چهل روز و شب بدون ریحان گذشت .
چهل روز است که به گرد پایش نرسیده ام .
چهل روز و شب . به عدد اندک است و به واقع دشوار . خیلی دشوار .
سیزدهم مهر صدایش را ضبط کردم که میگفت " من زنده ام و هنوز نفس میکشم " .
فردا بر مزارش خواهم ایستاد تا بداند هرگز عهدی که با او بستم فراموش نخواهم کرد .
بازهم دوستان بی ادعا و مهربانی یاریم کردند تا خانه ی کوچکم را بیارایم برای پذیرایی از میهمانان با صفا .
ریحان ، دختری که در زندان جشن های زیادی را میزبانی کرد . از حداقل امکانات استفاده کرد برای ایجاد همدلی بین زندانیان . انگار دست فلک ، گلیم بخت او را با سادگی بافته بود که مراسم یادبودش چنین برگزار شده و میشود . پارکینگ خانه ام اینبار ، آرایش تازه یافته و بزک شده است . اما میهمانان ریحانم میدانند که شرایطم چگونه است و با صفای وجودشان
محفل شاعرانه یادبود چهلمین روز پروانگی دخترم را زینت خواهند بخشید .
کسانی برایم عکس هایی را فرستاده اند که با همه عشق خالصانه شان ساخته اند . مثل همین که میبینید . کسانی اشعار زیبا سروده و هدیه داده اند . کسانی نقاشی کشیده اند و کسانی فیلمهای کوتاه و کلیپ فرستاده اند . از همه شان ممنونم . بخش هایی از هدایا را در مجلس فردا خواهم خواند . از جمله شعر زیبایی به نام " شب آخر " که شاعرش از معرفی خویش خودداری کرده . شعری که بارها خواندم و منقلب شدم . و همچنین قطعه موسیقی دلنوازی که هنرمندی بازخوانی کرد و هنرمند دیگری در قطعه ای از نمایشش به یاد ریحان از آن استفاده کرد .
سخت است توصیف چهل روز پرفراز و نشیب که گذشت . و سخت تر روزهایی است که از پی هم خواهند آمد . هر چند ریحان با رفتنش چیزی را نشانم داد که توشه زندگی این جهانیم خواهد بود : " مرگ پایان زندگی نیست "

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر