسوس خورده بودو حالا نوبت خود ش بود كه ديگران برايش افسوس بخورند.براي يك ان ازهمه ي اين مزخرفات چندشش گرفت! با وجود اينكه سالها بود كه افكارش تغيير كرده بود ولي باز هم با گفتن اين چرنديات تنش به لرزه مي افتاد.براي لحضه كوتاهي با خود فكر كرد " نكند اين خزعبلات درست باشند؟"ولي اين شك اوتنها لحضه اي بيشتر طول نكشيد و فورا" به ياد نظريه دوست روانشناسش افتاد كه مي گفت:" بله ما مسلمانها چون با خرافات بزرگ شده ، درس خوانده وعمري را با ان زندگي كرده ايم درنهايت توي همين خرافات هم تا لحضه اخر دست و پا مي زنيم و ميميريم ، حالاهر قدر هم كه سعي كنيم اداي روشنفكرها را در بياوريم باز نمي توانيم نا خوداگاه خود را اگاه كنيم. "خود عباد هم به اين حرف اعتقاد داشت و مي دانست كه تغيير افكار راحت است ولي اثرات و عواقب بعد از ان اجتناب ناپذير است. تغيير اين حقايق تثبيت شده و زنگارخورده اي كه در طي ساليان سال به عنوان تنها حقيقت زندگي در وجود ما جا خوش كرده اند درست به اندازه ي خودكشي كردن سخت وهولناك ورهايي از ان به اندازه ي تولد دوباره بعيد و ناممكن به نظر مي رسد .

امروز روزدوم بود،يك روز مانده به اخرين روزعمرش،و شايد اخرين فرصت براي او ،فاصله زندگي تا مرگ برايش به اندازه بيست و چهار ساعت كوتاه شده بود،تمام روز گذشته را با خود انديشيده بود!مرتب در سلولش قدم مي زد و با خودش حرف مي زد، شايد بيشتر از هزار بار فاصله ي سه چهار متري بين دو ديوار سلولش را طي كرده بود.اين عادت هميشگيش بود هر موقع دچار هيجان و اظطراب مي شد فقط راه مي رفت،يكبار مسافت محل كار تا خانه اش را كه با ماشين حدود دو ساعت بود پياده گز كرده بود ووقتي بعد از ساعتها پياده روي به خانه اش رسيده بود تازه متوجه شد كه از شدت فكر و خيال كليد منزلش را در محل كارش جا گذاشته !

"ديگر خسته شده ام! اين چه مخمصه اي بود كه گرفتارش شدم. داشتم زندگيم را مي كردم، درست مثل بقيه مردم !"همينطور با خودش حرف مي زد و خود را سرزنش مي كرد ومدام از اينكه درگير چنين بازي مسخره اي شده بود مي ناليد."هزاران بلكه ميليونها نفر در دنيا مثل من هستند، چرا من؟ اصلا" مگر فرقي هم مي كند؟براي چه كسي اهميت دارد،ايا ارزشش را دارد!از دست دادن خانواده، ترد شدن از دوستان و فاميل و اشنايان! شنيدن ان همه تهمت و بد و بيراه و در نهايت مرگ!كلمه اي كه براي انسانهاي عادي و در شرايط طبيعي چيزي بيشتر از يك كلمه نيست ولي نزديك شدن، سايهء ان هم كافيست كه هر انساني را به مرز جنون بكشاند."

دلش براي همه چيز تنگ شده بود.چيزهايي كه داشت و قدرش را ندانسته بود!چيزهاييكه از دست رفته بود،چيزهاييكه از او گرفته شده بود! مخصوصا"براي سوگند همسرش!.ياد روزهاي گذشته افتاد،روزهاييكه با او در باره ي همه چيز جروبحث مي كرد.با خودش فكر كردچقدرهمسرش را دوست داشته،ولي افسوس كه ميان افكار او و سوگند به اندازه ي دنيايي فاصله بود ولي اين اختلافات سليقه اي با همه بزرگيش انقدر اهميت نداشت كه كانون مهرو علاقه شان را ويران كند. الان كه به گذشته فكر مي كرد با خودمي انديشيد كه شايد تقصير خودش بوده كه كار به اينجا كشيده است، شايد اگرانقدرخودخواه نبود ومي توانست دنيايش را به اندازه ي دنياي بيشتر مردم سرزمينش ساده و كودكانه درست كند اين مشكلات پيش نمي امد والان اوهم مانند بقيه داشت زندگيش را مي كرد و ازبودن در كنار خانواده و دوستانش لذت مي برد.پيش خودش فكر كرد "خيلي هم كار سختي نبايد باشد! ميليونها ادم دارند همينطور شب را به صبح وصبح را به شب مي رسانند بدون اينكه حتي يك بار هم كلمه دمكراسي را شنيده باشند! اصلا" برايشان اهميت ندارد كه حكومتشان توتاليته است يا سكولار؟ تا به حال به حقوق فردي وشهروندي وحقوق بشر و اين دري وريها فكر نكرده اند ، يك نان سنگك را با صدها هزار تا از كتابهاي كامو و سارتر و هدايت و چوبك و اينها هم عوض نمي كنند.برايشان مكتب اگزيستانسياليسم با ناتوراليسم توفيري ندارد. ككشان هم نمي گزد كه سران حكومتشان اخوند باشند يا روشنفكر،هدف متعالي و اين جور حرفها كه ديگردر نظرشان از كشك هم كشكتر است! من احمق هم بايد همين كار را مي كردم وسرم را مثل كبك زير برف مي تپاندم.اصلا"گور پدر ازادي و عدالت " دلش خيلي پرشده بود انگار كاسه ي صبرش واقعا" لبريز شده بود اين فكرها داشت از پادرش مي اورد.گويي در درونش طوفاني برپاشده بود ،بر عليه خودش داشت عصيان مي كرد و خودش را سرزنش مي كرد .البته حق هم داشت چون چند ین ماه بودكه زير شكنجه هاي روحي قرار داشت ،دیگر هیچ چیز برایش معنی نداشت.برای او همه چیز رنگ سیاه گرفته بود.هر کس دیگری غیر از او بود کم می اورد ولي او همه ي انها را با كله شقي و يك دندگي تمام تحمل كرده بود.درست بود كه در ان لحضه بر عليه خودش و هدفش طغيان كرده بود ولي چيزي در اعماق وجودش اورا تحسين مي كرد.اين حالتهاي طوفنده و اعتراض گونه اي كه داشت گذرا بود ودر نهايت مي دانست كه راه درست را انتخاب كرده است.تنها كافي بود براي لحضه اي در قلمرو سكوت شنا كند تا وجود پر تلاطمش را به ثبات برساند .ديگر در اين كار مهارت لازم را به دست اورده بود.فقط چند دقيقه سكوت و تعمق كافي بود تا ان حالت ارامشش را دوباره به دست اورد وعزت نفس از دست رفته اش را بازيابد
این داستان ادامه دارد........


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر